«گناه، شرم ملّی و ایرانیان»
(یک)
زایشِ متنْ زمانمند
است. مثل هر زایشی. و زایش که میگویم مقصودم نه پیشرس است و نه دیرآ. زایشی بهوقت،
برای زدنِ حرفی که میتوان «بهتمامی» گفت.
📜 حرفی که
تمام شده است باید به زبان بیاید. این بخشی از حکمت است که فارسی از گویشورانش دریغ
داشته. حکمتِ دیگر به گوش همه آشنا است: حرفِ ناتمام نزن! فرهنگ فارسی فرهنگ «منع»
است تا «جواز». این را به زودی درخواهیم یافت؛ اگر بتوانیم خشم را به احترامِ
کسانی که آزردهایم مهار کنیم.
در عصری که دژخویی
دژه* شده بود؛ در دهههای پنجاه و شصت، شرم از این کشور رخت بر بسته بود. نه که در
دهههای هفتاد و هشتاد، آزرمِ ملّی برگشته باشد (تازه داریم میفهمیم. داریم از
بچههایمان یاد میگیریم که اینترنت، آنها را از شرّ تربیت ایرانی-اسلامی خلاص
کرد؛ علیرغم تلاش والدین!). اما در آن دو دههی ننگین، بیشرمی در ایران به اوج رسید.
به تعبیر حکیم توس، ما ایرانیان در آن سالهای سیاه، «ز دانایی و شرم بیبهرگان»
بودیم.
📜 تسکینی
بالاتر از «احترام» برای خشم وجود ندارد.
در عصر بیداریِ
دوبارهی ایرانیان، حرف زدن از شرم ملی، به احترام خشم کسانی است که در تمام این
سالها، زودتر از اکثریتِ غافل، ماهیت اسلام (جمهوری اسلامی) را شناختند. و به ویژه
با تعظیم به همهی آن جانهای گرامی، که یا از غصهی بیشرمی ما دق کردند و یا
گرفتار خشم ما بیشرمان تاریخ شدند که شعار میدادیم: اعدام باید گردد! یادتان هست
که چه کسی باید اعدام میشد؟ هر کسی که خمینی میگفت.
بهایی کُشتند
همراهی کردیم
یهودی کشتند؛ زیر
لب خندیدیم
مارکسیست کشتند پای کوبیدیم
ما شرمسار تاریخیم.
و شرمسار انسان. ما ایرانیان، در تمام سالهای دههی پنجاه و شصت؛ و پیش و پس از
آن - تباهی که بیش و کم ندارد - حقیرترین نسلی بودیم که تاریخِ این خاک به خود دیده
است.
🔺 دهههای ۵۰ و ۶۰ حضیض ایرانیّت بود؛ ایرانیّتی که به بهای پذیرفتنِ اسلامیّت،
از انسانیت فاصله گرفت.
تاریخ بیشرمی
ما البته طولانیتر است. در بزنگاههای مهمی از تاریخ، پیشانی ما سیاه است؛ اما سیاهترین
دوران تاریخ ایران، عصری است که پینهی پیشانی فضیلت بود. همان پینههای عزیزتر از
جان سعید سلطانپور. نازنینتر از هما دارابی و نجیبتر از پروانه فروهر. پینههایی
که اگر با معنویّتِ شیعی همراه میشد؛ میتوانست فتوای قتل محمد مختاری بدهد و کسی
جیک نکشد. میتوانست به دختران مجاهد و چپ، پیش از تیرباران تجاوز کند و برود تعریف
کند - پدران ما در این حد بیشرم بودند که دوست داشتند جای لاجوردی و خلخالی
باشند. پینهی پیشانی، در مردمی که انگار در محفظهی استخوانی روی گردنشان، لوب پیشانی
نداشتند - عین نخستیها - مظهر همه چیز بود: «ظفر» در دنیا و آخرت. مردمی که چنان
آبرویی از جانبازی بردند که جانباز با مفتخور یکی شد. و شهادت، سخیفتر از مرگ کنیزک
در مثنوی. ما شرمسار تاریخیم. ما مُشتی پفیوز؛ که هنوز نفهمیدهایم چرا قربانی شدیم.
عدهای کلبیمسلکِ اشعریزدهی قضا و قدری، که طاعون اسلام و وبای مغول را باد بینیازی
خداوند دیدیم. ما مشعوفان به حکمتِ سعدی: بیاید گفت آنک ماه و پروین! که از آن هم
فروتر رفتیم: در ماه خمینی دیدیم! کسروی را که در کاخ دادگستری کارد-آجین کردند
دربار به نواب صفوی پاداش داد. رزمآرا را که کشتند؛ دربار قاتل را به «قم» بخشید! تیمسار
فدای مرجع تقلید! این را محمدرضا
پهلوی گفت. با صدای بلند. اما فقط خمینی شنید. و تنها کسی که نباید میشنید او
بود. خمینی بود که فهمید مردم ایران پس از قرنها چه میخواهند:
📜 ایرانیان
قرنها بود که از حاکمیت دوگانهی شاه/فقیه خسته شده بودند. خمس و مالیات. خمس و
خراج. خمس و زکات و رشوه به مأمور دولت.
ایرانیان قرنها
بود آرزو میکردند حاکمی داشته باشند که تمام پولها را یکجا بگیرد و غیر از آن،
حلال و حرام هم تعیین کند؛ خطبه عقد و نماز میت بخواند؛ حکم جهاد و فرمان صلح
بدهد. هر کاری که میخواهد بکند فقط «یکی» باشد - خلاف آن لطیفهی نالطیف که
فزونیِ فاعلان را آرزو کرده بودند ملّتِ مأبون.
🔺 خمینی
تجلّی خواست تاریخی ایرانیان بود: نمایندهی خدا در میان امت؛ پس بیدلیل نبود که امام ایرانیان شد. ایرانیان «یک» امام میخواستند؛ نه این که یکی به اسم شاه ترتیبشان
را بدهد و دیگری به اسم الله بدوشدشان. در سال ۵۷ به ذهن علیل ایرانی نمیرسید که جز بندگی سلطان و بردگیِ
اسلام، جور دیگری هم میشود زندگی کرد. پس به جای گریز از این دو مفعولیِ مادامالعمر،
جمع آن دو را آرزو کرد و به آن هم رسید. ایرانیان در دهههای پنجاه و شصت توانستند
به چنان اوجی در انسانیت برسند که بر فاجعهی «قلعه» و اجساد جزغاله شدهی روسپیانِ
ناگزیر بخندند و وقتی خمینی از قطع دستها و قلمها و گردنها میگفت بگویند کافی
نیست!
No comments:
Post a Comment