Tuesday, March 14, 2023

فره ایزدی، استیک و یوگا

«فرّه ایزدی، استیک و یوگا»

 

مناظره‌ی الهه بقراط و آرش جودکی، یک نقطه‌ی عطف در کارنامه‌ی سیما ثابت است. این مناظره، باید از ابعاد مختلف، تحلیل شود.

بحثِ در مورد دو نیرویی است که عمیقاً خواستار نابودی جمهوری اسلامی‌اند؛ اما ناخواسته، به عواملی برای استمرار جمهوری اسلامی بدل شده‌اند و همچنان به جسد این رژیم، تنفس دهان‌به‌دهان می‌دهند:

۱) جمهوری‌خواهانی که پهلوی‌فوبیا دارند - طبعاً نه آرش جودکی.

۲) پهلوی‌دوستانی که از شاهزاده شازده‌ترند؛ مثل خانم بقراط گرامی.

 

متنْ در حقیقت شرحی بر حرف‌های یک فیلسوف سیاسی است؛ به زبان «روانکاوی اجتماعی» ضمن ارجاعاتی به «جامعه‌شناسی تاریخی» و الهیاتِ زبان.

الهه بقراط به‌تکرار می‌گوید رضا پهلوی «فراجناحی» است؛ اما متوجه نیست که اگر این‌‌گونه است؛ باید اسمش در هر فهرستی باشد که زیر چتر «زن، زندگی، آزادی» برای برانداختن ج‌ا تلاش می‌کند.

خانم بقراط که برای این بچه بازی‌ها وقت ندارد؛ اما مگر می‌شود این را هم انکار کرد که تبارِ صفتِ فراجناحی به عمامه می‌رسد و معنی آن «ماوراء جناح» است؛ یک مقام قدسی؟ و خانم بقراط هیچ‌کسی را شایسته‌ی آن نمی‌داند که نامش در کنار «شاهزاده» دیده شود. انتقاد او از اعلی‌حضرت این است که چرا فرّه ایزدی‌اش را نادیده می‌گیرد و با آدم ناشناسی مثل «أبدالله محطدی» که «کسی او را نمی‌شناسد» منشور امضا می‌کند - نشناختنْ این‌جا فقط «به رسمیّت نشناختن» نیست؛ به حساب نیاوردن است؛ نادیده گرفتن؛ و - تعارف که نداریم - داخل آدم ندیدن.

در دوران «زن، زندگی، آزادی» فراجناحی یعنی کسی که به تمام گروه‌های معتقد به این مانیفست دست دوستی می‌دهد. پس هر فهرستی بدون نام او ناقص است.

از منظری روانکاوانه، موقعیت خانم بقراط مصداق «انکار» است؛ دفاعی نابالغانه و بدوی. این انکار ادامه‌ی انکار ۵۷ است: انقلاب پنجاه و هفت نباید اتفاق می‌افتاد. گُهی بود که مردم خوردند.

از زمین و آسمان مرغ و مسما می‌بارید اما مردم، هوسِ گُه کردند تا جایی که در ماه هم 💩 می‌دیدند.

این مایه انکارِ «گسست فرهنگی» وقتی موجب حیرت می‌شود که واژه‌ی «گسست» بدون هیچ ملاحظه‌ی پدیدارشناسانه و با بی‌اعتنایی کامل به تبارشناسی واژگان، چندین بار در گفتار خانم بقراط تکرار می‌شود.

انکار انقلاب ۵۷ در طول ۴۴ سال، در آغاز فقط یک «وسواس»* بود. با وجود شواهدِ آشکار، از آن‌جا که این وسواس، بر خلاف دیگر انواع آن «ایگو-پسند» بود؛ به «باورِ بیش بها داده شده» رسید و دست آخر «هذیان»* شد‌؛ یک هذیان جمعی. در میان کثیری از ایرانیان، جمهوری اسلامی، یک تعطیلات ۴۴ ساله در عزای سلطنت است؛ نزدیک به نیم‌قرن عزای عمومی.

خانم بقراط برای این عزاداریِ طولانی، از کلمه‌ی «گسست» استفاده می‌کنند؛ که مشخص نیست مقصودشان «گسست تاریخی» است و یا «گسست فرهنگی».

 در تحلیل گفتمان‌های فلسفه سیاسی، گسست تاریخی مفهومی است که باید در استفاده از آن،  بسیار محتاط بود. گسست تاریخی تقریباً هرگز به طور کامل اتفاق نمی‌افتد و اگر روی دهد؛ بازگشت به گذشته همان‌قدر ساده‌انگارانه است که احیای امپراتوری اینکاها.

گشاده‌دستی خانم بقراط در مصرف این کلمه، ابداً محمل خوبی برای انکار پیش‌گفته نیست. گویا از نظر خانم الهه بقراط، مشروطه هم اگر گسست باشد؛ از جنس گسستِ ۴۴ ساله‌ی همچنان جاری است و راه محوِ این گسست هم بازگشت به دوران ظل‌الله است و لا غیر! نه امامی آمده و نه آیت‌الله العظمایی رفته! این که از خربزه‌ای که قدیم‌ها پرشیا بود و اخیراً ایران شده (گویا ایران‌ساز که می‌گویند یعنی همین و حکیم توس از «شاه بابا» یاد گرفته به ممالک محروسه بگوید ایران) به لطف ۴۴ سال چپاول، تقریباً چیزی باقی نمانده است؛ مسأله‌ی خانم بقراط نیست.

