ما دوزخیانِ همیشه «دیگری»
در هشتم ماهی از سال، که اگر چشمبسته از ماه میآوردندت به زمین و روز و ماه و فصل را میپرسیدند؛ میگفتی چهاردهم اردیبهشت، مردی از ساختمانی در نزدیکی سفارت بریتانیا بیرون آمد و مستقیماً راه دفتر شورای عالی امنیت ملی را در پیش گرفت. تردیدی وجود نداشت که او همزمان زیر نظر چند دستگاه جاسوسی است؛ از واواک تا سرویسهای جاسوسی روس و اسرائیل و نوعثمانی. و آیاسآی.
اصغر علیرضایی، کسی بود که هفتاد ماه در جبهههای جنگ، برای خمینی جنگیده بود. او عملاً در تمام طول سالهای جنگ ۸ ساله با عراق، هیچ فرصتی برای فکر کردن نداشت. فقط باید حمله میکرد. یا دفاع. از همین چند جمله میشود حدس زد که علیرضایی جنگاوری قابل بود. حتی اگر دانشی در این زمینه نداشت؛ تجربهی سالها جنگ و گریز؛ پیروزی و - البته، بیشتر - شکست، در کنار هوش بالای او، ترکیبی میساخت که هیچ نیروی مسلحی از او نمیگذرد. افکار علیرضا به «سپاه پاسداران انقلاب اسلامی» نزدیک بود؛ پس سردار شد. سرداری او را به سمت سیاست کشاند؛ چون سردارانی که به او بیشتر از چشمشان ایمان داشتند حالا یکییکی دولتمردانِ ایران پس از جنگ میشدند. تغییراتی البته اتفاق افتاد؛ ریشهای چریکی چیده شد. لباسهای خاکی به ایکات بدل شد. انگشترهای بدلْعقیقِ بازار رضا فیروزه شد و ساعتهای کاسیو - که میشد برای نماز صبح کوکشان کرد - هوبلو و رولکس و رادو.
این تغییرات، به ظاهر محدود نشد. نمیشد محدود بماند. آدمها وقتی بخواهند طبقهی جدید بسازند باید همهی ابزارها را در اختیار داشته باشند. نسلی که از پشت میزهای مدرسه، رفته بود به جنگی نابرابر با ارتشی آموزشدیده و مجهز؛ و حالا خودش را پشت میزهای مدیریتیای میدید که به خواب هم نمیدید؛ مدرک میخواست. عنوان سرداری برای ورود به حلقهی قدرت کافی بود اما رعیّت، دکتر میپسندید. این را خیلی راحت میشد فهمید: مهندس موسوی محبوب بود - هنوز هم هست - و موهای لخت و قامت رشید و ریش مظلومانهاش، در محبوبیت او به اندازهی مهندس بودنش مؤثر نبود. سرداران باید درجهای بالاتر میداشتند: دکترا!
اگر روزگاری کسی بخواهد تاریخ جمهوری اسلامی ایران، بعد از پایان جنگ با عراق را بنویسد؛ باید کاراکتری را تصویر کند به نام «دکتر سردار» یا «سردار دکتر» که علیرضایی سرنمونِ آن تواند بود. از سه جای مهر (مثلثی متساویالاضلاع میساخت که قاعدهاش میشد جایی بین دو ابرو؛ رأساش هم جای مهرِ ریشهری هست؛ کمی پایینتر) و تهریشی دلپسند، تا قد و قامتی مناسب، تُنِ صدای حزباللهپسند و مقدار معتنابهی روایت و ادعیه و شعار. سردار دکتر علیرضایی یک حزباللهی تراز برای مدیریتِ هیأتی-محفلی سربازان امام زمان بود.
هشتم اردیبهشتِ سالی، از تلاشهای روسیه برای به خدمت گرفتنِ علیرضایی مدتها میگذشت. روسها میدانستند که رسیدنِ علیرضایی از بسیجیِ مخلس به دکترسرداری و بعد قرار گرفتن در مسیرِ «سِر علیرضا اصغری»شدن، خیلی هم راحت نبوده. احتمالاً با پیشنهادهایی تلاش کرده بودند که او را به خود نزدیک سازند. دوران رفیقبازی سر آمده بود و تاواریشیِ روسها دیگر برای کسی جاذبه نداشت. تعدادِ پاسدارانی که رؤیای لیاخوفی در سر میپروراندند به فراوانی امروز نبود. این که سِر علیرضاییِ آینده، با موساد و سیا و آیاسآی هم صنمی داشت یا نه، فعلاً نامشخص است. در مورد آخر - آیاسآی - حماقتی عظیم بر ایرانیان حاکم است. هیچ کسی به اهمیت آن اشاره نمیکند؛ گویا نمیدانند که این سازمان، حاکم بلامنازع بزرگترین قدرت هستهایِ غرب آسیا، پاکستان است. یک سازمانِ عمیقاً مذهبی و بسیار قدرتمند از حیث شیوههای جاسوسی و ضدجاسوسی. نزدیک به پادشاهی سعودی و دشمن ذاتی هند. پدرخواندهی همهی گروههای شبهنظامی منطقه. پیروز همهی جنگهای منطقهای بدون دادنِ یک کشته.
باری، ایران در فوردو در حال تکمیل سایتی بود که فقط به قصد ساختن بمب، اورانیوم غنی کند و گندهگوز عالم، فکر میکرد آن تأسیسات، شعبهی دوم قالیشویی شربتاوغلی است. امآی۶ پیش از سیا و البته احتمالاً بعد از آیاسآی از وجود فوردو باخبر شد؛ ظاهراً دهنلقتر هم بود چرا که گوشی بلافاصله دست موساد و سیا داده شد.
