Monday, April 10, 2023

مرا فیلسوف ایچ پاسخ نداد - حکیم طوس

 

«مرا فیلسوف ایچ پاسخ نداد»

(حکیمِ طوس)

 

دادنامه‌ی فردوسی

نامه‌ای که بسیار خوانده شد اما به دست هیچ‌کس نرسید

 بازخوانیِ این ابیات، قرن‌ها است که هیچ پارسی‌خوانی را خسته نکرده است. نامه‌ای که رستم فرخ‌زاد به برادرانش نوشته‌ است؛ نه به برادری که از مادرِ آخرین سپهسالار ایرانی زاده بود؛ به برادرانش تا ابد. به کاوه‌ها. به رستم. به برادرانی که هنوز نمی‌دانند چهارده قرن شغادی کرده‌اند. به شغادهایی که ماییم.

 📜 نامه‌ی رستم فرخ‌زاد هرگز به مقصد نرسید. و غریب است این اِدبار؛ که بعد از هزار سالْ تحسین و تمجیدِ حکمت‌نامه‌ی ایرانیان، نامه‌ای که با هر بار کتابتِ شهنامه، از سند و اترک و ارس تا دجله و فراتِ کُردی و عربی و ترکی را گشته و از بختیاری تا بلوچ، در شب‌های زمستانیِ بی‌شمار، چون سیلی‌ای سخت بر گوش میلیون‌ها زن و مرد نواخته شده؛ هنوز برادری برای رستم نیافته است.

 دادنامه‌ی فردوسی نامی است که می‌توان به جای شاهنامه گفت؛ ویژه‌تر در این‌جا نامی بر همان نامه‌ی پیش‌گفته است.

 شاهنامه نامه‌ی داد است. اثرِ بی‌گزندِ فردوسی کتابی است سراسر در ستایش دادگری. هر چه جز این، فرع است. با هیچ خوانشی نمی‌توان خردنامه‌ی فردوسی را با تأویل‌های نژادی و جنسیتی یا مانند آن، مشوّه کرد. این ادعا نه از سرِ شیفتگیِ زبانی است - که زبان قومیِ من فارسی نیست - و نه به قصد ترویج باستان‌گراییِ نوستالژیک یا تفاخر‌های مرسوم ایرانیان. اوّلاً در سراسرِ نامه، رستمِ فرخ‌زاد است که حرف می‌زند و فردوسی روایت‌گر منظومِ مکتوبی است که سپهسالار ساسانی، در آستانه‌ی شکستی محتوم، لابد به نثر نوشته؛ بی هیچ سوگیریی. گیرنده هم طبق روایتِ مکتوب، برادرِ او، فرخ‌زاد است. دوم، رستم دست‌کم در دو جا، نیروی مقابل خود را نه «تازیان» که «دینِ اهریمنی» آنان می‌خواند. جنگ او با قوم و قبیله‌ای به نامِ «عرب» نیست.

سوم، منطقِ رجز است که حکم می‌کند در نامه‌ای هرچند نومیدانه، سردار ساسانی به نَسَب و فرهنگش ببالد. رستم فرخ‌زاد در رجز/مرثیۀ مهجورش، ناچار است به آخرین فنون تهییج چنگ زند:

گنهکارتر در زمانه منم

از ایرا گرفتار آهرمنم

که این خانه از پادشاهی تهیست

نه هنگام فیروزی و فرهی‌ست

 ز چارم همی بنگرد آفتاب

کزین جنگ ما را بد آید شتاب

. 

بر ایرانیان زار و گریان شدم

ز ساسانیان نیز بریان شدم

دریغ آن سر و تاج و آن تخت و داد

دریغ آن بزرگی و فرّ و نژاد

که زین‌پس شکست آید از تازیان

ستاره نگردد مگر بر زیان

 

از ایشان فرستاده آمد به من

سخن رفت هرگونه بر انجمن

  

که از قادسی تا لب رودبار

زمین را ببخشیم با شهریار

...

 

پذیریم ما ساو و باژ گران

نجوئیم دیهیم کندآوران

 

شهنشاه را نیز فرمان بریم

گر از ما بخواهد گروگان بریم

  

چنین است گفتار کردار نیست

جز از گردش کژِّ پرگار نیست

.

.

