Monday, May 1, 2023

در چیستی ما

 

«در چیستیِ ما»

 

نمی‌دانم اسیرِ خاک، میرزا محمودخان کیانوش، به روح باور داشت یا نه. نقداً برایش آمرزش طلب می‌کنم و اضافه، که قصد دارم بار دیگر احضارش کنم و بر او درود بفرستم. همیشه گفته‌ام که اگر بنا بود یک ادیب را استادم بخوانم او بود. من از «حکیم زُشکی» همان‌قدر آموختم که از هدایت و نیما و مابقی. و محمود کیانوش فقط حکیمِ زُشک نبود. آن‌جا که روی شش صفحه «مقاله» از شفیعی کدکنی، چهارصد صفحه نقد می‌نوشت ـ که تا سال‌ها رشک‌انگیز خواهد ماند ـ منتقدی مؤلف بود که مجالی برای مداهنه نمی‌گذاشت. و وقتی بنا بود از نیما بگوید؛ پیش از اسم او «حضرت» نمی‌نوشت (چنان که سالی در اصفهان، حجه‌الاسلام زم، در کنگره‌ای که به نام نیما برپا بود چنین کرد و فی‌الفور پشیمان شد. پشیمانش کردند رفقا، که همگی دوستار نیما بودند اما نه مُرید خانقاهش). احساس می‌کنم از خود محمود کیانوش شنیده‌ام که "بردار این‌ها را بنویس آقا!". اندرز همراه با تحکمی که خود او از دوستی شنیده بود.

از جمله برای این است که می‌نویسم.

همین‌جا بگویم که نمی‌دانم؛ واقعاً نمی‌دانم «مخاطب‌خواهی» چه جور صفتی است. خاصه حالا که می‌خواهم در مورد یکی از صفات مردم‌مان بنویسم؛ برایم مهم‌تر است که بدانم. در هر حال، من مشتاق مخاطبم و می‌دانم که این اشتیاق، احتیاج را به خواننده منتسب نمی‌کند؛ محتاج هم منم. متنِ من.

 روزی در کلاس فلسفه‌ی کانت محمدعلی مرادی، یادی از هادی خرسندی شد با این خاطره از دکتر مرادی: یه بار اِز اِسمال خویی پرسیدم این هادی‌خرسندی سلطنت‌طلبه؟ گُف نه! خرسندی‌طلبه.

آن وقت که مرادی خاطره می‌گفت، خویی هم بود. حالا مرادی درگذشته است و اسماعیل خویی نیز ـ هیچ کدام هم اعتقادی به روح نداشتند که پیش از نام‌شان بگویم «مرحوم»! غرض این که آن وقت‌ها دکتر خویی هنوز زنده بود و حتماً این یعنی که مرادی خاطره‌ تعریف می‌کرد؛ داستان نمی‌گفت. آدم‌های زیادی می‌توانند اگر لازم شد شهادت بدهند؛ من تنها شنونده‌ی این خاطره نبودم. مختصر: بین هرسه، رفاقتی بود و همین کافی است که ما نه کاسه‌ی داغ‌تر از آش باشیم و نه اصل موضوع را به حاشیه ببریم.

باری؛ خرسندی‌طلبی شکلِ شخصیِ اختلالی است که در «ما» پیشینه‌ای دراز دارد: خودـ‌خدابینی؛ خودـ‌اصل‌پنداری! خود مرکزِ عالم بینی! باید آشکار باشد که فروتنی و خضوع توصیه‌ی من نیست؛‌ سال‌ها است که با این رذایل خداحافظی کرده‌ام. نه در خود-شکنی فضیلتی هست و نه در برکشیدنِ دیگری - جز در بافتارِ رفاقت؛ که همیشه مستلزمِ قدری چاپلوسی است. اما خودخداپنداری و احساس مهتری بر آدمیان، هیچ‌رقمه نمی‌تواند صفتی مطلوب باشد و از قومی، انسان‌هایی رُشدیافته بسازد. ایرانی بالاخره باید بپذیرد که نه رب‌النوع هوشمندی است و نه الهه‌ی هنروری!

باستان‌گراییِ کثیری از ایرانیانِ معاصر و اشتراک نظر آنان حولِ روایاتی مجعول از تاریخ ایران باستان، برای انسان مدرن باید باعث تأسف باشد؛ روایاتی که دائماً گذشته‌ای پرشکوه را تصویر می‌کنند که در آن گرگ و آهو از یک چشمه آب می‌نوشیده و سلطان و رعیّت، روی یک سفره می‌نشسته‌اند.

بعید می‌دانم من اولین کاشفِ بخشی از دلایل تاریخی این احساس مجد و سروری باشم؛ می‌شود حدس زد که کسانی پیش‌تر از ما، به آن فکر کرده‌ و در موردش نظریه‌ پرداخته باشند.