علیرضایی، در حال آخرین سوتیهایش بود و کمکم داشت لو میرفت. او در تمام دورانی که نظام را به شک بین دو و سه انداخته بود که جاسوس هست یا نه؛ به پشتوانهی دلاوریهای دوران جنگ و iزد و بندهای سیاسی بعد از جنگ، هرگز شکنجه نشد. هر بار که به او مشکوک شدند؛ یکی از سرداران گندهگوز منطقه، واسطه شد. و علیرضایی بیرون میآمد و باز هم طرف مشورت شمخانی و گندهتر از شمخانی قرار میگرفت.
آخر هم روسها او را فروختند.
آن همه سال پیش از لو رفتن علیرضایی، جناب سردار دکتر، شهروند بریتانیا شده بود. میرفت و میآمد و هر بار که برمیگشت، مختصات یک فخریزاده را فروخته بود به امآی۶. یک بار بعد از آخرین سوتیِ سردار، چیزی نمانده بود که سربازان گمنام و خنگ قائم، دستگیرش کنند. آن وقتها ملکه هنوز زنده بود. انگلیسها از دوران فتحعلی کبیر به این طرف، همیشه نزد ایرانیان به این مشهور بودهاند که مبادی آداباند. پیش از آن که علیرضایی به دام ساس بیفتد از ایران خارجش کردند. آنجا حاجاصغر را سکته دادند - واقعاً سکتاتدند - و بعد هم از انگلیس ممنوعالپروازش کردند تا بماند و از لندن به لندن گزارش بدهد. امنتر بود. سرداران گندهگوز منطقه هم، یقین او را از جیک و پیکِ قم و فوردو و جمکران و نطنز، باخبر میکردند تا وقتی دوباره کسی به جنابش شک کند و روز از نو.
اما با اقامت علیرضایی در لندن و پیوستن خانوادهاش به او، روسها تقریباً از او دل کندند. شاید هم گزارشهایی که به آنها میرساند قطع شده بود. در هر حال، باید علیرضایی را میفروختند که فروختند.
گویا علیرضایی در زمان اقامتش در لندن، سرنوشتِ چند شهروند بریتانیایی را خوانده که «سِر» شده بودند؛ و متوجه شدهبود که فرصت دارد تا پرزیدنت خامنهای شدن را هم در رزومهاش قبل از سِر شدن ثبت کند. این شد که وقتی شمخانی از او دعوت کرد برای یک مذاکره حساس هستهای به ایران برگردد؛ استخاره نکرد و برگشت.
داستانهای بعد از اعدام علیرضایی باید برای مردم ایران کافی باشد. برای هر ملتی یعنی؛ که فقط یک بار در خودش فرو برود. فکر کند و یکپارچه آتش بشود. اصلاً چرا من زور بزنم:
چو شیری سوی جنگ آید دل او چون نهنگ آید
قیامتهای پرآتش ز هر سویی برانگیزد
دلی خواهیم چون دوزخ که دوزخ را فرو سوزد
دو-صد دریا بشوراند ز موج بحر نگریزد
بهجز خود هیچ نگذارد و با خود نیز بستیزد
بگذریم.
علیرضایی را در محوطهی زندان اوین اعدام کردند. او تیرباران نشد. به چوبهی دار سپرده شد؛ که مؤمنانهتر است. از مراحل شستن او فیلمبرداری شد تا خانوادهی زمانی «مذهبی متوسط» او که حالا فقط مذهبی بودند؛ مطمئن شوند که فرزندشان با آداب اسلامی و با احترام کامل دفن شده است. از جسد کفنشدهی او هم فیلم گرفته شد؛ تا خاندان معظم علیرضایی، سکینهی بیشتری داشته باشند؛ آن هم به خانواده نشان داده شد. بعد هم نشان قبر او را، نه در بیابان، که در بهشت زهرای تهران، به خانواده دادند.
مسجد خیابان فاطمی یک برند است. مراسم ختم و هفت و چهل در این مسجد یعنی طرف ازمابهتری بوده که لولهنگش را ماک هم نمیتواند بکشد؛ که گویی آب دجله و فرات را حجبه رویش باز کردهاند! خلاصه که جای ختم آدمی مثل من نیست؛ که اگر سه وعده بیشتر درهفته بخواهم غذای بیرون بخورم باید یقین کرد که دوستی از سرِ رحم مهمانم کرده.
باری، برای جناب سردار دکتر حاج اصغر علیرضایی - که بیچاره سیّد نبود - در مسجد نورِ مشهور ختم هم گرفتند. یاران سردار برای مراسم تاجهای گل فرستادند و لابد روی آن «از طرف» هم نوشتند اما پا به مسجد نگذاشتند.
بعید است کشوری در هیچ جای جهان، برای مرگ یک جاسوس در سطح علیرضا اکبری، تا این حد همراه با مدارا و شفقت عمل کند. جمهوری اسلامی، چنین حکومتی است. این به تنهایی تکلیف دیگران را روشن میکند.
دیگران!
و چه بلاهتی از این بالاتر که دیگرانِ جمهوری اسلامی، بین خودشان هم دیگری داشته باشند.
فیروز شادمان
چهاردهم اردیبهشت ۱۴۰۲
ایران
No comments:
Post a Comment