اگر بخواهیم با آسان‌گیری، متأخرترین گسست در تاریخ معاصر ایران را انتخاب کنیم؛ تنها  مشروطه است که تقریباً همه‌ی معیارهای لازم را برای مفهوم «گسست» دارا است. و گسستِ پیش از مشروطه، نه شکل‌گیری سلسله‌ی صفوی است ـ محبوب طیفی از ایرانشهری‌های «حاج دکتر سید» ـ و نه حتی حمله‌ی مغول. نزدیکترین گسستِ تاریخی به مشروطه، حمله‌ی قرن هفتم میلادی است.

چندان محتمل نمی‌دانم که مقصود خانم بقراط از «گسست» گسست فرهنگی باشد؛ اما اگر هم چنین مفهومی را مراد کرده باشند؛ با تمام احترام باید از ایشان خواهش کنم اسطوره‌ی اصحاب کهف را بخوانند و اگر شرحی روان‌کاوانه از آن یافتند؛ حتماً مرور بفرمایند.

در ۴۴ سال گذشته، ایران لااقل ۴۴ گسست مهلک، شکوهمند، شرم‌آور و خفت‌بار فرهنگی را تجربه کرده است. گسست‌های نسلیِ تجربه شده در ایران، نه تنها والدین که پژوهشگرانِ داخلِ ایران را هم حیرت‌زده کرده است؛ و طبیعی است که خانم بقراط، با چمدانی که سال ۵۷ بسته و هنوز باز نکرده است؛ نتواند درکی از این تغییرات داشته باشد.

این از سر نکوهش نیست؛ خانم بقراط امکان زیستن در ایران نداشته و احتمالا منابعش برای آگاهی از تغییرات نسلی، تعدادی هم‌فکر ایشان بوده‌اند که اطلاعاتی مخدوش و سوگیرانه را که آفتِ رؤیابافی و تحریف، اعتبارشان را زایل کرده است به ایشان رسانده‌اند.

 

فیروز شادمان

بیست‌وسوم اسفند ۱۴۰۱

 

* Obsession

** Overvalued Idea

*** Delusion

Ego Syntonic


Sunday, March 5, 2023

گونه‌ای دیگر از اسلام سیاسی

«گونه‌ای دیگر از اسلام سیاسی»

نمونه‌ی موردی: شیخ‌الاسلام، مولانا عبدالحمید اسماعیل‌زهی

(زیرعنوان: مرافقت یا مراقبت؟)

با یادی از جواد طباطبایی

 مقدمه اول:

همچنان که جمهوری اسلامی (حکومت علی خامنه‌ای) در حال کوفتنِ آخرین میخ‌ها بر تابوت اسلام سیاسیِ شیعی است؛ کیلومترها دورتر از ام‌القرای شیعیان جمکرانی ـ طهران ـ در جنوب شرقی ایران، مَردی از خویش برون آمده است که کاری کند و نگذارد اسلام کفن شود؛ کسی که همزمان می‌خواهد این وطن، وطن شود‌. خواننده در این لحظه، زمزمه‌ای آشنا را به یاد می‌آورد که زمانی زبانزدِ خواص بود؛ کم‌کم حرف مردم کوچه و بازار شد و حالا فریادی است که نمی‌شود نشنیده‌اش گرفت: تا اسلام کفن نشود؛ این وطن وطن نشود. امّا سیاست عرصه‌ی آرزو و نفرین نیست.

 مقدمه دوم:

مولوی عبدالحمید، نماینده‌ی ایرانیان اهل سنتی است که می‌خواهند ایران هم بپاید و هم مؤمن به اسلام بماند. او پروتوتایپِ موحدین وطن‌دوستی است که تجسد زبانزد مشهور عرب‌اند: حُبُّ الوَطَن مِنَ الْأیمان.

فکت‌ها:

۱) خامنه‌ای (که ایران برایش به اندازه‌ی چفیه‌ی دور گردن سیدحسن نصرالله ارزش ندارد) در حال رسیدن به عاشورایش است. ایران برای او موضوعیت ندارد؛ او حامل رسالت حسینیِ عصر خودش است. این را رسماً ابلاغ کرده و از اتفاق، این بار نه ۷۲ ریقوی رو به موت و تعدادی کودکِ زرده‌به‌کون نکشیده و اهل حرم؛ که صدها هزار بسیجی و پاسدار دارد. سرنوشت او البته همان است که در سال ۶۱ هجری رخ داد: خامنه‌ای مثل حسین ابن علی خواهد مُرد؛ با حقارتِ تمام. و شیعه که استادِ حماسه‌سازی از فضاحت است؛ حتماً مرگ خامنه‌ای را موضوع اسطوره‌های بسیاری خواهد کرد؛ که برای «ما» اسباب خنده و استهزا است و برای شیعه‌سانان، مظهر اعجاز.

(محض نمونه: «خروج او از مجرای زایمان» و «یا علی» گفتنی که راوی‌اش قابله بود و نقال‌اش حضرت آیت‌الله سعیدی. نقل هگل و تعریض مارکس که یادتان هست؛ حماسه‌های دوم به بعد همیشه کمدی‌اند)

۲) در دیگر سو، تنها نماینده‌ی شاخص در اردوگاهِ سنت، شیخ‌الاسلام است که با هوشمندیِ مؤمنانه، جای خود را در تیم برنده فیکس کرده است: همراهی با «انقلاب زن، زندگی، آزادی».

📜 خواننده‌ای که می‌داند متنْ بر مبنای چه گفتمانی صورت‌بندی شده است؛ به‌فراست در خواهد یافت که برای نخستین بار، شبیه‌سازی‌های ایرانیاسلامی، با زمینِ سفت حضور به هم رسانده‌اند: خامنه‌ای با فضاحت خواهد مرد و عاشورایی که محمدرضا حکیمی منتظرش بود؛ رخ خواهد داد ـ اما نه چنان که علامه‌ی هیچ‌مدان آرزو کرده بود (این عاشورا را عاشورایی دیگر باید؛ که بشورد ببرد) که عاشورایی پایان‌بخش ـ عاشورایی که اربعینش دیگر کارناوال مالش و زیارت و عورت‌نمایی و صیغه نیست.