 چو با تختْ منبر برابر شود

همه نام بوبکر و عمَّر شود

 

تبه گردد این رنج‌های دراز

شود ناسزا شاه گردن‌فراز

 

نه تخت و نه دیهیم بینی نه شهر

ز اختر همه تازیان راست بهر  

 

چو روز اندر آید به روز دراز

نشیب دراز است پیش فراز  

 

بپوشند از ایشان گروهی سپاه

ز دیبا نهند از برِ سر کلاه

 

نه تخت و نه تاج و نه زرینه کفش

نه گوهر نه افسر نه بر سر درفش

 

برنجد یکی دیگری بر خورد

به داد و به بخشش کسی ننگرد

 

ز پیمان بگردند و از راستی

گرامی شود کژّی و کاستی 

 

 پیاده شود مردم جنگجوی

سوار آنکه لاف آرد و گفتگوی

 

رباید همی این از آن آن از این

ز نفرین ندانند باز آفرین

 

نهان بهتر از آشکارا شود

دل شاه‌شان سنگ خارا شود 

 

بد اندیش گردد پسر بر پدر

پدر همچنین بر پسر چاره‌گر

 

 شود بنده بی‌هنر شهریار

نژاد و بزرگی نیاید بکار  

 

ز ایران و از ترکْ وَز تازیان

نژادی پدید آید اندر میان

نه دهقان نه ترک و نه تازی بود

سخن‌ها به کردار بازی بود

 

همه گنج‌ها زیر دامن نهند

بمیرند و کوشش به دشمن دهند  

.

 زیان کسان از پی سود خویش

بجویند و دین اندر آرند پیش

 

نباشد بهار از زمستان پدید

نیارند هنگام رامش نبید

 

چو بسیار از این داستان بگذرد

کسی سوی آزادگان ننگرد

بریزند خون از پیِ خواسته

شود روزگار مهان کاسته

 ...

دل من پر از خون شد و روی زرد

دهان خشک و لبها شده لاژورد

 📜 ای همه‌ی زخم‌خوردگان از تیغِ زهرآلود حکومتِ اهریمنیِ جمهوری اسلامی! اگر مَردید، خواهرانم! اگر زن‌اید، برادران! دادنامه‌ی فردوسی به فارسی است؛ اما من می‌دانم و شما ـ اگر «هنر» مجالِ تجلی بیابد و «غرض» نه ـ که حکمت‌نامه‌ی فردوسی برای ایرانیان است به هر زبانی که حرف می‌زنند و از هر تباری که هستند؛ طبری و ارمنی باشند یا سوری و آسوری.

ستایشِ داد به قصد یادآوری هم هست:

 که دارد به‌فر اهرمن را به بند

خداوندِ شمشیر و تاجِ بلند

 فره ایزدی دادگری است؛ که بیداد جز عصیانِ دیوِ اهریمنیِ درون نیست. و هیچ قومی به آن میزان از بی‌خردی نمی‌رسد که شاه دادگر را به خفّت بکشد.

📜 حین التحریر، دوست لک‌تباری پیشنهاد کرد که متن را به محمدرضا پهلوی تقدیم کنم؛ به پاس آن‌که پادشاه در سال ۵۷ نپذیرفت سلطنتش را روی خونِ ایرانیان ادامه دهد. شاه با این کار اجازه نداد آخرین خاطره‌ی ایرانیان از پادشاهیْ فاجعه‌ای باشد که رسم دیکتاتوری‌ها است. من با حفظ دیدگاه انتقادی‌ام گواهی می‌دهم که شاه یکسره بیدادگر نبود. او پس از فرازهای بسیار و فرودهایِ اندک اما مهلک؛ به دادگری تن داد و ملتی را به حال خود گذاشت که فکر می‌کرد بزرگ شده است و به رهبر و پیشوا نیاز ندارد؛ امّا هم‌زمان در حال تراشیدنِ بُتی بود ابوالهول‌وار. شاه آبروی مخدوش نهاد سلطنت را نگاه داشت؛ و همین شاید رازِ اقبال بخش مهمی از مردم ایران امروز، به این نهاد تاریخی باشد.

