محمد علی مرادی
امروز برای چندمین بار مُرد
تویِ رُن
نه در کفِ خیابانهای
تهران
این بار «علی»
نداشت
فقط محمد بود
محمد مرادی
محمدعلی در برلین
فلسفه خوانده بود
فیلسوف کف خیابان
- این
را تهرانیها به او میگفتند ــ
خیلی زود فهمید
که لهجهی اصفهانیاش هم برای وادار کردن همشهریها به فکر کردن یاریاش نخواهد
کرد. پاشد آمد تهران.
خوب البته طهران
هم آتن نبود
پایان داستان
قبری در گورستان باغ رضوان اصفهان بود. در قطعهی نامآوران یا چنین چیزی.
در تهران
واحد توزین
فلسفه
هنوز «کیلو» است
محمد در لیون
تاریخ میخواند
انگار لهجهی
کُردی داشت
گویا پیش از این
که بمیرد با هم در مورد دورکایم حرف زده بودیم
سعی کرده بودم
قانعش کنم
که خودکشی
نمیتواند
آلتروئیستیک باشد
کامو شده بودم
محمد مرادی
مانده بود
نیچه شده بودم
محمد مرادی
مانده بود
یاسپرس . . .
محمد مرادی محمد
مرادی ماند
در راه آزادی
خود را به آب انداخت
درختها
نگذاشتند وگرنه آن گونه که او مُرد؛ نباید آیین کفن و دفنی میداشت. چنین مرگی باید
هر انسانی را، پیش از روبهرو شدن با جسد بکُشد از شرم. تشییع محمد مرادی تشییع
تمام کسانی است که ویدئوی او را میبینند و بعد میروند سراغ خبر بعدی!
(همیشه
فکر میکردم که «نامههای آخر» را نباید خواند. منظورم یادداشتهایی است که گاهی
بعضیها مینویسند و بعد میروند. چهطور بگویم؟ یادداشت خودکشی. این بود که اوّل
نتوانستم ببینم. بعد فکر کردم فیلم را همه خواهند دید. آخرین چیزی که به ذهنم آمد
و نگذاشت بمیرم این بود که محمد مرادی خواسته بود ببینم. خواسته بود همه ببینند و
بشنوند. کمی بعد فهمیدم فیلم را برش دادهاند. نسخهی کاملتر سه دقیقه و دو ثانیه
بود. دوباره همان احساس خفقان برگشت. منزجر شدم از کسی که رضایت داده بود به تقطیع
فیلم!
این فیلم را نمیشود
متوقف کرد
چنان که هیچیک
از فیلمهای صد روز گذشته را
هر فیلمی ادامهی
بعدی است . . .
بعد به خودم میگفتم
خوب شد خودسوزی نکرد. دلیل میآوردم که توی رُن پریدن بهتر از سوختن در آتش میتواند
حالِ این روزهای مردم ایران را نشان بدهد. همه متقن! علمی! دورکایم دوباره برگشته
بود و داشت ورّاجی میکرد.
ما در حال یاد
گرفتنیم
میخواهیم ببینیم
ایرانی تا کجا میتواند تاب بیاورد
این عادت تاریخی
مااست که سنگ را حتماً باید خودمان امتحان کنیم
با سرِ خودمان.
از کجا معلوم
اگر کمی اینطرفتر
میخورد
زنده نمیماند؟
من با اوربیتوفرونتالم
امتحان نمیکنم
میزنم پس کلهام
فوقش کور میشوم!
عوضاش «خودم»
تجربه کردهام و دیگر یادم میماند!
ما این عادت را
وسواسگونه تکرار میکنیم و گویا بالاخره تصمیم گرفتهایم یک بار برای همیشه ترکاش
کنیم. مردمی که توانستهاند بعد از چنگیز به زندگی برگردند باید ملت سگجانی باشند!)
دورکایم
در میدان آزادی
سخنرانی میکند
تقریباً داد میزند:
ـ این هم محمد مرادی که میخواستید!
جمعیت . . .
جمعیت؟
نه آزادی هست و
نه محمد مرادی. مصطفی ملکیان هنوز دارد هذیان را با فلسفه مخلوط میکند - عرفان
اسلامی. فولیه و فلسفه! دورکایم میکروفون را به مجیدرضا رهنورد میدهد و مینشیند.
کنار رُن
همه چیز شبیه
زمانی است که هدایت خودش را به سن انداخت
نظم اشیاء از دهها
سال قبل از فوکو
تا همین امروز
به هم نخورده
چیزی اگر جابهجا
شده باشد لابد جای بهتری رفته.
و در خیابانهای
تهران،
آدمی که همین
الان دارد نان سنگک میخرد ممکن است چند ثانیه بعد دیگر نباشد؛ چنان غیب شود که گویی
هیچ وقت وجود نداشته.
نمیدانم چه
خواهد شد
برای فردا شدن
عجله دارم
میخواهم بدانم
چند نفر
چند آدم ...
آه! چه اهمیتی
دارد؟
وقتی که «تهران»
به تیتر لوموند اهمیت نمیدهد و «لیبراسیون» را به فارسی هم نمیخواند!؟
چه اهمیتی خواهد
داشت اگر فقط یک خبر باشد؛ حتی در صفحهی اول تمام روزنامههای صبح فردا؟
چه اهمیتی خواهد
داشت اگر خبر از پلههای مترو
خود را به خیابان
نرساند؟
وصیتِ محمد مرادی
آخرین فصل مستندی است که انقلاب مردم ایران را روایت میکند.
کاش جز این
نباشد
جز این نباید
باشد
چراغ دهکده
روشن است؟
ششم دیماه ۱۴۰۱
فیروز شادمان
-----------
صد روز طول کشید
که از #مهسا_امینی به #محمد_مرادی برسیم. دوست داشتم آخرین چیزی که میشنوم صدای کیان
باشد با پرسشی کودکانه: دنیا تا کی میخواد بشینه به تماشای هشتگ شدنِ آدمها؟
No comments:
Post a Comment