بحث:

یکم) شیعه‌ی جمکرانی بدیلی برای همآوردی با اسلام سیاسی‌ای ندارد که مولوی رهبر آن است؛ اما چنته‌اش هم خالی نیست.

بگذارید رازی را با شما در میان بگذارم: آیت‌الله کمال حیدری به این دلیل منفور بیت خامنه‌ای شد که سیاستِ دیوانیِ علی بن موسی الرضا - امام هشتم شیعیان -  را در برابر نظریه‌ی ولایت فقیه علم کرد. او خود را در قامتِ غریب‌الغربای توس می‌بیند و برای همین، فقط منتظر یک سوت[ی] از طرف شاهزاده رضا پهلوی است که بلافاصله رسالت تاریخی‌اش را شروع کند. وقتی امام شیعه می‌تواند قائم‌مقام سلطان جائر باشد ـ که دین نرود ـ چرا فقیهِ شیعه دوباره به جایگاهِ پیشینِ خود برنگردد و دوگانه‌ی ظل‌الله/آیت‌الله دوباره حاکم نشود؟

 

📝 چالش متن، از اینجا به بعد، شکل دیگری می‌گیرد؛ مخاطبی که با مفهوم ذهنِ دوپاره آشنا باشد و اهمیت دوآلیته و دایکوتومی را بداند به ناچار به خاطر خواهد آورد که بروزِ اسطوره‌ای این دو کانسپت در نشانه‌شناسی ساختارگرا ـ از جمله، زبان‌شناسی سوسوری ـ تصادفی نیست.

ضرورت است هم اکنون بگویم که نگاه جمکرانی، در بزنگاه سقوط حتی برای مسأله‌ی ظهور هم سوراخ دعا دارد. از همین حالا داریم می‌شنویم: هنوز زمینه‌ی ظهور فراهم نیست؛ اما از آن‌جا که جلوگیری از آتروفی بیضه‌ی اسلام از اصل توحید هم مهم‌تر است؛ ما حتی حاضریم ولایتعهدی دشمن را هم بپذیریم! فقط مشکل این‌جا است که غریب‌الغربای شیعه؛ هر چه که باشد بچه‌شیعه است و اصلِ مترقّی تقیّه، به او اجازه نمی‌دهد عین آدم، واضح و شفاف حرف بزند و بدون لکنت ـ با همان بلاغت و به همان فصاحت که شیخ‌الاسلام از حقوق بهاییان حمایت کرد ـ بگوید:

- اول زن، زندگی، آزادی

- دوم سرنگونی جمهوری اسلامی

- سوم شروع #گفت‌وگوی_ملی که به این دلیل «ملی» است که در پیِ احقاق حقوق جدایی‌طلبان، دگرباشان جنسی و هر گروهی است که زمانی در این کشور «اقلیت» خوانده شده.

 دوم)  شیعه‌ی ایرانی قافیه را باخته است دوستان! اما دیگر قرار نیست این کشور، باز هم شاهد دعواهای سخیف حیدری/نعمتی باشد 

 شیعه‌ی ایرانی

اگر شیعه‌ی ایرانی این‌ها را به ذهنتان بیاورد حساب دست‌تان خواهد آمد:

گریه برای گودال قتلگاه؛ مالش خواهران دینی در راهپیمایی اربعین؛ خودارضایی پشت خیمه‌های عاشورا؛ تریاک کشیدنِ شمر و امام حسین، همان‌جای قبلی. بالا کشیدنِ قند و چای هیأت برای تهیه‌ی پولِ کشتزارهای چادری. غذای نذری با نهایت خلوص و تفکر جادویی: هر چه هریسه‌ی حسینی را با نیتِ پاک‌تری هم بزنم؛ کشتزارم وسیع‌تر می‌شود. هر شب با سینه‌ی زخمی یا فرق شکافته به خانه آمدن از هیأت. سگ رقیه و خرِ ابوالفضل شدن و ...

خام‌اندیشانه است که بپنداریم این گونه‌ی جانوری، به این زودی منقرض خواهد شد. البته در انقراضِ شیعه‌سانان نباید تردید کرد؛ این اتفاق می‌افتد (چون شیعه ذاتاً خودویرانگر است) اما نه به این زودی.

سوم)

ممکن است مثل هانری کُربن، تصور بفرمایید تفکرِ آخرالزمانی در شمار دوآلیته‌‌ها نیست‌ و اسلام ایرانی (به احترام فیلسوف کُربنیِ تازه‌گذشته، بلند بگو: تباه‌هـُم طبا‌طباطبایی و آلِ تباهی!) این بار طور دیگری عمل می‌کند.

اما ذات اسطوره بر تناقض است:

اگر یک ویژگی بخواهد اعجاز بقای تفکر اسطوره‌ای را توضیح دهد همین است که اسطوره با وجود تضاد ذاتی و تناقضی که هرگز از ساختارش جدا نمی‌شود می‌پاید:

⬛️ شیعه می‌داند که فقط در صورتی آقای غایبش ظهور می‌کند که جهان از ظلم و جور در حال ترکیدن باشد. لاجرم شیعه‌ی زاهدِ عادلِ شریف و جمیع حسنات، مانع ظهور است. پس یا باید به فجیع‌ترین شکل کشته شود؛ یا خودکشی کند و یا لگد بکشد زیر پنجره‌فولاد امامِ غریب، و بشود سعید حنایی.

