Tuesday, March 14, 2023

فره ایزدی، استیک و یوگا

«فرّه ایزدی، استیک و یوگا»

 

مناظره‌ی الهه بقراط و آرش جودکی، یک نقطه‌ی عطف در کارنامه‌ی سیما ثابت است. این مناظره، باید از ابعاد مختلف، تحلیل شود.

بحثِ در مورد دو نیرویی است که عمیقاً خواستار نابودی جمهوری اسلامی‌اند؛ اما ناخواسته، به عواملی برای استمرار جمهوری اسلامی بدل شده‌اند و همچنان به جسد این رژیم، تنفس دهان‌به‌دهان می‌دهند:

۱) جمهوری‌خواهانی که پهلوی‌فوبیا دارند - طبعاً نه آرش جودکی.

۲) پهلوی‌دوستانی که از شاهزاده شازده‌ترند؛ مثل خانم بقراط گرامی.

 

متنْ در حقیقت شرحی بر حرف‌های یک فیلسوف سیاسی است؛ به زبان «روانکاوی اجتماعی» ضمن ارجاعاتی به «جامعه‌شناسی تاریخی» و الهیاتِ زبان.

الهه بقراط به‌تکرار می‌گوید رضا پهلوی «فراجناحی» است؛ اما متوجه نیست که اگر این‌‌گونه است؛ باید اسمش در هر فهرستی باشد که زیر چتر «زن، زندگی، آزادی» برای برانداختن ج‌ا تلاش می‌کند.

خانم بقراط که برای این بچه بازی‌ها وقت ندارد؛ اما مگر می‌شود این را هم انکار کرد که تبارِ صفتِ فراجناحی به عمامه می‌رسد و معنی آن «ماوراء جناح» است؛ یک مقام قدسی؟ و خانم بقراط هیچ‌کسی را شایسته‌ی آن نمی‌داند که نامش در کنار «شاهزاده» دیده شود. انتقاد او از اعلی‌حضرت این است که چرا فرّه ایزدی‌اش را نادیده می‌گیرد و با آدم ناشناسی مثل «أبدالله محطدی» که «کسی او را نمی‌شناسد» منشور امضا می‌کند - نشناختنْ این‌جا فقط «به رسمیّت نشناختن» نیست؛ به حساب نیاوردن است؛ نادیده گرفتن؛ و - تعارف که نداریم - داخل آدم ندیدن.

در دوران «زن، زندگی، آزادی» فراجناحی یعنی کسی که به تمام گروه‌های معتقد به این مانیفست دست دوستی می‌دهد. پس هر فهرستی بدون نام او ناقص است.

از منظری روانکاوانه، موقعیت خانم بقراط مصداق «انکار» است؛ دفاعی نابالغانه و بدوی. این انکار ادامه‌ی انکار ۵۷ است: انقلاب پنجاه و هفت نباید اتفاق می‌افتاد. گُهی بود که مردم خوردند.

از زمین و آسمان مرغ و مسما می‌بارید اما مردم، هوسِ گُه کردند تا جایی که در ماه هم 💩 می‌دیدند.

این مایه انکارِ «گسست فرهنگی» وقتی موجب حیرت می‌شود که واژه‌ی «گسست» بدون هیچ ملاحظه‌ی پدیدارشناسانه و با بی‌اعتنایی کامل به تبارشناسی واژگان، چندین بار در گفتار خانم بقراط تکرار می‌شود.

انکار انقلاب ۵۷ در طول ۴۴ سال، در آغاز فقط یک «وسواس»* بود. با وجود شواهدِ آشکار، از آن‌جا که این وسواس، بر خلاف دیگر انواع آن «ایگو-پسند» بود؛ به «باورِ بیش بها داده شده» رسید و دست آخر «هذیان»* شد‌؛ یک هذیان جمعی. در میان کثیری از ایرانیان، جمهوری اسلامی، یک تعطیلات ۴۴ ساله در عزای سلطنت است؛ نزدیک به نیم‌قرن عزای عمومی.