 📜 اشاراتِ پایانی به مسأله‌ی رهبری راه می‌برد؛ اما در این مجال، فقط آمده‌اند که تأملِ دوباره در خوانشِ تاریخ، تکلیفی ابدی برای خواننده‌ی فارسی‌زبان باشد. یک نمونه برای بحث‌های مشابه، اقوالی است که پس از درگذشتِ زنده‌یاد دکتر سید جواد طباطبایی می‌شنویم - که خاک بر او خوش باد. بخشی از نقدها بر طباطبایی بلافاصله دوستداران ایشان را به موقفِ دفاعی می‌برد؛ گویی که هر منتقدِ ایرانشهری ایشان، با پاره‌ای جغرافیایی به نام ایران دشمن خونی است! چنین نیست. دست‌کم در مورد خودِ این بنده، هر آن‌چه هست علاقه به ایران و حفظ وجود جغرافیاییِ آن به عنوان میراث‌دار بخشی از فرهنگ بشری است؛ با تمام نقاط اوج و حضیض‌اش. دوم، در ناپسندیِ این خَلط، خواننده‌ واقف است که کشاندنِ بحثِ نقد به وادیِ نفی و بلافاصله متصل شدن به خدایگان ـ چه الله نام داشته باشند و چه وطن ـ رسم جمهوری اسلامی هم هست؛ که در تمام این سال‌ها، هر بار که ناکارآمدی‌اش بر مردم آشکار شده، رعیت را با چماق «امنیت»ی خفه کرده است که هرگز نه در پی‌اش بوده و نه مدافعش. همین امنیت است که نزدِ طرفداران دکتر طباطبایی، ذیلِ چماقِ تمامیّت ارضی، اقلیت‌های تحت ستم را به سکوت می‌خواند. 

📝 گویا جز «خدا، شاه، میهن» که به خمینی و خامنه‌ای و تندیس‌های مضحک قاسم سلیمانی هم رسید؛ باید هر روز شاهدِ این باشیم که بخشی از ملتِ غیور، بُتی تازه بیابد و الباقی رعایا را - که مُشتی کودنِ بی‌سوادِ وطن‌فروشِ بی‌ناموس‌اند - به پرستش آن وادارد!

📝 نمی‌توان از کنارِ نام جناب دکتر تورج دریایی هم گذشت؛ که نقصِ فلسفی در رویکرد او (حاصلِ کم‌اعتنایی‌اش به فلسفه‌ی تاریخ) به جای این  که ایشان را، با حجم دانشی که از دوران ساسانی دارد؛ با نگاهی فلسفی و جامعه‌شناسیک، تأویل‌گرا اما نه چون اینکْ تحویلی، به نظریه‌پردازی در اندازه‌های مرشدش ریچارد فرای نزدیک سازد؛ زائرِ سرگردانِ ایرانشهرِ دکتر طباطبایی کرده است! چه اتفاقی برای یک دانشمند علم تاریخ باید بیفتد که مبلغ نظریه‌ای شود سراسر تضاد و در جهت استمرارِ تفکرات اسطوره‌ای و دور از خرد-محوری پیرامون ایران؟ و ایرانشهریِ مطلوبِ اعاظمِ تاریخ و فلسفه‌ی سیاسی، چه خیمه‌ای باید باشد که هم حسن روحانی را مأوا است و هم غیرتِ حجت کلاشی و ناسیونالیسم وحید بهمن را دوا!

📝 برای بازگشت به خطی که شاید خواننده‌ی محترم فراموش‌شده بپندارد؛ خاطرِ ارجمند را به نکته‌ای جلب می‌کنم:

خوانندگانِ نامه‌ی رستم، کمتر به خطای نابخشودنیِ شاه، فکر می‌کنند که اگر به پیشنهادِ او عمل می‌کرد؛ شکستِ لشکر و حتی اسارتِ ژنرالِ اشراف‌زاده، هنوز یک شکست نظامی بود - شاه فرصت داشت با گردآوری لشکری از طبرستان و آذربایجان و دیگر نقاط امپراتوری، جنگی دیگر تیار کند. اگر چنین می‌شد؛ آن‌گاه لابُد در بزنگاهی عیناً مشابه، در زمستانِ ۴۵ ساله‌ی ۵۷، ظهور بختیار منطقی می‌نمود: کسی که می‌داند باید قربانیِ وطن شود تا ساحتِ پادشاهی، از قصور مبرا بماند. اگر چنین نشد؛ نه به این خاطر بود که جمع‌کردنِ گندِ ۳۷ سال پادشاهی با ۳۷ روز ممکن نبود - که اگر داد به بیداد نگراییده بود؛ ۳۷ ساعت هم برای نجات سلطنت و کشور کافی بود. نه ساعتی زودتر و نه دیرتر! امّا شاهِ بخت‌یار، هرگز آدمِ بحران نبود. محمدرضا پهلوی هیچ بحرانی را در سراسر سلطنتش رفع نکرد. جایی که مشورت گرفت؛ بُرد و مصادره کرد و هرجا خودرآیی را انتخاب کرد زخم بر زخم افزود. 