بخشی از هویت انسان ایرانی را تاریخ هرودوت ساخته و شکل داده است (عمده‌ی چیزهایی که ما از گذشته‌ی خود به عنوان ایرانی می‌دانیم؛ حاصل نوشته‌های مورخین یونانی است). و تردید نباید داشت که عنصر اغراق در رنگ‌آمیزیِ تاریخ ایران به قلم بیگانگان، همیشه حاضر است.

مهم‌ترین متنِ حماسی ایرانیان - شاهنامه - ترکیبی از اسطوره و تاریخ است و می‌دانیم که شاهنامهْ شکلِ منظومِ روایاتی است از چند-صد تا چند هزار سال پیش از فردوسی. گویا ذهنِ ایرانی از چند هزار سال پیش، علاقه داشته است که تاریخ را با اسطوره ـ درهم ـ بپذیرد. شاهنامه نتیجه‌ی ذهنیتِ اسطوره‌ای است و مقوم آن در ادامه.

دشمن اسطوره‌ای مثل دشمن قصه‌ها نیست. اسطوره جهانِ انسان‌های آرمانی است؛ پس دشمن هم باید ابَردشمن باشد نه موجودی شبیه عراقی‌ها در فیلم‌های ژانر «دفاع مقدس».

مانند فردوسی، هرودوت هم در داستان‌پردازی‌هایش به این موضوع توجه داشته است. او اگر ایرانیان را در دلاوری و فرهی می‌ستاید و بر می‌کشد؛ از جمله به این دلیل نیز هست که اهمیتِ سروریِ یونانیان را به خواننده یادآوری کند. چنان که حریفانِ تهمتن هم هرگز در شاهنامه، ذلیل‌مرده و خفیف توصیف نشده‌اند.

ایرانیان برای غره‌گی به گذشته‌ی شکوهمند، منابعی در فارسی و بیرون از فارسی دارند که اگر چون عهد عتیق، متن مقدس نشده‌اند از ترس اسلام عزیز بوده. گو این که دین مبین، نتوانسته است تبعات هویّتیِ «اساطیر الأولین» را کاملاً به اعماق ذهن نابه‌خود ایرانیان ببرد.

  

ناصر همتی

بهار۴۰۲

Sunday, April 23, 2023

از چین و ماچین تا ایران پس از جمهوری اسلامی

 

«از چین و ماچین

تا ایرانِ پس از جمهوری اسلامی»

 

در اتفاقات هفته‌های نخست سال ۲۰۲۳ در پرآشوب‌ترین کشور خاورمیانه، یک نام پررنگ‌تر از دیگر قدرت‌ها است: چین.

هیچ اتفاقی به اندازه‌ی [تلاش برای] عادی‌سازی روابط جمهوری اسلامی ایران و پادشاهی عربستان سعودی، نمی‌توانست نشان بدهد که چین تا چه اندازه برای پادشاهی سعودی محترم است و تا چه حد بر خامنه‌ای مسلّط.

تحرکاتِ چین در خاورمیانه بخشی از سیاست راهبردی‌اش در منطقه است؛ اما در مورد ایران، چین قماری ازپیش‌باخته را شروع کرده است. این قدرتِ پیش‌تر صبور و اخیراً عجول، البته سرمایه‌ی چندان کمی نگذاشته؛ اما می‌داند که اِبقای جمهوری اسلامی و تحکیم قدرتِ آن، تنها بختِ او برای ادامه‌ی حضور  مؤثر در خاورمیانه است.

عربستان در هر حال مهم‌ترین هم‌پیمان آمریکا در منطقه ـ بعد از اسراییل ـ خواهد ماند. بنابراین بازی با برگِ چین، بی آن‌که برای پادشاهی‌ سعودی تزاحمی داشته باشد ادامه خواهد داشت.

در مقطع فعلی، نه چین، که پاکستانِ مسلمان هم می‌توانست ج‌ا را به عقب‌نشینی وادار کند و این رژیم را، بعد از آن همه شعار پوچ سرانش، به میز مذاکره با عربستان برگرداند‌.

موازنه‌ی تعیین کننده برای تشکیل سه‌گانه‌ی عربستان، چین، جمهوری اسلامی در ضلعِ عربستان‌ـ‌ایران است نه دو ضلع دیگر. خستگی حوثی‌ها از جنگی که بر خلاف تصور عمومی (حاصلِ بازی‌های رسانه‌ای) در آن، عربستان فرسوده نشد؛ یک حقیقت آشکار است ـ فارغ از ابعادِ غیر سیاسی جنگ و جنبه‌های انسانی آن، بین عربستان و حوثی‌ها همان نزاعی در جریان است که در باریکه‌ی غزه. یک سو کشوری قدرتمند که سعی دارد آسیب‌پذیر به نظر برسد و سوی دیگر ضعیف اما چغر به لطفِ بنیادگرایی مذهبی و دلارهای نفتی.

