Tuesday, June 27, 2023

حاشیه بر بلوم - فرار از ادیپ

 حاشیه بر بلوم

(فرار از اودیپ)


روز بیست‌وششم شهریور ۱۴۰۱ مهسا امینی (ژینا) در بازداشتگاه پلیس امنیت اخلاقی جمهوریاسلامی کشته شد. او در زمان مرگ ۲۲ ساله بود. در همین مدت کوتاه، علیه امری مذکّر عصیان کرد و جانش را بهای خلاصی از زبانِ نرینه. که طبق معمول، پشت به خدایی و پیامبری داشت و لاجرم می‌توانست ترکیبی مشمئز کننده را به‌راحتی《جعل》کند و به همان راحتی، در کمتر از نیم‌قرن به گویش‌ورانِ فارسی تنقیه‌اش: پلیس امنیت اخلاقی. و از آن بدتر و وقیحانه‌تر: گشتِ ارشاد! گویی که پیامِ پیامبر نه متعلق به ۱۴۰۱ سال پیش که حکمِ همین حالا است؛ که زمان نگذشته و ما نه در سال یک‌هزار و چهارصد و یکم پس از هجرت، که درست در همان سال و ماه و روز و ساعت هجرت، ایستاده‌ایم. زمان بر ما نگذشته است: ارشادِ اسلامی می‌گردد و ژیناهای جاری در خیابان را به اندرونیِ ولی‌الله می‌برد و می‌کشد؛ از پزشک جوانی در همدان تا ندایی در امیرآباد. تا مهسا، که از سقز به تهران رفت که بمیرد تا اسلام بماند. 

می‌خواهم از این بنویسم که چه‌طور زن، زندگی، آزادی به《مرد، میهن، آبادی》آلوده شد و حتی بعید نیست ملّتِ رشید، آن را به《ازدواج، کودک، شادی》هم بیاراید!

زن، زندگی، آزادی یعنی لولیتا نمی‌خواهد ژاندارک یا رزا لوکزامبورگ باشد. او به روایت‌های پس از سوفوکل اعتنا نمی‌کند؛ در برابرِ آن نمی‌ایستد؛ از آن بیرون می‌رود. لولیتا به مثلث اهریمنی-فرویدیِ اودیپ تن نمی‌دهد. مربّع می‌سازد مدوّر؛ که دست آخر مجموعه‌ای در حال انبساط از بی‌شمار دوایرِ تو-در-تو بسازد. تا ذهنیتِ بوف‌کوری، با کَریِ شناختی، یاد تری و فور سام بیفتد و به این نتیجه برسد که "اینها از آزادی" آن را می‌خواستند که پیر جاهلِ می‌گفت.

ذهنی که《مرد، میهن، آبادی》را به شعارِ لولیتاهای رها از اُدیپ می‌چسباند عمل‌گرایی و عمله‌گرایی را از هم تمییز نمی‌دهد. لولیتا خروج علیه اُدیپ است؛ ادیپ‌هایی که خودکشی نمی‌کنند و خود را کور نمی‌سازند. و این‌ها کافی نیست. آن‌ها باید یکدیگر را بکشند. هامبرت هامبرت‌ها. اُدیپ ابن اُدیپ. خاقان بن خاقان! همه باید به جان هم بیفتند. به رغمِ ناباکوف، لولیتا نمی‌خواهد میله‌های قفسش را نقاشی کند؛ نگهبانانِ باغ‌وحش را به هم مشغول می‌کند و بازی دلخواه خودش را پیش می‌برد. 

(آذر نفیسی ایده‌ای درخشان را به کاری متوسط فروکاست. و حیف!)

خیزش ۱۴۰۱ با بدنِ زن شروع شده است. لولیتاهای بسیاری بازداشت، شکنجه و کشته شده‌اند که فارسی‌زبانان دوست دارند آنان را ژاندارک و گُردآفرید بخوانند. 

می‌دانید! فارسی برای "ژن، ژیان، ئازادی" بالغ نیست. نه! نمی‌دانید! 

لولیتاها از قابِ مورد علاقه‌ی مردِ ایرانی بیرون زده‌اند. مرد ایرانی نگران برهنه شدنِ لولیتاها است. مومن‌ترها در بیان این نگرانی صریح‌ترند. آن‌ها در خانه با تحکُّم و در پوشش پلیس و آمران به معروف، با خشونت به دخترانی که روسری از سر برداشته‌اند می‌گویند شما در پیِ برهنگی هستید. می‌خواهید لخت شوید. لولیتاها با شیطنت و در حالی که نیمه‌لخت‌اند می‌گویند نه! فهمِ این عتاب و حاضرجوابی برای《مرد ایرونی》ناممکن است. مرد ایرانیِ تا خرخره فرورفته در ناموس و غیرت، فقط وقتی می‌پذیرد لولیتاها نمی‌خواهند لخت باشند که لخت نباشند. 