🔺 اگر تا این لحظه خبر نداشتید که بحث در مورد چه فاجعه‌ای است؛ شاید بتوان امیدوار بود که این نام، تکان‌تان بدهد اگر فقط برای لحظه‌ای فکر کنید:

نام قاتل #مهسا_امینی هم سعید حنایی بود.

قاتلان نیکا همگی سعید بودند؛ درست مثل سعید عسکر، آن‌ها هم حنایی!

کسی که حکم به اعدام #مجیدرضا_رهنورد داد سعید حنایی بود؛ که حالا دادستان خراسان رضوی است.

بله ملت عزیز! خامنه‌ای مستظهر به پشتیبانی هزاران سعید حنایی است که قبل از زدنِ هواپیمای اوکراینی وضو می‌گیرند و حورالعین می‌شمارند.

وقتی ادعا می‌کنم که علی خامنه‌ای در حال تکمیل تابوت شیعه است؛ قصدم سرودن شعر نیست! از واقعه‌ای خبر می‌دهم که پیش چشم ما در حال آوار شدن است: علی خامنه‌ای خود را برای حکومت بر جمهوری اسلامی قم و نطنز آماده می‌کند؛ پس قتل خامنه‌ای - اگر اتفاق بیفتد - به هزینه‌ی ایران خواهد بود.

چهارم) شیعه‌ی ایرانشهریِ قاسم‌دوست ـ مثل محمود دولت‌آبادی؛ گرچه «از این نمونه بخواهید باز هم داریم» ـ باید تکلیفش را با ایران روشن کند. و این جا است که جواد طباطبایی، به اندازه‌ی یک زیرتیتر در این جستار کوتاه اهمیت پیدا می‌کند.

 

دکتر سید جواد طباطبایی

می‌رسیم به فیلسوف سیاسی ـ در ایران و جهان فارسی‌زبان، تا ابد داخل گیومه ـ  که خاک بر او خوش. جواد طباطبایی. کسی که می‌خواست خواجه نظام‌الملک صفوی دوم باشد. کسی که بارها و بارها گفت «من ناسیونالیست نیستم» و هر بار که چنین چیزی گفت من یاد برائتِ مارکس از مارکسیسم افتادم؛ که فکت باشد یا جعل؛ وجه استعاری آن مهم است:

📜 هیچ اهمیتی نداشت که طباطبایی خود ناسیونالیست بود یا نه؛ حتی مهم نیست که او پان‌ایرانیست بود یا نبود. او آگاهانه و خودخواسته در تمام طول دوران زندگی‌ جنجالی‌اش، مصباح پان‌ایرانیست‌ها بود و تا آخر هم ماند.

کسانی که مدعی #برانداز|ی هستند و در عین حال، دل در گرو ایرانشهری جواد طباطبایی دارند (و خدا شاهد است که نمی‌دانم چنین موجودات سراسر تناقضی چه‌طور می‌توانند وجود داشته باشند!) چه‌طور نمی‌فهمند که جواد طباطبایی هرگز و حتی زمانی که در رختخوابش بود؛ بیخ گوش همسر محترمش زمزمه نکرد: جمهوری اسلامی باید برود؟

طباطبایی تا آخرین لحظه زندگی‌اش «دکتر سید» ماند. معجونی که هرگز اجازه نداد #متدولوژی_نقل در دستگاه فکری او، جای خود را به روش‌شناسی‌ای متناسب با القاب دهان‌پرکنش بدهد.

 

برآشفتگی شاگردان استاد فقید، جناب دکتر طباطبایی را باید درک کرد. بچه‌شیعه عاشق مدرسه‌ی تیزهوشان است. از همین صغری اگر شروع کنید به خیلی جاها می‌رسید؛ رایج‌ترینش علاقه‌ی آخوندها به نقل قول از گوستاو لوبون؛ یا روسری سر کردن ملکه‌ی بریتانیا در مسجد ایاصوفیه و خر-ذوق شدن مؤمنین. و فی ما نحن فیه، داشتنِ یک شریعتی، سروش، داوری اردکانی، آل احمد ... و دکتر سید جواد طباطبایی؛ فیلسوف سیاسی!

حالا شاید دلیل علاقه‌ی دانیل‌رضا‌ و پاتریشیاسادات‌ها را به کلّاشی پان‌ایرانیستِ علاقمند به جواد طباطبایی بهتر درک کنید:

📝 پیش‌اسمِ ترکیبیِ «دکتر سید» از غوامض تاریخ اندیشه است. در تاریخ فلسفه سیاسی، تنها یک نفر بود که می‌توانست همزمان «دکتر سیّد» باشد و «فیلسوف سیاسی». او علی‌القاعده باید آخرین دکتر سید جهان تشیع می‌بود؛ که البته چنین نخواهد بود. فکر نمی‌کنم شیعه‌ای که از تاج افتخار سیادت نگذرد بتواند عاقبت‌به‌خیر شود‌.

📝 غرض این که شیعه‌ی امام‌رضایی، شراب انگور می‌خورَد اما محال است با رغبت «زهر انگور» سر بکشد. نفرت شیعیان جمکرانی از نایب امام هشتم، آیت‌الله‌العظمی کمال حیدری (همان الأحقر!) دقیقاً به همین علت است. این‌جا است که شیعه‌ی جمکرانی، بخشی از فقه سیاسی شیعه را «انگلیسی» می‌خواند که ریشه‌اش در سیره‌ی امام هشتمِ او است. طرفداران آیت‌الله خامنه‌ای حاضرند فقه سیاسی امام هشتم شیعیان را، به ام‌آی‌سیکس گره بزنند و به خاطر رسیدن به این هدف، حتی به زعامت آخوندی بر خراسان بزرگ تن بدهند که تا پیش از رسیدن به ولایت خراسان، در تمام طول دوران طلبگی‌اش؛ هنری جز حجره‌گرم‌کردن نداشته. علم‌الهدی را ضرورتِ دین خدا به نظام جمهوری اسلامی حقنه کرده است.