به آمریکای بایدن نمی‌توان امید بست. اپوزیسیونِ ج‌ا اگر برای جلبِ حمایتِ غرب کاری نکند؛ چین و جمهوری اسلامی، در کوتاه‌مدت میدان‌دار خواهند بود.

حتی یک روز ادامه‌ی حیات حکومت ملایان هم برای چین حیاتی است؛ که در حال حاضر می‌تواند عبای خامنه‌ای را از او بگیرد و به بن سلمان بدهد ـ بن سلمان البته چیزی به خامنه‌ای نخواهد داد.

در مجموع، روابط جمهوری اسلامی و پادشاهی سعودی به جایی برسد  یا نه ـ که نمی‌رسد ـ چین برای ایرانِ پس از جمهوری اسلامی، از اولویت‌های سیاست خارجی نخواهد بود. دوری‌گزینی از کشوری با اهمیتِ تاریخیِ چین برای ایرانیان آسان نیست؛ اما  نوستالژی راه ابریشم نزدِ نسلِ نو در ایرانِ پس از مهسا، آن‌قدر مهم نیست که بر رفتار چین در قبال جنبش #زن_زندگی_آزادی چشم بپوشند.

بین «ما» و آنهایی که با جمهوری اسلامی فالوده می‌خورند خون مهسا است. «ما» متنفریم از جمهوری اسلامی و منفورینِ جمهوری اسلامی. ما نفرین‌شده‌های جهلِ مشروعه تا ۵۷، که دشمنی اهریمنی‌تر از جمهوری اسلامی نداریم.

(و تو چه می‌دانی که جمهوری اسلامی قتل کسروی در کاخ دادگستری بود. جمهوری اسلامی ترور رزم‌آرا بود. خیانتِ کاشانی به مصدق بود و لجاجت مصدق. ترسِ شاهنشاه از توده و ملّیون و افتادنش به دام آخوند و اعتمادش به آنان. جمهوری اسلامی، مخالفتِ مدرّس با جمهوری بود. جمهوری اسلامی، تاوان اعدام شیخ فضل‌الله بود. در جنگ حیدری و نعمتی، در جدال فقهای شیعه  ـ که هرگز جنگ زرگری نبود تا زمان استقرار جمهوری اسلامی ـ ما قربانیان همیشگی، عبرت نگرفتیم تا جمهوری اسلامی آمد و بر سرنوشت ایرانیان حاکم شد. ما مرغ‌های عروسی و عزا بودیم و ماندیم. آیا «ما» بالاخره می‌فهمیم که چه‌طور می‌توانیم ما بمانیم؟)

ایرانیان در بحرانی‌ترین دوران حیات‌شان چاره‌ای جز جلب حمایت‌های بین‌المللی برای خلاصی از اسلام و حکومتش ندارند. باورمندان به اسلام در ایرانِ امروز، یا همراه جمهوری اسلامی‌اند؛ یا مخالف آن (طیفِ میانه که «اسلام واقعی» را دینِ منزه و مظلوم خود می‌دانند و دست‌کم در ظاهر با رژیم ولایت فقیه همدلی نشان نمی‌دهند عملاً با مخالفان جمهوری اسلامی نیز در یک سنگر نیستند در حالی که خامنه‌ای برای دین‌شان آبرویی نگذاشته است). ایرانیان مسلمان، پس از جمهوری اسلامی هم شهروندان این کشور باقی خواهند ماند؛ اما نباید گمان کنند که بی‌اعتنایی آنان به مسئولیت شهروندی و عافیت‌جویی‌شان، از دید مردمِ خسته از تازیانه‌ی اسلام پنهان خواهد ماند. در ایرانِ آزاد، کسی آنان را به خاطر زیست مؤمنانه شماتت نخواهد کرد؛ اما سکوت‌شان هم از یاد مردم نخواهد رفت. بخشی از آنان که با وجود ایمان به اسلام، تمام‌قد در کنار فرزندان‌شان رودرروی نظام شیعی ایستاده‌اند؛ در ساختنِ ایران فردا نیز شهروندانی مسئول خواهند بود. اما طیفِ موسوم به خاکستری، هم امروز روسیاه تاریخ‌اند و هم فردا شرمسار.

موضع ما نسبت به حامیان خارجی و داخلی جمهوری اسلامی، کینه‌توزی نیست؛ اما بین ما دوستی‌ای هم نخواهد بود.