📝 حرف آخر این که فردوسی در شاهنامه راوی است. او نه مبلغ است و نه مُنهی. اگر شاهنامه حاملِ فرهنگی است که رستم فرخ‌هرمز - و برادرش فرخ‌زاد را برکشیده و با وجود شکست از مسلمانان، نیکو می‌دارد؛ نه به آن دلیل است که کریستن‌سن پنداشته. خواستِ فردوسی در میان نیست. صدای فردوسی پژواک یک صدای واحد از سرزمینی است که رهایی از آیین اهریمنی اسلام را تنها راه رستگاری ایرانیان می‌داند. فردوسی در روایت فقط نقل می‌کند. او پیامبر نیست؛ حکیم است. و در نقش راوی، حکیمی که هم باید حرف بزند و هم نباید. هم باید مراقب شحنه‌ی دین باشد و هم نگران نگرشِ تباری-نژادیِ سلطانِ حاکم. با این همه، فردوسی در برزخی که حاصلِ هم‌دستیِ ما شغادها با فاتحان زبان‌آور و شمشیر به‌کف است؛ به لکنت نمی‌افتد و خاضع نمی‌شود.

📜 تا چوب دستِ من است و پوستین حاضر؛ بگذارید همین جا بگویم از بی‌فایدگیِ صفحات سیاه؛ با یادآوریِ پنجاه سالی که جناب خالقی مطلق بر سر شاهنامه هدر داده‌اند. که وقتی محقق به دنیای شاعر راه نیافته باشد؛ تصحیحش مصداق تغلیط می‌شود و حتی حالا هم نمی‌فهمد که تلفُّظ درست کلمات و ادایِ دقیقِ لحن، نه چنان که ایشان خیال نموده و با نشانه‌های دیده‌آزار و چشم‌گزای تأکید فرموده‌اند؛ که چنین است:

چنین داد - و - خوانیم - و - بر یزدگرد

وگر کین - و - خوانیم از این هفتِ گرد

اگر خود نداند همین کین و داد

مرا فیلسوف‌ییچ - و - پاسخ نداد

خداوندی اگر هست بیامرزاد هر که را که از این چند خط، به ناسیونالیسم رمانتیک و باستان‌گراییِ نوستالژیک نرسد. نگارنده با ایده‌ی بازگشت به هر شکلش در نزاع است. در نسبتِ سُنت و فرهنگ و یگانگیِ ابداع و بدعت هم، پیش‌تر عرایضی داشته‌ام که مکرر نمی‌کنم.

 روزِ جمکرانیِ انرژی هسته‌ای

فیروز شادمان

20فروردین ۱۴۰۲

 

#مهسا_امینی

#زن_زندگی_آزادی

Thursday, April 6, 2023

پانوشتهای جستار سه ارتجاع

 

پانوشت‌های جستارِ سه ارتجاع: 

📜 راه روشن است. اگر سعادت ِ ایران و مردمش هدفِ «اپوزیسیون» باشد و نه «تصاحبِ قدرت» به هر قیمت؛ ائتلاف و حتی اتحاد با هر گروهی که این هدف را تنها با دفنِ جمهوری اسلامی ممکن می‌داند؛ باید اوّلین اصلِ مرامنامه هر گروه موسوم به «اپوزیسیون» باشد.

📜 به طور مطلق، هر شخص و گروهی که «دیگری» را ـ اعم از چپ، جمهوری‌خواه، مجاهدِ خلق، پهلوی‌دوست، مشروطه‌خواه و حتی گروه‌های قوم‌گرا و هویت‌طلب ـ غیر خودی بخواند و پیشاپیش از دایره‌‌ی «رقابت» در دورانِ پس از گذار، «محذوفِ فطری» بداند؛ سد راه «گذار» از جمهوری اسلامی است. چنین گروهی اگر در زمانی قلع و قمع هم شده باشد؛ بدهکارش جمهوری اسلامی است نه دیگر گروه‌های «اپوزیسیون»

🔺 حبس و کشته‌ی بیشتر امتیاز نیست. هیچ معیاری امتیاز نیست. هیچ گروهی حق ندارد برای خود حق ویژه قائل باشد:

قرار نیست کسانی که پرچم‌های غیر از «سه رنگ شیر و خورشید نشان» را با خشم نگاه می‌کنند؛ در صورتِ جلب آراء بیشتر، پرچم رقبا را بسوزانند. پرچم هر گروهی با هر تعداد طرفدار، احترامی برابر با پرچمی دارد که با رأی مردم رسمیت پیدا خواهد کرد. سایر پرچم‌ها برای گروه‌هایشان حتماً محترم می‌مانند.