 

میدان

تحت تأثیر انقلاب ژینا، زندگی مؤمنانه در ایرانِ سکولار تغییر خواهد کرد. بعید است کسی بتواند در این مورد تردید به خود راه دهد. در ایران سکولار، مرجعیت شیعه جز یک سهم‌بگیرِ نورانی، شأنی نخواهد داشت. اما تلاش مولوی عبدالحمید برای:

اولاً نجات دین اسلام از نابودی و

ثانیاً، حفظ چتری به نام ایران، روی سرِ همه‌ی ایرانیان و دیگر مواضع انسانی و مدرنِ او، باعث شده است که هم‌سنگری مطمئن، ثابت‌قدم و قابل اعتماد انقلابیون باشد. جبهه‌ای که مولوی عبدالحمید در برابر خلیفه‌ی شیعه گشوده است؛ تا همین امروز مستمرترین جبهه با بیشترین قربانی است. باید قدردان این جبهه بود.

 

مراقبت

اگر عنوان را هنوز یادتان باشد؛ می‌دانید که از چه چیزی حرف می‌زنم: در ایرانِ آینده همان‌قدر که برادر و خواهر مراقب هم‌اند؛ همسنگران امروز هم مراقب همدیگر خواهند بود. مراقبت را با این معانی در ذهن مرور کنید: حفاظت از خطر؛ حمایت، تشویق، همدلی، دلداری، سوگواری مشترک و باز هم حفاظت در برابر خطر. و خطر یعنی هر نوع خطری؛ چه زمین‌لرزه باشد و چه موضع‌گیری سیاسی خطیر، نابه‌جا، آزموده شده و شکست‌خورده و مانند آن.

📜 اکنون که گاهِ مرافقت است؛ مخالفِ جمهوری اسلامی، با هر ایده‌ای، همراه، هم‌سنگر، برادر و رفیق ما است. مولوی عبدالحمید نشان داده است که برای رهبری بخشی از ایرانیان که دغدغه‌ی دینی دارند و با نظام فعلی هم نمی‌توانند کنار بیایند شخصی قابل اعتماد است.

📝 نکته‌ی پایانی و بسیار مهم این است که در مراقبت از هم‌سنگر، هیچ‌کس  ژنرال نیست؛ هر کسی تنها یک سرباز است. فرمانده انقلاب برای همیشه ثابت خواهد بود: #زن_زندگی_آزادی

 

➖➖➖➖

خلاصه:

۱) مسلمانان ایرانی اگر بخواهند بخشی از مردم ایرانِ فردا باشند، از همه‌ی حقوق شهروندی برخوردار خواهند بود.

۲) در ایران فردا هیچ گروهی #اقلیت شمرده نخواهد شد؛ بزرگترین هدف انقلاب ژینا این بود و همین خواهد ماند: هیچ شهروندی نباید به  هیچ دلیلی احساس اقلیت‌بودگی کند. احساس کمینه‌گی می‌تواند منشأ ناامنی باشد؛ و از آنجا که بالاترین وظیفه یک حکومت، تأمین امنیت در تمامی ساحات آن است؛ تقسیم‌بندی طبقاتی بر اساس تعداد، نمی‌تواند پذیرفته شود.

۳) پس هیچ گروهی با هر ایده و تعداد، حق ندارد خود را در موقعیت فراتر ببیند و دیگری را به تمکین وا دارد. ایران فردا رنگین‌کمانی است که کیان گفت؛ مرزی میان طیف‌های رنگ، وجود ندارد. رنگین‌کمانی به نام ایران.

  

دهم اسفند ۱۴۰۱

فیروز شادمان

➖➖➖➖

پانوشت‌ها را شب هزار و دوم خواهم نوشت.

Saturday, February 18, 2023

ناصر همتی: همدلی و شبکه‌های اجتماعی

 

«همدلی و شبکه‌های اجتماعی»

ناصر همتی

 

Thus conscience does make cowards of us all. (Hamlet)

پس وجدانْ همه‌ی ما را جبان و بزدل ساخته. (ل. صورتگر)

آری، تفکّر و تعقل همه‌ی ما را ترسو و جبان می‌کند. (م. فرزاد)

بدین آیین، شعور و معرفت ما جمله را نامرد می‌سازد. (م. مینوی)

پس ادراک است که ما همه را بزدل می‌گرداند. (م.ا. به‌آذین)

پس وجدان برحذرمان می‌دارد. (ع. پازارگادی)

چنین است که آگاهی همه‌ی ما را بزدل می‌سازد. (ض. موحد)

 

یک پژوهش کتابخانه‌ای ارزشمند از کامیار عابدی  و مقاله‌ای ترجمه شده از ربکا سولنیت (هردو منتشر شده در شماره‌ی پنجم فصلنامه‌ی فرهنگ‌بان) باعث شد به موضوع «همدلی» فکر کنم و دوباره از خودم بپرسم که در چند سال گذشته، واقعاً چه کرده‌ام و از چه نوشته‌ام.

سوزان سانتاگ در آخرین کتابش «نظر به درد دیگران» گفته است:

به نظاره نشستنِ فجایعی که در دیگر کشورها در حال وقوع‌اند؛ از جمله ناب‌ترین تجربه‌های دوران مدرن است... حالا دیگر جنگ‌ها صوت و تصویر اتاق‌های نشیمن هستند.