 

فیروز شادمان

دوم اردیبهشت ۴۰۲


Thursday, April 20, 2023

میدان نو و عادت‌واره‌های کهن - نگاهی به تحولات سیاسی در ایران

 «میدانِ نو و عادت‌واره‌های کهن»

نگاهی به تحولات سیاسی در ایران

 

از شهریور ۱۴۰۱ به این سو آرایش نیروهای مؤثر در فضای سیاسی و اجتماعی ایران، تغییراتی عجیب و ـ چنان‌که رسم ایرانیان است ـ نامنتظَر را بروز داده است. این تغییرات بر هیچ ناظری پوشیده نیست. همه می‌دانند که خواستِ خیزش، نابودی جمهوری اسلامی است. همگان به چشم دیده‌اند که زنان، جوانان و برای اولین بار، نوجوانان همه را به اتحاد زیر پرچمِ «زن، زندگی، آزادی» دعوت می‌کنند؛ تا شاید پراکندگیِ تاریخی نیروهای میدانی، به ائتلاف منجر شود. از دید کسی پنهان نیست که جریان‌های سیاسی مختلف، با وجود آن که قریب ۷ ماه فرصت داشته‌اند صدای مردم را بشنوند؛ براندازی را نه «تنها راهبرد» که بخشی از یک پروژه‌ی شخصی/گروهی می‌بینند؛ یک تاکتیک در کنار دیگر راه‌ها برای رسیدن به قدرت. که هدف را تنها در این می‌بینند که یا صاحبِ قدرت باشند؛ یا لااقل سهمی از آن داشته باشند. وضعیتی که فقط در دوران گذار و از مسیر انتخابات آزاد، اخلاقی است نه حالا که بختک ج‌ا هنوز حاکم است.

📜 تغییرِ میدان، گروه‌ها را مجاب نکرده است که در عادت‌واره‌هایشان تغییر ایجاد کنند.

تصویری از میدان

در داخل کشور، وضعیت از  لایه‌لایه به تکه‌تکه تغییر شکل داده است:

۱- روی یک تکه یخ، رادان در حال خط و نشان کشیدن است. یخی از کوهی که تا همین شهریور گذشته، سعی می‌کرد «سخت و استوار» به نظر برسد و حالا در حالِ آب شدن است.

۲- از جزایری پراکنده و دور از هم، صداهای خشمگین، همچنان رأس حکومت را نشان گرفته و از «مرگ بر دیکتاتور» کوتاه نمی‌آید. شعار محوری هنوز «زن، زندگی، آزادی» است و در عینِ زمان، مرکز ثقلِ جنبش ـ زنان ـ لازم می‌بینند با موهای رها، فریاد بزنند که «حجاب» بهانه است و اصل نظام نشانه‌.

۳- مرگ‌های خودخواسته‌ی ۱۲ تا ۸۰ ساله‌ها، حسب حالِ دقیق و سرراستی از تکه‌هایی دیگر است؛ از غرب تا شمال و از شرق تا جنوب. ساکنانِ جزایری که فکر می‌کنند آن‌قدر پرت افتاده‌ و به حال خود رها شده‌اند که ناامید از شنیده و دیده شدن، مرگی را دعوت می‌کنند که در این مقطع از تاریخ، آخرین فکر هم نباید باشد؛ چه رسد به راه حل.

۴- بیرون از ایران هم‌وغمِ عده‌ای از مخالفان جمهوری اسلامی، تمرکز بر حرکات رضا پهلوی است. همه‌ی رفتارهای او با جزییات و حدسیات، در کنار شیفتگی‌ها و غش و ضعف، زیر نظر است. کمتر شخص و گروهی حاضر است مسأله را آن‌طور که هست ببیند: تلاش‌های یک عضو مؤثر اپوزیسیون، برای جلوگیری از ریکاوریِ نظام ولایت فقیه.

در شرایطی که یک رهبرِ بالقوه‌ی اپوزیسیون، سعی دارد کنش‌گر بماند و از جمودِ جنبش جلوگیری کند؛ عده‌ای روی «بالقوه» حرف دارند و فقط «بالفعل» دوست می‌دارند! عده‌ای همان بالقوه را هم زیاده‌رویِ نویسنده‌ و «غش کردن به آغوش پهلوی‌ها» می‌بینند.

⬛️  برای دختر ۱۲ ساله‌ای که دیروز جسم لطیفش به خاک سپرده شد؛ هیچ کدام از این اراجیف اهمیتی ندارد.

در هر حال، کلمات همیشه راهزن‌اند. اطمینان می‌دهم که نه رهزن عقلم و نه گردنه‌گیرِ عشق.

📜 ایران در وضعیت تاریخیِ خطیری است؛ چه دوست داشته باشیم این پاره‌ی جغرافیایی بماند و چه آشکار یا پنهان، در آروزی چند-تکه شدن‌اش باشیم. منطقه‌ای که فعلاً به شکل گربه‌ای آرام و لم داده در اذهان جهانیان جا افتاده؛ دستخوشِ آشوب است و کیست که نداند آتشِ به جانِ مردم افتاده را چه کسی برافروخته.