به طور مثال، حزب دموکرات کردستان ایران، شاید بخواهد در دفتر مرکزی‌اش در مهاباد و در گردهمایی‌های حزبی، پرچم نزدیک به اقلیم کردستان را نصب کنند. هیچ نیروی قهریه‌ با قضایی حق تعرض به آنان را نخواهد داشت: حزب برچمش را حفظ می‌کند و آزادانه برای پیروزی در انتخابات بعدی برنامه می‌ریزد. هیچ پرچمی از پیش حذف شده و نماد دشمن نیست. هر پرچمی نماد عده‌ای از «ما» است. در نهایت اکثریت مردم ایران خواهند بود که طی یک روز پرچم کشورشان را در دوران پس از جمهوری اسلامی انتخاب خواهند کرد.

🔺 تا آن هنگام معرفی پرچم و نمادِ خود، پیروزِ صحنه را مشخص خواهد کرد؛ نه ناسزاگویی به دیگر پرچمداران. اهل عرضه باید به قواعد تقاضا آشنا باشند. این‌جا کسی حق ندارد نرخ‌شکنی کند یا به منابعی پناه ببرد که «خداوند در قرآن فرموده» و «قال فلان» را به یاد بیاورد. نظرخواهی روش‌مند. همین.

📜رسیدن به مرحله‌ی گذار، جز با اتحاد تمامی نیروهای مخالف جمهوری اسلامی ممکن نیست. گذشته از الزامِ ملی، باید در نظر داشت که غرب و به طور کلی هر قدرتِ مؤثر بر مناسبات جهانی ـ از ترکیه تا ژاپن و از اتحادیه‌ی اروپا و عربستان، تا قطر و مصر و امارات ـ زمانی خیزش #زن_زندگی_آزادی را به رسمیت خواهد شناخت که بدیلِ جمهوری اسلامی را از هم‌اکنون در قامتِ یک اپوزیسیونِ آماده‌ی تصاحبِ قدرت ببیند. دنیا باید بداند با چه کسانی قرار است تعامل داشته باشد. همه‌ی کسانی که بنا است چنین نقشی را بر عهده بگیرند باید در یک انتخابات فوری، از طریق یک کمپانی نظرسنجی معتبر و مستقل، خود را به رأی بگذارند. حالا دیگر شخص یا گروه برگزیده، می‌تواند با وکالتِ تام:

🔺 هیأت وزیران در تبعید معرفی کند

🔺 برنامه‌های دیدار با سران کشورهای خاورمیانه را به عنوان فوری‌ترین اقدام اعتمادساز در دستور کار قرار دهد.

🔺 در مورد آینده‌ی روابط ایران و اسراییل، اعلام کند که این رابطه عیناً مانند الگوی دوران پهلوی خواهد بود. دوستی، تبادل دانش و نیروی کار، ایجاد یک اتحاد‌یه تجاریِ منطقه‌ای با اسراییل؛ با تشویق کشورهای دیگر که مشتاق پیوستن‌اند. تأسیس مرکز بوم‌شناسی، تاریخ، فرهنگ و تنظیم برنامه‌های سده برای روابطی که جز سود دو جانبه، هیچ قصد و نیت جانبی ندارد و به زیان هیچ کشوری نیست. ناظرانی به هزینه‌ی ایران و اسرائیل و به انتخاب کشورهای بدبین، روی پروژه‌های مشترک دو کشور نظارت می‌کنند و به کشورهای متبوع خود گزارش می‌دهند.

📜 هیچ قدرتی، عده‌ای متوهم، تمامیت‌خواه، دشمنِ یکدیگر و حتی در درون خود دچار تشتت را جدی نخواهد گرفت که تنها وجه مشابهت‌شان «آرزوی سقوط» جمهوری اسلامی است؛ اما نه برنامه‌ای برای آن دارند و نه حاضرند برای رسیدن به راهکار، رقبای فردا را، متحدان راهبردیِ امروز ببینند و جدال‌های ابلهانه‌ی حیدری‌نعمتی را به دوران گذار و صندوق‌های رأی واگذارند.