زمانی که سانتاگ از این «ناب‌ترین تجربه‌ها» می‌نوشت به درستی نگرانِ کرختیِ حاصل از آن بود. قصدم این است که بگویم با وجودِ شراکت در این انتقالِ تجربه، من هم مانند عکاسانِ خبری در ایجاد و تشدید آن کرختی نقش داشته‌ام. در طولِ سال‌ها نوشتن از رنج‌های مددجویان بهزیستی و مراجعینم در کلینیک‌های روان‌پزشکی [طبعاً در شبکه‌های اجتماعی؛ نه در نِیچر و ساینس] سعی کردم راهی پیدا کنم که گفتنِ حقیقت و برانگیختنِ شفقت، به کُنِشی عینی بیانجامد؛ امّا عملاً من هم کم‌کم به ورطه‌ای افتادم که دیگران را به خاطر گرفتار شدن در آن، سرزنش می‌کردم: تولیدِ خبر، برانگیختنِ احساسات و ورق زدن برای رسیدن به خبر فاجعه‌ی بعدی.

آن‌چه در شبکه‌های اجتماعی، ناظر و فاعلِ آن بوده‌ام عملاً همین بوده است: نشستن در اتاقِ نشیمن (به تعبیر کاربرانِ ایرانیِ توییتر: زیرلحاف) شلیکِ کلمه و پندارِ حضور در خط مقدم.

اما آیا کسی هست که فقط در یک مورد، بتواند با استناد به شواهد ادعا کند یک بُمبِ خبری، از فاجعه‌ای در شُرُفِ وقوع پیش‌گیری کرده است؟ طی یک‌ونیم دهه فعالیت مستمر در فضای مجازی و شبکه‌های اجتماعی، هم شاهدِ برملا شدن فضاحت‌های سیاسی، قضایی و اقتصادی‌اجتماعی بوده‌ام و هم خود در این افشاگری‌ها نقش داشته‌ام. آن چه که مرا در سودمندیِ این مسیر به تردید انداخته است موضوعِ دشوار-فهمی نیست: «کهریزک» در مقابل «ابوغریب».

اگر عکس‌های موحش و مشمئزکننده‌ی زندانِ ابوغریب به واکنش‌های رسانه‌ای و رسمی منجر شد؛ آن‌چه که ۱۲ سال پس از فضاحتِ کهریزک دیدیم؛ عیناً در زندان‌های قرچک، دستگرد و اوین و بازداشتگاه‌های اراک و ارومیه و ... تکرار شد. موردِ «اوین» دقیقاً زمانی رسانه‌ای شد که من در زندانِ مرکزی اصفهان محبوس بودم. همین‌قدر بگویم که خبرِ هک شدنِ سیستم مدار بسته‌ی زندانِ اوین، در بیرونِ زندان به من رسید (اگر بنا بود انتشارِ آن تصاویر باعث تغییر رفتار نسبت به زندانیانِ سیاسی و دیگر جرائم شود؛ لابد باید آن را به شکلی ملموس می‌دیدم؛ ندیدم). در حالی که اوین در توییتر و فیسبوک و اینستاگرام Trend می‌شد و خونِ زندانیان به کف اتاق‌های نشیمن رسیده بود ـ و لابد سانتاگ‌های وطنی، لحاف‌های چهل تکه‌ی مامان‌دوزشان را پتوهای چرکینِ زندان فرض می‌کردند ـ همه‌چیز در دستگرد و ماهپاره بر مدارِ پیش بود و به یک ماه هم نرسید که جنازه‌ی شاهین ناصری از زندانِ شیراز بیرون آمد. سوگِ شاهین ناصری در شبکه‌های اجتماعی از هیچ حیث کمتر از... و علیرضا شیرمحمدعلی و... جان‌گداز نبود. پس برخلاف نظرِ سانتاگ، بارانِ فاجعه به کرختیِ کاربران منجر نشده بود. فعالانِ شبکه‌های اجتماعی، همچنان با سوز و گداز و خشم و نفرت می‌نوشتند؛ درست به همان دلایل که پیشتر سانتاگ گفته بود: احساس حبس و شکنجه در اتاق نشیمن؛ با گوشی هوشمندی در دست و تلویزیونی روشن در پیشِ رو؛ شبکه‌ی ایران اینترنشنال، بی‌بی‌سی یا صدای آمریکا. و همچنان که فاجعه در مدارِ بسته‌ی حبس و آزار و تحقیر در جریان بود؛ همدلی در منتها درجه‌اش در شبکه‌های اجتماعی تداوم داشت. همه چیز طبق نظمی معهود پیش می‌رفت؛ بدون آنکه آب از آب تکان خورده باشد. فعالان در هر دو سوی معادله مشغول به کار بودند: یکی خون و زخم و جسد تولید می‌کرد و دیگری هشتگ. هر دو هم خُرسند؛ که «وظیفه» به انجام رسیده است ـ و سود با طرفی بود که وظیفه‌اش را در جیب حمل می‌کرد؛ که برای تولد فرزند یا سالروز ازدواجش چیزی بخرد.

همدردی حس بی‌ثباتی است؛ باید در قالب عمل درآید یا از بین می‌رود. مسأله این است که با احساساتِ برانگیخته شده و اطلاعاتِ مخابره شده چه باید کرد؟... انفعال باعث کم‌رنگ شدنِ احساسات می‌شود.

تأکید  سانتاگ بر وجه عملیِ «همدردی» دقیق است (هرچند به روشنی نمی‌گوید چه‌گونه باید همدردی به قالب عمل دربیاید) اما نگرانیش از «کم رنگ شدن» احساسات به‌جا به نظر نمی‌رسد. شبکه‌های اجتماعی هنوز از مطالب همدلانه و سوگ‌ورزانه پُر است؛ شاید به این دلیل که نوشتن نوعی کنش فرض می‌شود؛ که نیست.