(منظور من البته کشورِ ایران است)

 

سفرِ رضا پهلوی به اسراییل، میمنت‌اثر یا خاک‌برسر؟

در روزهای گذشته، مهم‌ترین تغییر در میدانی که از سنندج تا اورشلیم، فقط قسمتی از ناحیه‌ی خاورمیانه‌ای آن است؛ سفر رضا پهلوی - شاهزاده رضا پهلوی - به اسراییل بود. هم‌چنان که پیش‌تر در پانوشت‌هایِ جُستارِ «سه ارتجاع» گفتم؛ برای کسی که خود را نماینده‌ی بخشی* از مردم ایران می‌داند؛ این سفر باید جزیی از یک پروژه‌ی بزرگ باشد: جلب اعتماد و حمایتِ همسایگان، کشورهای منطقه و قدرت‌های بین‌المللی به یک هدف:

🔺 کشاندنِ اجماع بین‌المللی علیه جمهوری اسلامی، از حوزه‌ی عمومی به میدانِ دیپلماسی.

📝خیزشِ #زن_زندگی_آزادی جایگاهش را در افکار عمومی تثبیت کرده است ـ هرچند نباید آن را دائمی ببیند ـ و حال وقت آن است که این خیزش، در گفت‌وگوهای رهبران سیاسی و با گفت‌وگو با آنان، به مسأله‌ای انسانی و جهانی تبدیل شود.

📝 در جبهه‌ی داخلی و بینِ «گروه‌های خودی» از چپ و جمهوری‌خواه، تا مجاهدین خلق؛ چیزی که از شاهزاده انتظار می‌رود تغییر آشکار در لحن و کلام است: پیامی غیر مستقیم که حکایت از تمایل به گفت‌وگوی مستقیم داشته باشد. با شناختی که از چپ‌های ارتودوکس و مجاهدین داریم؛ پاسخ آنان به دعوت شاهزاده، گرم نخواهد بود؛ اما اهمیتی ندارد چون گویا همای اقبال، روی شانه‌های پهلوی است ـ ما هم بخیل نیستیم ـ و مهم است؛ چون به او شأنی ملّی‌تر می‌دهد.

 

بیست‌ونهم فروردین ۱۴۰۲

فیروز شادمان

ایران

#مهسا_امینی

#زن_زندگی_آزادی

 

* آینده  خواهد گفت که بخش عمده یا اندک؛ الان زمان وزن‌کشی نیست ـ اگر حریف ج‌ا باشد نه رقیب. کسی که از همین حالا به جای تنظیم تاکتیک‌هایش برای ضربه زدن به ج‌ا، روی ضعف‌های رقیب حساب باز می‌کند؛ در جبهه‌ی اصلی شکاف می‌سازد و خاک روی خاکریز نظام می‌ریزد.  

Monday, April 10, 2023

مرا فیلسوف ایچ پاسخ نداد - حکیم طوس

 

«مرا فیلسوف ایچ پاسخ نداد»

(حکیمِ طوس)

 

دادنامه‌ی فردوسی

نامه‌ای که بسیار خوانده شد اما به دست هیچ‌کس نرسید

 بازخوانیِ این ابیات، قرن‌ها است که هیچ پارسی‌خوانی را خسته نکرده است. نامه‌ای که رستم فرخ‌زاد به برادرانش نوشته‌ است؛ نه به برادری که از مادرِ آخرین سپهسالار ایرانی زاده بود؛ به برادرانش تا ابد. به کاوه‌ها. به رستم. به برادرانی که هنوز نمی‌دانند چهارده قرن شغادی کرده‌اند. به شغادهایی که ماییم.

 📜 نامه‌ی رستم فرخ‌زاد هرگز به مقصد نرسید. و غریب است این اِدبار؛ که بعد از هزار سالْ تحسین و تمجیدِ حکمت‌نامه‌ی ایرانیان، نامه‌ای که با هر بار کتابتِ شهنامه، از سند و اترک و ارس تا دجله و فراتِ کُردی و عربی و ترکی را گشته و از بختیاری تا بلوچ، در شب‌های زمستانیِ بی‌شمار، چون سیلی‌ای سخت بر گوش میلیون‌ها زن و مرد نواخته شده؛ هنوز برادری برای رستم نیافته است.

 دادنامه‌ی فردوسی نامی است که می‌توان به جای شاهنامه گفت؛ ویژه‌تر در این‌جا نامی بر همان نامه‌ی پیش‌گفته است.