اما آن‌ها واقعاً لخت‌اند بدون آن‌که هدف‌شان لخت شدن باشد. آن‌ها می‌خواهند بدن‌شان را از مردان غیور پس بگیرند. مرد ایرانیِ نگران برهنگی، فقط وقتی باور می‌کند که زنان نمی‌خواهند لخت باشند که از پشت پرده، در حالی که انگشت در دهان کرده‌اند حرف بزنند نه در خیابان. 

مردِ ایرانیِ نگرانِ تمامیتِ ارضی، همان مرد شیعه‌ی نگرانِ حذفِ چادر و چاقچور است. 

مرز چادر است. و مرزِ جدید چادر جدید.

شاید این‌طور به نظر برسد که جنبشِ زنان مرزهای خودش را گسترش داده و در حال تبدیل به آلترناتیو است. این جنبش اگر بتواند بدیلی برای نور پهلوی و مریم رجوی یا چپ‌های حکمتیست و مکتب علامه و ... پیدا کند رستگار خواهد شد؛ اما اگر نارِس باشد به سمتِ ابتذالی خواهد غلتید که یا طیفی از نازنین بنیادی تا مسیح علینژاد را به عنوان چهره‌های پیشرو خود انتخاب خواهد کرد و یا دوباره از مانتوهای گشاد مبتکرانِ روشنفکری دینی آویزان خواهد شد؛ از الهه کولایی تا آذر منصوری. و این استمرار فلاکت است. 

نشانه‌هایی از هر احتمالی دیده می‌شود. به‌طرزی ناخوشایند "هر اتفاق ممکن است بیفتد" از جمله این‌که هیچ اتفاقی نیفتد و تنها چند نام به فهرستِ کشتگان و اُسرای جنبش زنان اضافه شود. گرفتارانی که لزوماً همگی《زن》نیستند.  

برای بدبینی دلایل زیادی ححدارم؛ از همه مهم‌تر این که به گذشته نگاه کنم. 



هفیروز شادمان 

سوم مهرماه ۱۴۰۱

ایران

Saturday, June 24, 2023

ما دوزخیان همیشه دیگری

ما دوزخیانِ همیشه «دیگری»

در هشتم ماهی از سال، که اگر چشم‌بسته از ماه می‌آوردندت به زمین و روز و ماه و فصل را می‌پرسیدند؛ می‌گفتی چهاردهم اردیبهشت، مردی از ساختمانی در نزدیکی سفارت بریتانیا بیرون آمد و مستقیماً راه دفتر شورای عالی امنیت ملی را در پیش گرفت. تردیدی وجود نداشت که او هم‌زمان زیر نظر چند دستگاه جاسوسی است؛ از واواک تا سرویس‌های جاسوسی روس و اسرائیل و نوعثمانی. و آی‌اس‌آی. 


اصغر علیرضایی، کسی بود که هفتاد ماه در جبهه‌های جنگ، برای خمینی جنگیده بود. او عملاً در تمام طول سال‌های جنگ ۸ ساله با عراق، هیچ فرصتی برای فکر کردن نداشت. فقط باید حمله می‌کرد. یا دفاع. از همین چند جمله می‌شود حدس زد که علیرضایی جنگاوری قابل بود. حتی اگر دانشی در این زمینه نداشت؛ تجربه‌ی سال‌ها جنگ و گریز؛ پیروزی و - البته، بیشتر - شکست، در کنار هوش بالای او، ترکیبی می‌ساخت که هیچ نیروی مسلحی از او نمی‌گذرد. افکار علیرضا به «سپاه پاسداران انقلاب اسلامی» نزدیک بود؛ پس سردار شد. سرداری او را به سمت سیاست کشاند؛ چون سردارانی که به او بیشتر از چشم‌شان ایمان داشتند حالا یکی‌یکی دولتمردانِ ایران پس از جنگ می‌شدند. تغییراتی البته اتفاق افتاد؛ ریش‌های چریکی چیده شد. لباس‌های خاکی به ایکات بدل شد. انگشترهای بدل‌ْعقیقِ بازار رضا فیروزه شد و ساعت‌های کاسیو - که می‌شد برای نماز صبح کوک‌شان کرد - هوبلو و رولکس و رادو.  

این تغییرات، به ظاهر محدود نشد. نمی‌شد محدود بماند. آدم‌ها وقتی بخواهند طبقه‌ی جدید بسازند باید همه‌ی ابزارها را در اختیار داشته باشند. نسلی که از پشت میزهای مدرسه، رفته بود به جنگی نابرابر با ارتشی آموزش‌دیده و مجهز؛ و حالا خودش را پشت میز‌های مدیریتی‌ای می‌دید که به خواب هم نمی‌دید؛ مدرک می‌خواست. عنوان سرداری برای ورود به حلقه‌ی قدرت کافی بود اما رعیّت، دکتر می‌پسندید. این را خیلی راحت می‌شد فهمید: مهندس موسوی محبوب بود - هنوز هم هست - و موهای لخت و قامت رشید و ریش مظلومانه‌اش، در محبوبیت او به اندازه‌ی مهندس بودنش مؤثر نبود. سرداران باید درجه‌ای بالاتر می‌داشتند: دکترا! 


