Tuesday, December 27, 2022

گناه، شرم ملی و ایرانیان - دوم

 

«گناه، شرم ملّی و ایرانیان»

(دو)

یکی از جنس خودشان - که درس‌خوانده‌شان بود تازه؛ می‌گفت آقایان! لطفاً «گام‌به‌گام» به او می‌خندیدند. التماس می‌کرد که با پنبه؛ و «مردم» فقط تیغ می‌پسندیدند که گردنِ کارون حاجی‌زاده را در کسری از ثانیه بزند و پهلوی داریوش فروهر را. مردمِ ایران مرگ می‌خواستند. مردم ایران شرمسار تاریخ‌اند که دست‌کم دو دهه، برای مرگ زندگی کردند. مرگِ خودشان به اسم شهادت در جنگ خمینی و صدام (به تعبیر بهتر، جنگِ قم با نجف) و مرگِ فجیع دیگران، که به آن هلاکت می‌گفتند. هنوز هم می‌گویند. حتی نامِ مرگ «دیگری» هم نباید آدم‌وار باشد! مردم ایران شرمسارند اما زمانی به رستگاری می‌رسند که احساس شرمندگی کنند. و در غیاب مفهومِ شرم‌_ملی در فرهنگِ فارسی؛ حرف زدن از آن، به دشواریِ زندگی تحت حاکمیتِ دین است. این هم شرمی دیگر؛ که ادبیات فارسی، از این حیث چندان غنی نیست. شرم ملّی دستاورد مدرنیته است و ما هنوز به قدر کافی مدرن نشده‌ایم (پناه بر اولین انقلاب پست‌مدرن تاریخ).

📜 پس از پایان جنگ جهانی دوم، «مسأله‌ی تقصیر» برای مردم آلمان به قدری جدی شد که یاسپرس، درباره‌اش کتاب نوشت. هزاران مقاله‌ نوشته شد. اما «ما» فقیریم دوستان! در فرهنگ ما، نادر قهرمان ملی است؛ ما را چه به شرم؟ در فرهنگ ما، آغا محمدخان قاجار، در کرمان جنایت کرده است اما نسل‌کشی‌ تفلیس خوب است. در فرهنگ ما، کوه و دریای نور مهم است نه فروپاشی تمدن شکوهمند ترکان پارسی‌دوستِ هند.

در فرهنگ ما...

⬛️

مدتی ورد زبان‌ها شده بود که "در دویست سال گذشته ایران آغازگر هیچ جنگی نبوده است". هنوز هم عده‌ای برآن‌اند. گویا ایرانِ تراخمیِ گاه خمار و گاه نشئه‌ی عهد فتحعلی، می‌توانسته بزند بر فرق پاسکوویچ که دود از پطر برخیزد و نزده! ایران در دویست سال گذشته، آب دماغش راهم نمی‌توانسته جمع کند! آغازگر جنگ نبوده؟ مزاح می‌کنید؟ می‌توانسته و نکرده؟ آخرین فتح‌الفتوح ارتش ایران، بازگشتِ بخشی از ایران به ایران است: اسمش حمله به آذربایجان باشد یا نجات آذربایجان؛ هیچ فرقی ندارد (فقط سطح دعوا را ببینید! دو «دسته» دو «هیأت» بر سرِ نامِ واقعه‌ای نزاع می‌کنند که ننگ تاریخ معاصر است! بخشی از ایران جدا نشده و عده‌ای اسمش را «نجات» گذاشته‌اند! درست مثل آخوندها که چهل و چهار سال، هر روز گفتند: دیدید هنوز سقوط نکرده‌ایم؛ و به خیال‌شان قدرت‌نمایی بود. سطح حماقتْ یکی است. ایرانشهری طباطبایی دقیقاً چنین چیزی است؛ برآیند دو بلاهت: مرکزگرایی و راهپیمایی اربعین)

 📜 تأکید بر «شرم ملی» در روزهای پایانیِ انقلاب۱۴۰۱ به دلایلی آشکار، از ضرورت‌های امروز است. بلوغ سیاسیِ نسلِ نو، هنوز می‌تواند با دخالت پدرخوانده‌های انقلاب سرکوب شود. فرهنگ ایرانی-اسلامی عاشق «سرکوبِ بلوغ» است. این را که زیسته‌اید؟ نه؟

▫️شما که ارجاعات متنی و بینامتنی این جستار را آشنا می‌یابید و فرامتن و لابه‌لای سطور را می‌بینید؛ لابد در جریان‌اید که در این کشور، بلوغ همیشه قربانیِ فرهنگ بوده. و اگر فقط تاریخ روان‌کاوی_اجتماعی را هم مرور کرده باشید می‌دانید چه عرض می‌کنم.

⬛️ گشودنِ پرونده‌ی «شرم ملی» درست در گرماگرم انقلاب #زن_زندگی_آزادی ضرورتی تاریخی است؛ تا آلوده شدنِ پیروزی انقلابیون، به تولدِ خلخالی‌های شش‌تیغه و کراواتی نرسد.