 شاهنامه نامه‌ی داد است. اثرِ بی‌گزندِ فردوسی کتابی است سراسر در ستایش دادگری. هر چه جز این، فرع است. با هیچ خوانشی نمی‌توان خردنامه‌ی فردوسی را با تأویل‌های نژادی و جنسیتی یا مانند آن، مشوّه کرد. این ادعا نه از سرِ شیفتگیِ زبانی است - که زبان قومیِ من فارسی نیست - و نه به قصد ترویج باستان‌گراییِ نوستالژیک یا تفاخر‌های مرسوم ایرانیان. اوّلاً در سراسرِ نامه، رستمِ فرخ‌زاد است که حرف می‌زند و فردوسی روایت‌گر منظومِ مکتوبی است که سپهسالار ساسانی، در آستانه‌ی شکستی محتوم، لابد به نثر نوشته؛ بی هیچ سوگیریی. گیرنده هم طبق روایتِ مکتوب، برادرِ او، فرخ‌زاد است. دوم، رستم دست‌کم در دو جا، نیروی مقابل خود را نه «تازیان» که «دینِ اهریمنی» آنان می‌خواند. جنگ او با قوم و قبیله‌ای به نامِ «عرب» نیست.

سوم، منطقِ رجز است که حکم می‌کند در نامه‌ای هرچند نومیدانه، سردار ساسانی به نَسَب و فرهنگش ببالد. رستم فرخ‌زاد در رجز/مرثیۀ مهجورش، ناچار است به آخرین فنون تهییج چنگ زند:

گنهکارتر در زمانه منم

از ایرا گرفتار آهرمنم

که این خانه از پادشاهی تهیست

نه هنگام فیروزی و فرهی‌ست

 ز چارم همی بنگرد آفتاب

کزین جنگ ما را بد آید شتاب

. 

بر ایرانیان زار و گریان شدم

ز ساسانیان نیز بریان شدم

دریغ آن سر و تاج و آن تخت و داد

دریغ آن بزرگی و فرّ و نژاد

که زین‌پس شکست آید از تازیان

ستاره نگردد مگر بر زیان

 

از ایشان فرستاده آمد به من

سخن رفت هرگونه بر انجمن

  

که از قادسی تا لب رودبار

زمین را ببخشیم با شهریار

...

 

پذیریم ما ساو و باژ گران

نجوئیم دیهیم کندآوران

 

شهنشاه را نیز فرمان بریم

گر از ما بخواهد گروگان بریم

  

چنین است گفتار کردار نیست

جز از گردش کژِّ پرگار نیست

.

.

 چو با تختْ منبر برابر شود

همه نام بوبکر و عمَّر شود

 

تبه گردد این رنج‌های دراز

شود ناسزا شاه گردن‌فراز

 

نه تخت و نه دیهیم بینی نه شهر

ز اختر همه تازیان راست بهر  

 

چو روز اندر آید به روز دراز

نشیب دراز است پیش فراز  

 

بپوشند از ایشان گروهی سپاه

ز دیبا نهند از برِ سر کلاه

 

نه تخت و نه تاج و نه زرینه کفش

نه گوهر نه افسر نه بر سر درفش

 

برنجد یکی دیگری بر خورد

به داد و به بخشش کسی ننگرد

 

ز پیمان بگردند و از راستی

گرامی شود کژّی و کاستی 

 

 پیاده شود مردم جنگجوی

سوار آنکه لاف آرد و گفتگوی

 

رباید همی این از آن آن از این

ز نفرین ندانند باز آفرین

 

نهان بهتر از آشکارا شود

دل شاه‌شان سنگ خارا شود 

 

بد اندیش گردد پسر بر پدر

پدر همچنین بر پسر چاره‌گر

 

 شود بنده بی‌هنر شهریار

نژاد و بزرگی نیاید بکار  

 

ز ایران و از ترکْ وَز تازیان

نژادی پدید آید اندر میان

نه دهقان نه ترک و نه تازی بود

سخن‌ها به کردار بازی بود

 

همه گنج‌ها زیر دامن نهند

بمیرند و کوشش به دشمن دهند  

.

 زیان کسان از پی سود خویش

بجویند و دین اندر آرند پیش

 

نباشد بهار از زمستان پدید

نیارند هنگام رامش نبید

 

چو بسیار از این داستان بگذرد

کسی سوی آزادگان ننگرد

بریزند خون از پیِ خواسته

شود روزگار مهان کاسته

 ...

دل من پر از خون شد و روی زرد

دهان خشک و لبها شده لاژورد

 📜 ای همه‌ی زخم‌خوردگان از تیغِ زهرآلود حکومتِ اهریمنیِ جمهوری اسلامی! اگر مَردید، خواهرانم! اگر زن‌اید، برادران! دادنامه‌ی فردوسی به فارسی است؛ اما من می‌دانم و شما ـ اگر «هنر» مجالِ تجلی بیابد و «غرض» نه ـ که حکمت‌نامه‌ی فردوسی برای ایرانیان است به هر زبانی که حرف می‌زنند و از هر تباری که هستند؛ طبری و ارمنی باشند یا سوری و آسوری.

