«وَ
فِی اَلْعَيْنِ قَذًى وَ فِی اَلْحَلْقِ شَجاً»
نخستین کس که در طائفهای از اعراب بادیه، یا بهشتِ عدن چنین ترکیبی ساخت؛ میدانست
که چه زخمهایی را به قرینهی معنایی حذف کرده است. بعد از او، مردمانی از سرزمین
پارس تا سینکیانگ؛ از اسکندریه تا مغربِ عربی، خارِ چشم را چرخاندند و استخوانِ
مانده در گلو را بالا و پایین کردند؛ اما هیچ کس را زهرهی آن نبود که از تیغهای
جاری در رگ بگوید. تیغهایی که در هر دقیقه ۷۵ تا ۸۰، ۹۰ بار ـ و گاه بیشتر؛ از
حفرهای به حفرهی بعدی، میشکافتند و میرفتند. از بزرگترین سرخرگها تا ریزترین
مویرگها را میدَرند و بر میگردند. تپش از نو و زخم از نو. فقط همین هم نیست.
۹۹ درصد قیر، یک
درصد گَند!
قیر پاشیدهاند در هوا. سنگین و لزج. روی قیر راه میروم. روی قیر نه؛ توی قیر
مینویسم.
کنار من، آدمها انگار در هوا یا در آبی سبک شناورند. نفس که میکشم ریهام قیر
میکشد به درون. پلکهایم به زور باز میشوند. دستم را که برمیدارم دست دیگرم در
باتلاق قیر گیر میکند.
چرخدندههای ساعت جان میکَنند که عقربههای قیرین را به حرکت درآورند. (این
باید دلیلِ کُندیِ زمان باشد.)
میتوانم با یک حرکت قیر را به سیمان بدل کنم. میتوانم با یک تصمیم، از قیر
سنگ بسازم. و خزیدن در قیر را تبدیل کنم به سکون ابدی. در سنگ. سنگی سیاه به رنگ قیر
با نقشی که دقیق ـ لیزری ـ حک شده است.
نمیکنم. تصمیم نمیگیرم. با آخرین ته ماندههای گرمی خونم قیر را آب میکنم.
نمیگذارم سنگ شود. هنوز وقت سنگ شدنم نرسیده. برای رسیدن به قبری که خریدهام
شتاب ندارم. قبرم آنجا است. با پای خودم به آنجا نخواهم رفت.
[خوشحال
نخواهم شد اگر به رویام نیاورید که زور میزدهام تا زنده بمانم. اما خودم بهتر
از هر کسی میدانم که همینها مانع از مردنم شد.]
➖➖➖
«دوزخ
را گوید؛ که تاریکیِ آن را به دست شاید گرفتن و گــَندِ آن را به کارد شاید بریدن.»(بُندهش)
«و
جاهایی از آن از بدبویی چنان است که بلرزند و بیفتند. همواره تاریکی آنان را چنان
است که به دست بتوان گرفتن.» (مینوی خرد)
➖➖➖
به هیچ وَرِ من یکی نیست که جناب تری ایگلتون، متونِ اسطورهای/ مقدس را در
شمارِ شعر نمیداند. لابد از نظر او شعر چنین چیزی است:
«به ایوان میروم
و انگشتانم را
بر پوستِ کشیدهی
شب میکشم
چراغهای رابطه تاریکاند.»
اما این کجا و به دست گرفتنِ تاریکی و به کارد بریدنِ گَند کجا!
➖➖➖
دفعتاً فهمیدم که آنچه روز چهارشنبه سوم شهریور ۱۴۰۰ در زندان نوشته بودم؛ از
زمانی پیش از تاریخ تا چندین سده بعد از «مُقَمّصه» را گشته بود. ریه به ریه. چشم
به چشم. گلو به گلو.
زخمِ خفقان از همه کاریتر بود لابد؛ که حتی وقتی بدنم را از لای دو لبهی خیزران
بیرون میکشیدند و روی ترکههایی که سینه و شکم را دریده بود نمک میریختند؛ جانی
برای گلگون کردنِ چهره، با خون خود نداشتم.
یازدهم بهمن ۱۴۰۱
فیروز شادمان
⬛️ ⬛️ ⬛️
No comments:
Post a Comment