📜 خشمِ انقلابی فقط تا لحظه‌ی پیروزی مشروع است.

گشودن باب این بحث، برای پرهیز از اضافه شدنِ شرمساری‌های تاریخی، برای مردمی که سابقه‌ی خوبی در زمان «فتح» ندارند لازم است. نباید زمینه‌های مُنقَّص شدنِ عیش ملی را نادیده گرفت. پیروزی بر فرقه‌ی تبهکارِ جاعش، که دیگر محبوب هیچ ایرانیِ شریفی نیست؛ نباید به چرک آلوده شود. دادخواهی اگر به «انتقام» برسد؛ باز ما می‌مانیم و «خون به خون شستن».

⬛️ پیشینه‌ی اظهار شرم در سطح ملی را می‌توان به شاهنامه یا پیش از آن برگرداند؛ که بعید می‌دانم از بارِ آن کم کند. چنان که عرض شد؛ برآنم که ادبیات فارسی، از این حیث کم‌بضاعت است. ملّتی که نداند سوی دیگر حماسهْ شرم است؛ همیشه مستعد نادر-پروری خواهد بود؛ امّا:

نوشیروان در نامه‌ای  به خاقان چین، او را این گونه می‌خواهد:

همیشه تو را جان پر از شرم باد

دلت شاد و پشتت به ما گرم باد

«ابوالقاسم» وقتی می‌خواهد دشمن را به بدترین صفات بخواند می‌گوید:

تو دانی که سالار توران سپاه

نه پرهیز داند نه شـرم گناه

در شاهنامه «سخن گفتن خوب و آوای نرم» از آنِ «خداوند رای و خداوند شرم» است. تعبیری ژرف، که اوج اهمیت شرم را در حکمتِ فردوسی (فرهنگ ایرانی) نشان می‌دهد.

▪️ در قرون وسطای اسلامی - که عینِ قرون أُولَى و أُخرىست - همان دورانی که آخرین تلاش‌های ایران برای احیا، به سروریِ غزالی و انزوای رازی انجامید؛ این حکمت از زندگی ایرانیان رخت بر می‌بندد. ایران در مسیر انحطاط، چنان پیش می‌رود که هزاران استعداد نبوغ‌آمیز و صدها قریحه‌ی بی‌مانند پیش پای قرآن، ذبحِ شرعی می‌شود:

در آن قرون تاریک، «عرفان ایرانی» حمالِ دین اسلام می‌شود و ملتِ امّت‌شده، محوِ بلاغت ادبیات عرفانی؛ به غزلِ عراقی که می‌رسد عقل و هوش از دست می‌دهد. ایرانیان بعد از تسلیم - به معنای اصیلش: اسلام آوردن -  ده‌ها قرآنِ فارسی نوشتند و سرودند؛ اما همگی سرسپرده به اسلام و نبی. ارزش ادبیِ تنها یکی از پنج دفترِ خداوندگار گنجه، با قرآن برابری می‌کند؛ اما سال‌ها پس از سر نهادن به قبضه‌ی تازیان، افسونِ اسلام چنان بر ذهن ایرانی حاکم است که همین حالا هم این حرف‌ را کفرآمیز می‌داند. نمی‌تواند بپذیرد - سهل است؛ حتی نمی‌تواند برای لحظه‌ای فکر کند - که آن همه شاهکار ادبی، پیش پای متنی که محمد آورد؛ به موجوداتی عجیب الخلقه بدل شدند که هم‌زمان حیرت می‌انگیزند و باعث تأسف‌اند. متونی که حتی اگر «قرآنی به لفظِ پهلوی» هم لقب می‌گرفتند؛ یا نسخه‌ی نازل و منظومی از «فرج بعد از شدت» بودند و یا کولاژی از مَزدُشت و مانی‌الله! ترکیبی ناهمگون از حکمت‌نماییِ مفعولانه؛ که جز از هویتی التقاطی برنمی‌آید: کودنی که «شیر خدا و رستم دستان» آرزو می‌کند و نمی‌فهد که ذوالفقار را نمی‌توان به دست رستم داد و علی را نمی‌توان بر رخش نشاند. اسبِ عرب زیر ران‌های تهمتن چموش است و رخش برای علی، حاملِ اسفاری که باید خودش را پِی کرد و کتاب‌هایش را سوزاند و به آب افکند.