ستایشِ داد به قصد یادآوری هم هست:

 که دارد به‌فر اهرمن را به بند

خداوندِ شمشیر و تاجِ بلند

 فره ایزدی دادگری است؛ که بیداد جز عصیانِ دیوِ اهریمنیِ درون نیست. و هیچ قومی به آن میزان از بی‌خردی نمی‌رسد که شاه دادگر را به خفّت بکشد.

📜 حین التحریر، دوست لک‌تباری پیشنهاد کرد که متن را به محمدرضا پهلوی تقدیم کنم؛ به پاس آن‌که پادشاه در سال ۵۷ نپذیرفت سلطنتش را روی خونِ ایرانیان ادامه دهد. شاه با این کار اجازه نداد آخرین خاطره‌ی ایرانیان از پادشاهیْ فاجعه‌ای باشد که رسم دیکتاتوری‌ها است. من با حفظ دیدگاه انتقادی‌ام گواهی می‌دهم که شاه یکسره بیدادگر نبود. او پس از فرازهای بسیار و فرودهایِ اندک اما مهلک؛ به دادگری تن داد و ملتی را به حال خود گذاشت که فکر می‌کرد بزرگ شده است و به رهبر و پیشوا نیاز ندارد؛ امّا هم‌زمان در حال تراشیدنِ بُتی بود ابوالهول‌وار. شاه آبروی مخدوش نهاد سلطنت را نگاه داشت؛ و همین شاید رازِ اقبال بخش مهمی از مردم ایران امروز، به این نهاد تاریخی باشد.

 📜 اشاراتِ پایانی به مسأله‌ی رهبری راه می‌برد؛ اما در این مجال، فقط آمده‌اند که تأملِ دوباره در خوانشِ تاریخ، تکلیفی ابدی برای خواننده‌ی فارسی‌زبان باشد. یک نمونه برای بحث‌های مشابه، اقوالی است که پس از درگذشتِ زنده‌یاد دکتر سید جواد طباطبایی می‌شنویم - که خاک بر او خوش باد. بخشی از نقدها بر طباطبایی بلافاصله دوستداران ایشان را به موقفِ دفاعی می‌برد؛ گویی که هر منتقدِ ایرانشهری ایشان، با پاره‌ای جغرافیایی به نام ایران دشمن خونی است! چنین نیست. دست‌کم در مورد خودِ این بنده، هر آن‌چه هست علاقه به ایران و حفظ وجود جغرافیاییِ آن به عنوان میراث‌دار بخشی از فرهنگ بشری است؛ با تمام نقاط اوج و حضیض‌اش. دوم، در ناپسندیِ این خَلط، خواننده‌ واقف است که کشاندنِ بحثِ نقد به وادیِ نفی و بلافاصله متصل شدن به خدایگان ـ چه الله نام داشته باشند و چه وطن ـ رسم جمهوری اسلامی هم هست؛ که در تمام این سال‌ها، هر بار که ناکارآمدی‌اش بر مردم آشکار شده، رعیت را با چماق «امنیت»ی خفه کرده است که هرگز نه در پی‌اش بوده و نه مدافعش. همین امنیت است که نزدِ طرفداران دکتر طباطبایی، ذیلِ چماقِ تمامیّت ارضی، اقلیت‌های تحت ستم را به سکوت می‌خواند. 

📝 گویا جز «خدا، شاه، میهن» که به خمینی و خامنه‌ای و تندیس‌های مضحک قاسم سلیمانی هم رسید؛ باید هر روز شاهدِ این باشیم که بخشی از ملتِ غیور، بُتی تازه بیابد و الباقی رعایا را - که مُشتی کودنِ بی‌سوادِ وطن‌فروشِ بی‌ناموس‌اند - به پرستش آن وادارد!

📝 نمی‌توان از کنارِ نام جناب دکتر تورج دریایی هم گذشت؛ که نقصِ فلسفی در رویکرد او (حاصلِ کم‌اعتنایی‌اش به فلسفه‌ی تاریخ) به جای این  که ایشان را، با حجم دانشی که از دوران ساسانی دارد؛ با نگاهی فلسفی و جامعه‌شناسیک، تأویل‌گرا اما نه چون اینکْ تحویلی، به نظریه‌پردازی در اندازه‌های مرشدش ریچارد فرای نزدیک سازد؛ زائرِ سرگردانِ ایرانشهرِ دکتر طباطبایی کرده است! چه اتفاقی برای یک دانشمند علم تاریخ باید بیفتد که مبلغ نظریه‌ای شود سراسر تضاد و در جهت استمرارِ تفکرات اسطوره‌ای و دور از خرد-محوری پیرامون ایران؟ و ایرانشهریِ مطلوبِ اعاظمِ تاریخ و فلسفه‌ی سیاسی، چه خیمه‌ای باید باشد که هم حسن روحانی را مأوا است و هم غیرتِ حجت کلاشی و ناسیونالیسم وحید بهمن را دوا!