نوشتن به نوشتن ختم می‌شود. زیرِ یک عکس یا خبر، صدها نوشته‌ی همدلانه منتشر می‌شود؛ بی‌آن‌که بیرون از دنیای مجازی به عملی عینی منجر شود. همدلی و هم‌دردی در تیراژهای چندصدهزاری و حتی میلیونی تکثیر می‌شود. مسابقه‌ی متن‌های احساسی، به تولید گونه‌های ادبی و هنری می‌کشد؛ اما سلسله‌ی فجایع در هیچ نقطه‌ای متوقف نمی‌شود. عنصر «ترس» مانع از احساس رضایت نمی‌شود؛ هرکسی پشتِ اکانتِ توییتری‌اش خود را در «میدان» خیابان می‌پندارد و پس از مصرف مقداری کلمه، آسوده‌خاطر پتویش را به سرش می‌کشد و خزانه‌ی عواطف‌اش را برای «واکنش»های بعدی لبریز نگه می‌دارد.

خوگیری‌ای در کار نیست؛ وجدانِ بیدارِ کاربران- همان قوه‌ای که به تعبیر شکسپیر عامل تداوم جبن است - نمی‌گذارد «انفعال» جراتِ اعتراض پیدا کند. انفعال پشتِ همدردی و شفقت پنهان می‌شود تا هم وجدان آسوده بماند و هم گزندی به جسم و جان نرسد. دشواریِ وظیفه به آسان‌ترین روشِ ممکن سهل می‌شود و اگر نوشتن بدونِ هیچ ردّی از نام و نشانِ نویسنده هم باشد ـ و طبعاً بی هیچ پیامدی ـ کارش را انجام می‌دهد: تسکینِ وجدان و استمرارِ ترس. همدردی و ترس در کنار هم ـ دست در آغوش ـ به حیات‌شان ادامه می‌دهند. کنشِ اجتماعی، به شکلی مبتذل در شبکه‌های اجتماعی پی گرفته می‌شود بی آن که اثری از آن در جامعه دیده شود؛ اما بیداریِ همیشگیِ وجدان و حساسیت مستمر و کاستی‌ناپذیر شاخک‌های رأفت و شفقت، مانع می‌شود که نقصِ بنیادینِ تصویر و نوشتار، به مثابه‌ی کنش به چشم بیاید.

آیا در آشکارنویسی و فعالیت مجازی با «نام و نشان» فضیلتی هست؟ به طور مطلق «نه». اگر این متن تعریضی به قهرمانانِ گمنام شبکه‌های اجتماعی دارد؛ حاوی تحسینی برای نویسندگانِ نام‌و‌نشان‌دار نیست.

این که فعالیت با نام و تصویرِ مشخص، ملازم با «شجاعت» فرض می‌شود حاصلِ فریبی است که فقط صاحب قوه‌ی قهریه و زندان از آن آگاه است: حکومت با تعقیب و حبسِ نویسندگانِ شناخته شده‌ی شبکه‌های اجتماعی به این پندارِ پوچ دامن می‌زند که گویی این افراد کاری کرده‌اند. تعقیب و آزارِ این افراد، حتماً باید باعث تاسف باشد؛ اما همین هم جز استمرار سلسله‌واری که به آن اشاره شد ثمری ندارد: عده‌ای که با نویسنده‌ی زندانی همدلی می‌کنند؛ حضورِ وجدانِ جمعی را با مطالبی تاثرانگیز فریاد می‌زنند. و برای تکمیل پروژه‌ی کنش‌گری، بخشی از نیروی خود را صرف پاسخ‌گویی به جماعتی می‌کنند که وجودشان حقیقتاً باعث حیرت است: هزاران فعال گمنام اما مدعی که هر دیگریِ نگون بختی را «از خودشان» می‌دانند یا عضوی از شبکه‌ی سایبریِ حکومت، که قصد دارد به صفوف اپوزیسیون نفوذ کند! ترسْ لباسِ شهامت می‌پوشد و هَرزه‌درایی و پرده‌دری، نام افشاگری به خود می‌گیرد؛ تا اندک تاثیرِ کنش‌های نویسندگانِ تحت تعقیب هم با شائبه‌های بی‌پایه، خنثی شود. یک بازیِ سراسر باخت برای منتقدین، به سرگرمی‌ای دو-سر بُرد برای فعالان شبکه‌های اجتماعی و حکومت تبدیل می‌شود:

روند‌های جاری بدون وقفه ادامه پیدا می‌کنند و کنش‌گرانِ اتاق‌هایِ نشیمن همچنان می‌نویسند.

پایان.

الف.طا

زندان ماهپاره، دره شهر

23/07/1400

➖➖➖➖

*  این یادداشت آخرین بخش از «یادداشت‌های زندان» است که در هفته‌های پایانی تابستان ۱۴۰۰ تا اواسط پاییز همان سال، در زندان دستگرد (اصفهان) و ماهپاره نوشتم. مفصل‌ترین بخشِ یادداشت‌ها دفترِ نخست است؛ که حوادث‌اش تماماً در زندان دستگرد می‌گذرد ـ و البته همه‌اش وقایع‌نگاری نیست.

* الف‌طا: بند اداره اطلاعات اصفهان در زندان دستگرد به این عنوان مشهور است. من آن را در دفتر اولِ یادداشت‌ها به نشانه‌ی «ارژن طاووی» و به عنوان نام مستعار برای نویسنده‌ی یادداشت‌ها در نظر گرفتم (به یاد دو درختِ بومیِ کبیرکوه: ارژن و طوبی). تأویل کوتاه آن را هم در پایان همان دفتر آورده‌ام.