⬛️

چرا هیچ ایرانی‌ای به این فکر نمی‌کند که چه‌طور در اوجِ سبک عراقی - قله‌ی میانیِ فرهنگ و ادبیات پس از اسلام - «مغول» به ایران سرازیر می‌شود؟ چرا کسی از خودش نمی‌پرسد چه‌طور یک تمدن می‌تواند در اوج جوششِ ادبی، در حضیض قدرت نظامی و اقتصادی باشد؛ آن‌چنان که به حکم فقیهان تن بدهد و چنگیز را فرابخواند؟ جز این است که آن اوج در ادبیات، نهایتِ حقارت بود که در  قالبِ «خضوع» به مردم ایران اماله شده بود؟ غیر از این است که قرن هفتم هجری، اوجِ حضیض بود و هست؟ با گذشتِ هشت قرن از زبان‌آوریِ شیخ اجلّ، نباید به پرسش‌های دویست ساله‌ی فتحعلی آخوندزاده و فریادهای تقی رفعت فکر کرد؟

⬛️

این‌طور فکر می‌کنم که توصیف فضایل اخلاقی و ارزش‌های ایرانی، در شاهنامه با شرح استیلای اسلام تمام می‌شود. از قرن هفتم میلادی به بعد، کشمکش شرم و بی‌شرمی در ایران وارد مرحله‌ای تاریخی می‌شود. این دوران را باید عصر سرگشتگی اسطوره‌ها دانست:

🔲 شاید تاریخِ اسطوره‌ای ما، والایش‌شده‌ی خاطرات شکست و حرمان به نظر برسد. این والایش در فرهنگی وارونه - در جهانِ زبانی به نام فارسی - نام دیگری می‌گیرد: گنده‌گوزی؛ رجزخوانیِ کوچه‌ی خلوت؛ نیزه‌بازی با کون لخت. و در خوانشیِ معیارتر، همان «به‌تخمم»ِ مقهورانِ لیلاج‌ها؛ بی‌خیالیِ کون‌ده-پرروهای موَّقَّر. والایش در این زبان، تصعیدِ عربی و سابلیماسیونِ فرنگیان نیست. والایشِ عمیقاً فارسی، به مالایش نزدیک‌تر و بلکه عیناً همان «ماست‌مالی» است.

⬛️ در زبان فارسی - نه فارسی دیوانیِ رجزخوان و گزافه‌گو و متکلف و دریوزه و مدعی و خاکسار و شکوهمند و خاک‌برسر - کسانی که در این فلاتْ جان بر سرِ ایده می‌دهند «اُسکُل» به نظر می‌آیند. برای ایرانی‌جماعت، این گونه مردنْ نه «شهادت» که «بلاهت» است. اُمّتِ رشید، همان زمان که سر قبر شهید فاتحه می‌خوانند؛ با لهجه‌ی شیعیانه توی دل‌شان می‌گویند: کسخل! و بعد از فاتحه، به محض ادایِ تایِ «صلوات» تلفن را برمی‌دارند و زنگ می‌زنند به «حاجی» برای ترخیصِ شیعیانه‌ی اِن-کانتینر کالای قاچاق. این‌ها دیگر رستم را کلاً مالِ گوزیدن در بازار مسگرها هم نمی‌دانند؛ چه رسد به جهان‌پهلوانی!

📃 فردوسیِ پنج تنِ آل عبا - یکی از همین حسّان ابن ثابت‌های پارسی‌گوی صله‌نگیرِ سهم‌امام‌جمع‌کن - در کُس‌چامه‌ای که اولین و آخرین زورِ شیعیان برای درآوردنِ ادای فردوسی است می‌فرماید: 

که ناگه به امر خدای جهان

شهنشاه دنیا و دین شد عیان

ز دست چپ آواز مرکب شنید

نگه کرد ناگه سواری بدید

سواری بدید او عجب در کمین

که از هیبتش نه فلک راست بیم (؟!؟)

 (حالا کی باشد خوب است؟)

 شَه‌اش گفت «ضیغم» بود نام من

که یعسوبِ دینم به هر انجمن

 بله! علی‌آقا! وِجاخِ آقای ابوطالب؛ چشم و چراغ آل عبدالمطلب. قصابِ بنی‌قریظه. حیدر کرار؛ در طراری. عَیارِ عرب در جنگ‌سالاری (که بخت با خلقِ جهان یار نبود که بلافاصله بعد از محمد، او به خلافت برسد و نسخه‌ی دینِ جهاد را برای ابد بپیچد. علی وقتی به خلافت رسید که اسلام دستگاه دیوانیِ مفت و کارآمد داشت).

 ▪️ ادامه‌ی داستان را که می‌دانید؟ نگویید نمی‌دانید! دیوث‌ها! شما هر سال محرم، برای «سهراب» و «سیاوش» عزا می‌گیرید؟ پس نگویید که نمی‌دانید داستان چه‌طور تمام می‌شود:

امیر عرب شیرِ دشمن‌شکار

مکانِ کرم؛ سر پروردگار

بخندید و گفتا که ای زابلی!

ببین قوتِ خویش و زورِ علی

کمرگاه رستم گرفت و ربود

بینداختش سوی چرخ کبود

شد از دیده‌ها این جهانش نهان!

به‌اعجاز شاهانشه انس و جان.

No comments:

Post a Comment

مطالبۀ ملی «کدام ملت خواهان اخراج افغانی است؟» / در ابتذال فارسی امروز

 مطالبه‌ی ملی!                                                                        کدام ملّتْ خواهان اخراج افغانی است؟                   ...