📝 برای بازگشت به خطی که شاید خواننده‌ی محترم فراموش‌شده بپندارد؛ خاطرِ ارجمند را به نکته‌ای جلب می‌کنم:

خوانندگانِ نامه‌ی رستم، کمتر به خطای نابخشودنیِ شاه، فکر می‌کنند که اگر به پیشنهادِ او عمل می‌کرد؛ شکستِ لشکر و حتی اسارتِ ژنرالِ اشراف‌زاده، هنوز یک شکست نظامی بود - شاه فرصت داشت با گردآوری لشکری از طبرستان و آذربایجان و دیگر نقاط امپراتوری، جنگی دیگر تیار کند. اگر چنین می‌شد؛ آن‌گاه لابُد در بزنگاهی عیناً مشابه، در زمستانِ ۴۵ ساله‌ی ۵۷، ظهور بختیار منطقی می‌نمود: کسی که می‌داند باید قربانیِ وطن شود تا ساحتِ پادشاهی، از قصور مبرا بماند. اگر چنین نشد؛ نه به این خاطر بود که جمع‌کردنِ گندِ ۳۷ سال پادشاهی با ۳۷ روز ممکن نبود - که اگر داد به بیداد نگراییده بود؛ ۳۷ ساعت هم برای نجات سلطنت و کشور کافی بود. نه ساعتی زودتر و نه دیرتر! امّا شاهِ بخت‌یار، هرگز آدمِ بحران نبود. محمدرضا پهلوی هیچ بحرانی را در سراسر سلطنتش رفع نکرد. جایی که مشورت گرفت؛ بُرد و مصادره کرد و هرجا خودرآیی را انتخاب کرد زخم بر زخم افزود. 

📝 حرف آخر این که فردوسی در شاهنامه راوی است. او نه مبلغ است و نه مُنهی. اگر شاهنامه حاملِ فرهنگی است که رستم فرخ‌هرمز - و برادرش فرخ‌زاد را برکشیده و با وجود شکست از مسلمانان، نیکو می‌دارد؛ نه به آن دلیل است که کریستن‌سن پنداشته. خواستِ فردوسی در میان نیست. صدای فردوسی پژواک یک صدای واحد از سرزمینی است که رهایی از آیین اهریمنی اسلام را تنها راه رستگاری ایرانیان می‌داند. فردوسی در روایت فقط نقل می‌کند. او پیامبر نیست؛ حکیم است. و در نقش راوی، حکیمی که هم باید حرف بزند و هم نباید. هم باید مراقب شحنه‌ی دین باشد و هم نگران نگرشِ تباری-نژادیِ سلطانِ حاکم. با این همه، فردوسی در برزخی که حاصلِ هم‌دستیِ ما شغادها با فاتحان زبان‌آور و شمشیر به‌کف است؛ به لکنت نمی‌افتد و خاضع نمی‌شود.

📜 تا چوب دستِ من است و پوستین حاضر؛ بگذارید همین جا بگویم از بی‌فایدگیِ صفحات سیاه؛ با یادآوریِ پنجاه سالی که جناب خالقی مطلق بر سر شاهنامه هدر داده‌اند. که وقتی محقق به دنیای شاعر راه نیافته باشد؛ تصحیحش مصداق تغلیط می‌شود و حتی حالا هم نمی‌فهمد که تلفُّظ درست کلمات و ادایِ دقیقِ لحن، نه چنان که ایشان خیال نموده و با نشانه‌های دیده‌آزار و چشم‌گزای تأکید فرموده‌اند؛ که چنین است:

چنین داد - و - خوانیم - و - بر یزدگرد

وگر کین - و - خوانیم از این هفتِ گرد

اگر خود نداند همین کین و داد

مرا فیلسوف‌ییچ - و - پاسخ نداد

خداوندی اگر هست بیامرزاد هر که را که از این چند خط، به ناسیونالیسم رمانتیک و باستان‌گراییِ نوستالژیک نرسد. نگارنده با ایده‌ی بازگشت به هر شکلش در نزاع است. در نسبتِ سُنت و فرهنگ و یگانگیِ ابداع و بدعت هم، پیش‌تر عرایضی داشته‌ام که مکرر نمی‌کنم.

 روزِ جمکرانیِ انرژی هسته‌ای

فیروز شادمان

20فروردین ۱۴۰۲

 

#مهسا_امینی

#زن_زندگی_آزادی

مطالبۀ ملی «کدام ملت خواهان اخراج افغانی است؟» / در ابتذال فارسی امروز

 مطالبه‌ی ملی!                                                                        کدام ملّتْ خواهان اخراج افغانی است؟                   ...