«در چیستیِ ما»
نمیدانم اسیرِ
خاک، میرزا محمودخان کیانوش، به روح باور داشت یا نه. نقداً برایش آمرزش طلب میکنم
و اضافه، که قصد دارم بار دیگر احضارش کنم و بر او درود بفرستم. همیشه گفتهام که
اگر بنا بود یک ادیب را استادم بخوانم او بود. من از «حکیم زُشکی» همانقدر آموختم
که از هدایت و نیما و مابقی. و محمود کیانوش فقط حکیمِ زُشک نبود. آنجا که روی شش
صفحه «مقاله» از شفیعی کدکنی، چهارصد صفحه نقد مینوشت ـ که تا سالها رشکانگیز
خواهد ماند ـ منتقدی مؤلف بود که مجالی برای مداهنه نمیگذاشت. و وقتی بنا بود از
نیما بگوید؛ پیش از اسم او «حضرت» نمینوشت (چنان که سالی در اصفهان، حجهالاسلام
زم، در کنگرهای که به نام نیما برپا بود چنین کرد و فیالفور پشیمان شد. پشیمانش
کردند رفقا، که همگی دوستار نیما بودند اما نه مُرید خانقاهش). احساس میکنم از
خود محمود کیانوش شنیدهام که "بردار اینها را بنویس آقا!". اندرز
همراه با تحکمی که خود او از دوستی شنیده بود.
از جمله برای این
است که مینویسم.
همینجا بگویم
که نمیدانم؛ واقعاً نمیدانم «مخاطبخواهی» چه جور صفتی است. خاصه حالا که میخواهم
در مورد یکی از صفات مردممان بنویسم؛ برایم مهمتر است که بدانم. در هر حال، من
مشتاق مخاطبم و میدانم که این اشتیاق، احتیاج را به خواننده منتسب نمیکند؛ محتاج
هم منم. متنِ من.
⚪
آن وقت که مرادی
خاطره میگفت، خویی هم بود. حالا مرادی درگذشته است و اسماعیل خویی نیز ـ هیچ کدام
هم اعتقادی به روح نداشتند که پیش از نامشان بگویم «مرحوم»! غرض این که آن وقتها
دکتر خویی هنوز زنده بود و حتماً این یعنی که مرادی خاطره تعریف میکرد؛ داستان
نمیگفت. آدمهای زیادی میتوانند اگر لازم شد شهادت بدهند؛ من تنها شنوندهی این
خاطره نبودم. مختصر: بین هرسه، رفاقتی بود و همین کافی است که ما نه کاسهی داغتر
از آش باشیم و نه اصل موضوع را به حاشیه ببریم.
باری؛ خرسندیطلبی
شکلِ شخصیِ اختلالی است که در «ما» پیشینهای دراز دارد: خودـخدابینی؛ خودـاصلپنداری!
خود مرکزِ عالم بینی! باید آشکار باشد که فروتنی و خضوع توصیهی من نیست؛ سالها
است که با این رذایل خداحافظی کردهام. نه در خود-شکنی فضیلتی هست و نه در برکشیدنِ
دیگری - جز در بافتارِ رفاقت؛ که همیشه مستلزمِ قدری چاپلوسی است. اما خودخداپنداری
و احساس مهتری بر آدمیان، هیچرقمه نمیتواند صفتی مطلوب باشد و از قومی، انسانهایی
رُشدیافته بسازد. ایرانی بالاخره باید بپذیرد که نه ربالنوع هوشمندی است و نه
الههی هنروری!
باستانگراییِ
کثیری از ایرانیانِ معاصر و اشتراک نظر آنان حولِ روایاتی مجعول از تاریخ ایران
باستان، برای انسان مدرن باید باعث تأسف باشد؛ روایاتی که دائماً گذشتهای پرشکوه
را تصویر میکنند که در آن گرگ و آهو از یک چشمه آب مینوشیده و سلطان و رعیّت، روی
یک سفره مینشستهاند.
بعید میدانم من
اولین کاشفِ بخشی از دلایل تاریخی این احساس مجد و سروری باشم؛ میشود حدس زد که
کسانی پیشتر از ما، به آن فکر کرده و در موردش نظریه پرداخته باشند.
بخشی از هویت
انسان ایرانی را تاریخ هرودوت ساخته و شکل داده است (عمدهی چیزهایی که ما از
گذشتهی خود به عنوان ایرانی میدانیم؛ حاصل نوشتههای مورخین یونانی است). و تردید
نباید داشت که عنصر اغراق در رنگآمیزیِ تاریخ ایران به قلم بیگانگان، همیشه حاضر
است.
مهمترین متنِ
حماسی ایرانیان - شاهنامه - ترکیبی از اسطوره و تاریخ است و میدانیم که شاهنامهْ
شکلِ منظومِ روایاتی است از چند-صد تا چند هزار سال پیش از فردوسی. گویا ذهنِ ایرانی
از چند هزار سال پیش، علاقه داشته است که تاریخ را با اسطوره ـ درهم ـ بپذیرد.
شاهنامه نتیجهی ذهنیتِ اسطورهای است و مقوم آن در ادامه.
دشمن اسطورهای
مثل دشمن قصهها نیست. اسطوره جهانِ انسانهای آرمانی است؛ پس دشمن هم باید
ابَردشمن باشد نه موجودی شبیه عراقیها در فیلمهای ژانر «دفاع مقدس».
مانند فردوسی،
هرودوت هم در داستانپردازیهایش به این موضوع توجه داشته است. او اگر ایرانیان را
در دلاوری و فرهی میستاید و بر میکشد؛ از جمله به این دلیل نیز هست که اهمیتِ
سروریِ یونانیان را به خواننده یادآوری کند. چنان که حریفانِ تهمتن هم هرگز در
شاهنامه، ذلیلمرده و خفیف توصیف نشدهاند.
⚪
ایرانیان برای
غرهگی به گذشتهی شکوهمند، منابعی در فارسی و بیرون از فارسی دارند که اگر چون
عهد عتیق، متن مقدس نشدهاند از ترس اسلام عزیز بوده. گو این که دین مبین،
نتوانسته است تبعات هویّتیِ «اساطیر الأولین» را کاملاً به اعماق ذهن نابهخود ایرانیان
ببرد.
ناصر همتی
بهار۴۰۲
No comments:
Post a Comment