📜 فهمِ این نکته‌ی بدیهی برای گروه‌های موسوم به «اپوزیسیون» جمهوری اسلامی چرا باید تا این حد دشوار باشد که وزنِ هر کدام از آن‌ها تنها بعد از وزن‌کشیِ انتخاباتی، در فضایی رقابتی و دموکراتیک مشخص خواهد شد و تا آن زمان، هیچ گروهی اپوزیسیون‌تر از دیگری نیست؟

📜 پاسخِ این پرسش هم دست‌کم تا این لحظه، روشن است: مسأله برای مدعیانِ دشمنی با جمهوری اسلامی، ایران نیست؛ رسیدن به «قدرت» است.

📜 هر گروهی که حذفِ رقیب را از همین حالا، نه جزء وظایف، که حق مسلمش می‌داند؛ بر اساس منطق مبارزه، دشمنِ نظام حاکم نیست؛ عامل استمرار آن است.

 

#اتحاد_رمز_پیروزی_است

#مهسا_امینی

#آبدانان_الگوی_مبارزه

فیروز شادمان

فروردین ۱۴۰۲

پانزدهم

Monday, April 3, 2023

در نقد سه ارتجاع: چپ، ارتجاع فیروزه‌ای و ارتجاع سیاه ـ فیروز شادمان

 

«در نقدِ سه ارتجاع»

 

ـ چپ ـ

مارکسیسم خیلی زود اسطوره‌های خود - استالین و مائو - را شناخت. اردوگاه چپ، هرگز قادر نخواهد بود که از زیر سایه‌ی این دو ابوالهولِ قرن بیستم خارج شود. چپ جدید ایرانی؛ چیزی از جنس «روشنفکرِ دینی مسلمان» هم تلاش دارد مؤمنان را امیدوار به حکومت جهانی #اسلام_واقعی نگه دارد؛ آخرالزمانی سعادتمند! چپِ امیدوار به «دیکتاتوری پرولتاریا» همان مسلمان امیدوار به دیکتاتوری صالحِ ملاتاریا است. دو ایدئولوژی ظاهراً متضاد، در نگاهی آینده‌/معادگرا، سعادت بشر را پروژه‌ای مکانیکی می‌بینند که در روزی معین و ساعتی معین، یک‌باره از دل تاریخ سر بر می‌آورد و از همان لحظه‌ی نخست، هم‌چنان که گولاک و دهه‌ی شصت می‌آفریند بنای شکوهمندی به نام حکومت کارگران/زاغه‌نشینان استوار می‌کند؛ که هم‌زمان عالی‌ترین نوع حکومت است و حواله‌دهنده‌ترین به آینده‌ای روشن و سراسر رستگاری!  تصادفی است سرانجامِ انقلاب خمینی و هم‌بستری با چین و روسیه؟ انقلابی عمیقاً اسلامی که چچنی و ایغور را «بدمسلمان» می‌بیند؛ اما وقتی به اسراییل برسد طرفدار شیعه و سنی و مسیحی است. وجهِ پنهانِ این جبهه، یهودستیزی است و جمهوری اسلامی هم که حاضر است برای بقا در برابر اسراییل/آمریکا نه با چین و روسیه، که با هر ابلیسی هم‌پیمان شود.

شاید بپرسید هم‌راهیِ چین و روسیه در  اسراییل - که خود جرثومه‌ی دیگری است علی‌رغم مظلوم‌نمایی و مرده‌خواریِ رذیلانه از فاجعه‌ی هولوکاست - چه‌گونه ممکن است؟

به یاد بیاورید که صدام در اسراییل‌ستیزی می‌توانست بزرگترین شریک استراتژیک خمینی باشد؛ پس چه چیزی این دو دشمنِ راستین قوم یهود و اسراییل را دشمن خونیِ یکدیگر کرد؟ این‌جا باید موضوع را در بافتار قبیله‌ایِ اسلام دید.

تبارِ سُنیِ صدام حتی با وجود بعثی بودنش و تبارِ شیعه‌ی خمینی هرگز نمی‌توانستند یکدیگر را تحمل کنند. سُنیِ یهودستیز فقط وقتی می‌توانست محبوب خمینیست‌ها باشد که سروریِ شیعه را بپذیرد و چشم به دلارهای نفتی داشته باشد که از غزه ترقه در کند. از دیگر سو، صدامی که مقابل خمینیِ رافضی قرار گرفته بود تحت تأثیر ناسیونالیسم عربیِ رو به موت، نوستالژی قادسیه و نهاوند هم داشت. سرنوشت نکاح خمینیسم-ساف را به یاد داریم. این عقدِ مسرت‌بخش برای یهودستیزان، از چه زمانی به متارکه و طلاق انجامید؟ از زمانی که عرفات در قامتِ کسی مثلِ #انور_سادات به #کمپ_دیوید رفت.