خانم بقراط برای این عزاداریِ طولانی، از کلمه‌ی «گسست» استفاده می‌کنند؛ که مشخص نیست مقصودشان «گسست تاریخی» است و یا «گسست فرهنگی».

 در تحلیل گفتمان‌های فلسفه سیاسی، گسست تاریخی مفهومی است که باید در استفاده از آن،  بسیار محتاط بود. گسست تاریخی تقریباً هرگز به طور کامل اتفاق نمی‌افتد و اگر روی دهد؛ بازگشت به گذشته همان‌قدر ساده‌انگارانه است که احیای امپراتوری اینکاها.

گشاده‌دستی خانم بقراط در مصرف این کلمه، ابداً محمل خوبی برای انکار پیش‌گفته نیست. گویا از نظر خانم الهه بقراط، مشروطه هم اگر گسست باشد؛ از جنس گسستِ ۴۴ ساله‌ی همچنان جاری است و راه محوِ این گسست هم بازگشت به دوران ظل‌الله است و لا غیر! نه امامی آمده و نه آیت‌الله العظمایی رفته! این که از خربزه‌ای که قدیم‌ها پرشیا بود و اخیراً ایران شده (گویا ایران‌ساز که می‌گویند یعنی همین و حکیم توس از «شاه بابا» یاد گرفته به ممالک محروسه بگوید ایران) به لطف ۴۴ سال چپاول، تقریباً چیزی باقی نمانده است؛ مسأله‌ی خانم بقراط نیست.

اگر بخواهیم با آسان‌گیری، متأخرترین گسست در تاریخ معاصر ایران را انتخاب کنیم؛ تنها  مشروطه است که تقریباً همه‌ی معیارهای لازم را برای مفهوم «گسست» دارا است. و گسستِ پیش از مشروطه، نه شکل‌گیری سلسله‌ی صفوی است ـ محبوب طیفی از ایرانشهری‌های «حاج دکتر سید» ـ و نه حتی حمله‌ی مغول. نزدیکترین گسستِ تاریخی به مشروطه، حمله‌ی قرن هفتم میلادی است.

چندان محتمل نمی‌دانم که مقصود خانم بقراط از «گسست» گسست فرهنگی باشد؛ اما اگر هم چنین مفهومی را مراد کرده باشند؛ با تمام احترام باید از ایشان خواهش کنم اسطوره‌ی اصحاب کهف را بخوانند و اگر شرحی روان‌کاوانه از آن یافتند؛ حتماً مرور بفرمایند.

در ۴۴ سال گذشته، ایران لااقل ۴۴ گسست مهلک، شکوهمند، شرم‌آور و خفت‌بار فرهنگی را تجربه کرده است. گسست‌های نسلیِ تجربه شده در ایران، نه تنها والدین که پژوهشگرانِ داخلِ ایران را هم حیرت‌زده کرده است؛ و طبیعی است که خانم بقراط، با چمدانی که سال ۵۷ بسته و هنوز باز نکرده است؛ نتواند درکی از این تغییرات داشته باشد.

این از سر نکوهش نیست؛ خانم بقراط امکان زیستن در ایران نداشته و احتمالا منابعش برای آگاهی از تغییرات نسلی، تعدادی هم‌فکر ایشان بوده‌اند که اطلاعاتی مخدوش و سوگیرانه را که آفتِ رؤیابافی و تحریف، اعتبارشان را زایل کرده است به ایشان رسانده‌اند.

 

فیروز شادمان

بیست‌وسوم اسفند ۱۴۰۱

 

* Obsession

** Overvalued Idea

*** Delusion

Ego Syntonic


No comments:

Post a Comment

مطالبۀ ملی «کدام ملت خواهان اخراج افغانی است؟» / در ابتذال فارسی امروز

 مطالبه‌ی ملی!                                                                        کدام ملّتْ خواهان اخراج افغانی است؟                   ...