*اما خواننده‌ی محترم نمی‌داند که برای نوشتنِ همین چند خط، چند بار دست دزدیده‌ام و به چند زندانی و زندانبان تعظیم کرده‌‌ام؛ با لبخندی نمکین! گویی که دارم از صدای جویبار و قطره‌های ریز آبشار می‌نویسم! در میانه‌های همین یادداشت بود که افسرنگهبان شب، آمد پشت درِ بند و صدایم کرد:

ـ جُرم‌ات تبلیغ علیه نظامه؟

ـ یکی از جُرم‌هام...

ـ نمی‌دونم چی نوشتی؛ اما هر چی گفتی کم گفتی.

و شروع کرد به فحاشی به صدر و ذیل نظام.

اما قسم می‌خورم که در همان لحظه می‌توانست خرخره‌ام را بجَود و خونم رو روی نطعِ سلطان‌فقیه تف کند و شاباش بگیرد.

 

چه شب‌ها و روزها! که چه؟

 

Wednesday, February 1, 2023

وَ فِی اَلْعَيْنِ قَذًى وَ فِی اَلْحَلْقِ شَجاً

«وَ فِی اَلْعَيْنِ قَذًى وَ فِی اَلْحَلْقِ شَجاً»

 

نخستین کس که در طائفه‌ای از اعراب بادیه، یا بهشتِ عدن چنین ترکیبی ساخت؛ می‌دانست که چه زخم‌هایی را به قرینه‌ی معنایی حذف کرده است. بعد از او، مردمانی از سرزمین پارس تا سین‌کیانگ؛ از اسکندریه تا مغربِ عربی، خارِ چشم را چرخاندند و استخوانِ مانده در گلو را بالا و پایین کردند؛ اما هیچ کس را زهره‌ی آن نبود که از تیغ‌های جاری در رگ‌ بگوید. تیغ‌هایی که در هر دقیقه ۷۵ تا ۸۰، ۹۰ بار ـ و گاه بیشتر؛ از حفره‌ای به حفره‌ی بعدی، می‌شکافتند و می‌رفتند. از بزرگترین سرخ‌رگ‌ها تا ریزترین مویرگ‌ها را می‌دَرند و بر می‌گردند. تپش از نو و زخم از نو. فقط همین هم نیست.

۹۹ درصد قیر، یک درصد گَند!

قیر پاشیده‌اند در هوا. سنگین و لزج. روی قیر راه می‌روم. روی قیر نه؛ توی قیر می‌نویسم.

کنار من، آدم‌ها انگار در هوا یا در آبی سبک شناورند. نفس که می‌کشم ریه‌ام قیر می‌کشد به درون. پلک‌هایم به زور باز می‌شوند. دستم را که برمی‌دارم دست دیگرم در باتلاق قیر گیر می‌کند.

چرخ‌دنده‌های ساعت جان می‌کَنند که عقربه‌های قیرین را به حرکت درآورند. (این باید دلیلِ کُندیِ زمان باشد.)

می‌توانم با یک حرکت قیر را به سیمان بدل کنم. می‌توانم با یک تصمیم، از قیر سنگ بسازم. و خزیدن در قیر را تبدیل کنم به سکون ابدی. در سنگ. سنگی سیاه به رنگ قیر با نقشی که دقیق ـ لیزری ـ حک شده است.

نمی‌کنم. تصمیم نمی‌گیرم. با آخرین ته مانده‌های گرمی خونم قیر را آب می‌کنم. نمی‌گذارم سنگ شود. هنوز وقت سنگ شدنم نرسیده. برای رسیدن به قبری که خریده‌ام شتاب ندارم. قبرم آنجا است. با پای خودم به آن‌جا نخواهم رفت.

[خوشحال نخواهم شد اگر به روی‌ام نیاورید که زور می‌زده‌ام تا زنده بمانم. اما خودم بهتر از هر کسی می‌دانم که همین‌ها مانع از مردنم شد.]

➖➖➖

«دوزخ را گوید؛ که تاریکیِ آن را به دست شاید گرفتن و گــَندِ آن را به کارد شاید بریدن.»(بُندهش)

«و جاهایی از آن از بدبویی چنان است که بلرزند و بیفتند. همواره تاریکی آنان را چنان است که به دست بتوان گرفتن.» (مینوی خرد)

➖➖➖

به هیچ وَرِ من یکی نیست که جناب تری ایگلتون، متونِ اسطوره‌ای/ مقدس را در شمارِ شعر نمی‌داند. لابد از نظر او شعر چنین چیزی است:

«به ایوان می‌روم

و انگشتانم را

بر پوستِ کشیده‌ی شب می‌کشم

چراغ‌های رابطه تاریک‌اند.»

 

اما این کجا و به دست گرفتنِ تاریکی و به کارد بریدنِ گَند کجا!

➖➖➖

دفعتاً فهمیدم که آن‌چه روز چهارشنبه سوم شهریور ۱۴۰۰ در زندان نوشته بودم؛ از زمانی پیش از تاریخ تا چندین سده بعد از «مُقَمّصه» را گشته بود. ریه به ریه. چشم به چشم. گلو به گلو.

زخمِ خفقان از همه کاری‌تر بود لابد؛ که حتی وقتی بدنم را از لای دو لبه‌ی خیزران بیرون می‌کشیدند و روی ترکه‌هایی که سینه و شکم را دریده بود نمک می‌ریختند؛ جانی برای گلگون کردنِ چهره، با خون خود نداشتم.

 

یازدهم بهمن ۱۴۰۱

فیروز شادمان

 


مطالبۀ ملی «کدام ملت خواهان اخراج افغانی است؟» / در ابتذال فارسی امروز

 مطالبه‌ی ملی!                                                                        کدام ملّتْ خواهان اخراج افغانی است؟                   ...