این برای صفویه‌ی دوم قابل پذیرش نبود؛ نهضتِ کسی که در قامت شاه اسماعیلِ قرن چهاردهم، خیال بَرَش داشته بود که کارِ یهود و عثمانی و صلیبی را یک‌جا یک‌سره کند.

خروجِ خمینی کربلایی دیگر بود؛ اما این بار نه به قصدِ انجام یک عملیات انتحاری؛ که با عِده و عُده‌ی زیاد و - کسی چه می‌داند؟ - سلاح هسته‌ای.

چپِ محورمقاومتی میرحسینی که در همراهی با سپاه، شورای نگهبان، جامعه‌ی مدرسین و روحانیت مبارز و بازیگردانیِ خاتمی‌چی‌ها جنبش سبز را ناکار کرد به یک‌باره از آسمان نازل نشد؛ این جریان خرمردشیری بود از پیوند نامبارک سیاهکل و گَنگِ نواب صفوی. فداییان خلق مدلِ کافه‌ایِ فداییان اسلام بودند؛ جوانان آرمان‌گرایی باهوش متوسط و هیجانی متأثر از جو غالب، که مردم ایران را برای سیراماسترای خاورمیانه، سربازانی فداکار می‌خواستند: کسانی که برای به قدرت رسیدنِ چریک‌های چه‌گوارایی و ریشوشلال‌های کاسترویی بمیرند تا گورکی‌های وطنی بعد از عمری انقلابی‌نویسی بروند رامسر و حالا رئالیسم‌سوسیالیستی بنویسند و ودکای مفتی بنوشند (چیزی که استادش هستند).

چپ ایرانی به فلسطین که می‌رسد چریکِ خاک می‌شود اما برای جایی که در آن به دنیا آمده است آرزوی کوسموپولیتیک دارد و خیلی که بخواهد تخفیف بدهد آروغ جهان‌وطنی می‌زند.

در جغرافیایی که هر دستاربندی یک سعد ابن‌ ابی ‌وقاص است و هر قمه‌به‌دستی صلاح‌الدین ایوبی؛ در خاورمیانه‌ای که مکه قلب اسلامیت است و نبض عروبیت در مصرِ هرگز نه‌عرب و عراقِ همواره بَغ‌پناه می‌تپد؛ در زمانه‌ای که بن‌سلمان می‌خواهد متوکل عباسی باشد و اردوغان شب‌ها با تاج و قبای سلطان سلیمان مشغول استمنا است؛ چپ ایرانی در پیِ ترسیم مرزهای تازه است و فدرالیسمِ تازه‌دم و سه‌تقطیره میل دارد!

چپِ محور-مقاومتی (همان اصلاح‌طلب میرحسینیِ خجالتی؛ که سقف آرزوهایش نامزد انتخابات مجلس شدن و رأی نیاوردن است) کارگران هفت‌تپه را پیشمرگه‌های عربستان و کردستان می‌خواهد تا چند سبیلو‌ی زن‌ستیزِ کرد و عرب را به عربستان و کردستانِ ایران مشغول کند؛ برای آذربایجان یک پیشه‌وریِ تازه از لپ‌لپِ باکو/آنکارا/مسکو در بیاورد؛ در ترکمن‌صحرا «زخم قلب آبایی» را خون بیاندازد که «دخترانِ دشت» را برگرداند به شیردوشی و پشم‌ریسی؛ بلوچستان را دو-دستی تقدیمِ آی‌اس‌آی کند و خودش برای «تغییر جهان» و مدیریتِ هیأتی_اتحادیه‌ای، یک احمدی‌نژادِ معتقد به فرجِ پرولتاریا را بر تهران و حومه حاکم و مشغولِ رفقایِ ریویزیونیست کند؛ با «کمیته‌ی انتقام» و جوخه‌های میلیشاییِ زرده‌به‌کون‌نکشیده‌ای که مهم‌ترین اکتِ انقلابی‌شان لِی‌لِی کردن در حوالی پل گیشا است.

 

ـ ارتجاع فیروزه‌ای ـ

از آن سو، جبهه‌ی دیگرِ ارتجاع، مردمِ ناسپاس را که ارتجاع سیاه تسمه از گرده‌اش کشیده و شیره‌ی جان و نفتِ ایرانش را مکیده است؛ فقط برای پهن کردن فرش قرمز زیر پای پهلوی سوم می‌خواهد؛ که فردای براندازی هم برود گورش را گم کند و همه‌چیز را بسپارد به یدِ باکفایتِ شاه قدر قدرت و خداشوکت!

 

ـ ارتجاع سیاه ـ

که اگر بعد از چهل‌وسه سالِ آخر (با ذکر صلوات محمدی‌پسند بر ۱۳۰۰ سالِ سیاهِ پیشین) هنوز برای کسی امیدبخش باشد و پذیرفتنی؛ یعنی به پایان فاجعه امیدی نیست.

حکومتِ حجامت و دعای هفتم صحیفه، آرزویی جز حکومت جهانیِ سپاهِ ۳۱۳ نفره ندارد و هر زمان که اراده کند قائمِ غائبِ فرتوت را در کالبدِ جوانی خوش‌سیما، سبزپوش و چفیه به گردن، از جابلسا و جابلقا نشد از همین چاه پرشده‌ی جمکران بیرون می‌کشد و یک «کربلای شیطون‌بلایی» می‌آفریند که بر خلاف راهپیمایی اربعین فقط لاس و مالش نیست؛ جولان خون است و شاهرگِ گردن و سفره‌ی شکم!

 

⬛️ استیصالِ امروز مردم ایران، از جمله حاصل هم‌دستیِ این سه ارتجاع است؛ که مردم را فقط زمانی مردم می‌دانند که کف خیابان بیایند و شعار بدهند:

 

مرگ بر آمریکا و اسراییل

نان، کار، آزادی

رضا شاه روحت شاد

تا:

ـ یهود‌ستیزی و ناسزاگویی به امپریالیسم، با پول نفت این فلات ادامه پیدا کند و خرج جمکرانیسم خمینی شود.

ـ گورکی‌های ایرانی راهی رامسر شوند و جزنی‌ها، صدرِ هیأت رییسه‌ی فدراسیون سوسیالیستیِ ایران. و فلاکت ونزوئلایی ایرانیان کلید بخورد.

ـ مجدِ موهوم ایرانِ عصر رضاشاه (به مثابه‌ی شکلی مدرن از امارتِ شیعیِ صفوی) بازگردد.

 

این سه دشمنی خونی، در یک چیز با هم اتفاق نظر دارند: ایران بانکی است برای گسترش هلال شیعی، مائوییسم/استالینیسم یا ظهور رستاخیزی دیگر ذیلِ ظلِ رضاشاه دوم و فرشگردش!

پیشروهای یکی با میرحسین به ارض موعود می‌رسند و در مورد راهپیمایی اربعین فرقی با خامنه‌ای و مصباح ندارند.

پیشروهای تفکر دوم هنوز هم با نوستالژی سیاهکل و موسیقی منفردزاده روی هفت‌تپه حساب می‌کنند.

و نوبرهای تفکر سوم هم می‌خواهند به ما تفهیم کنند که رضا پهلوی «دموکرات» است اما برای ساواک روضه‌های سوزناک می‌خوانند.

 

⬛️ برنده‌ی جدال ابلهانه‌ی دو ارتجاعِ رنگی، استمرار ارتجاع سیاه است؛ تا وقتی که نه میرحسینی‌های مسلمان و چپ می‌پذیرند در طاعون ۵۷ یکسره بر خطا بوده‌اند و نه فیروزه‌ای‌ها قبول می‌کنند که با بستن فضای سیاسی و تن ندادن به قانون اساسی مشروطه، زمینه‌ی ظهور سلطان‌فقیه را فراهم کرده‌اند.

 

📜 برای خروج از گیومه، تنها یک راه پیش روی «اپوزیسیون» است؛ ائتلاف با دو پیش‌شرطِ روشن:

۱) نقدِ خود

۲) پذیرشِ دیگری

 

در غیاب ائتلاف فراگیر برنده‌ی نزاع جاری، کسی نیست جز پرچمدارِ خمینیسم، خامنه‌ای. 

  

فیروز شادمان

14 فروردین ۱۴۰۲

مطالبۀ ملی «کدام ملت خواهان اخراج افغانی است؟» / در ابتذال فارسی امروز

 مطالبه‌ی ملی!                                                                        کدام ملّتْ خواهان اخراج افغانی است؟                   ...