اگر روزگاری کسی بخواهد تاریخ جمهوری اسلامی ایران، بعد از پایان جنگ با عراق را بنویسد؛ باید کاراکتری را تصویر کند به نام «دکتر سردار» یا «سردار دکتر» که علیرضایی سرنمونِ آن تواند بود. از سه جای مهر (مثلثی متساوی‌الاضلاع می‌ساخت که قاعده‌اش می‌شد جایی بین دو ابرو؛ رأس‌اش هم جای مهرِ ری‌شهری هست؛ کمی پایین‌تر) و ته‌ریشی دلپسند، تا قد و قامتی مناسب، تُنِ صدای حزب‌الله‌پسند و مقدار معتنابهی روایت و ادعیه و شعار. سردار دکتر علیرضایی یک حزب‌اللهی تراز برای مدیریتِ هیأتی-محفلی سربازان امام زمان بود.

هشتم اردیبهشتِ سالی، از تلاش‌های روسیه برای به خدمت گرفتنِ علیرضایی مدت‌ها می‌گذشت. روس‌ها می‌دانستند که رسیدنِ علیرضایی از بسیجیِ مخ‌لس به دکترسرداری و بعد قرار گرفتن در مسیرِ «سِر علیرضا اصغری»‌شدن، خیلی هم راحت نبوده. احتمالاً با پیشنهادهایی تلاش کرده بودند که او را به خود نزدیک سازند. دوران رفیق‌بازی سر آمده بود و تاواریشیِ روس‌ها دیگر برای کسی جاذبه نداشت. تعدادِ پاسدارانی که رؤیای لیاخوفی در سر می‌پروراندند به فراوانی امروز نبود. این که سِر علیرضاییِ آینده، با موساد و سیا و آی‌اس‌آی هم صنمی داشت یا نه، فعلاً نامشخص است. در مورد آخر - آی‌اس‌آی - حماقتی عظیم بر ایرانیان حاکم است. هیچ کسی به اهمیت آن اشاره نمی‌کند؛ گویا نمی‌دانند که این سازمان، حاکم بلامنازع بزرگترین قدرت هسته‌ایِ غرب آسیا، پاکستان است. یک سازمانِ عمیقاً مذهبی و بسیار قدرتمند از حیث شیوه‌های جاسوسی و ضدجاسوسی. نزدیک به پادشاهی سعودی و دشمن ذاتی هند. پدرخوانده‌ی همه‌ی گروه‌های شبه‌نظامی منطقه. پیروز همه‌ی جنگ‌های منطقه‌ای بدون دادنِ یک کشته.

باری، ایران در فوردو در حال تکمیل سایتی بود که فقط به قصد ساختن بمب، اورانیوم غنی کند و گنده‌گوز عالم، فکر می‌کرد آن تأسیسات، شعبه‌ی دوم قالیشویی شربت‌اوغلی است. ام‌آی۶ پیش از سیا و البته احتمالاً بعد از  آی‌اس‌آی از وجود فوردو باخبر شد؛ ظاهراً دهن‌لق‌تر هم بود چرا که گوشی بلافاصله دست موساد و سیا داده شد. 


علیرضایی، در حال آخرین سوتی‌هایش بود و کم‌کم داشت لو می‌رفت. او در تمام دورانی که نظام را به شک بین دو و سه انداخته بود که جاسوس هست یا نه؛ به پشتوانه‌ی دلاوری‌های دوران جنگ و iزد و بندهای سیاسی بعد از جنگ، هرگز شکنجه نشد. هر بار که به او مشکوک شدند؛ یکی از سرداران گنده‌گوز منطقه، واسطه شد. و علیرضایی بیرون می‌آمد و باز هم طرف مشورت شمخانی و گنده‌تر از شمخانی قرار می‌گرفت.

آخر هم روس‌ها او را فروختند.

آن همه سال پیش از لو رفتن علیرضایی، جناب سردار دکتر، شهروند بریتانیا شده بود. می‌رفت و می‌آمد و هر بار که برمی‌گشت، مختصات یک فخری‌زاده را فروخته بود به ام‌آی۶. یک بار بعد از آخرین سوتیِ سردار، چیزی نمانده بود که سربازان گمنام و خنگ قائم، دستگیرش کنند. آن وقت‌ها ملکه هنوز زنده بود. انگلیس‌ها از دوران فتحعلی کبیر به این طرف، همیشه نزد ایرانیان به این مشهور بوده‌اند که مبادی آداب‌اند. پیش از آن که علیرضایی به دام ساس بیفتد از ایران خارجش کردند. آن‌جا حاج‌اصغر را سکته دادند - واقعاً سکتاتدند - و بعد هم از انگلیس ممنوع‌الپروازش کردند تا بماند و از لندن به لندن گزارش بدهد. امن‌تر بود. سرداران گنده‌گوز منطقه هم، یقین او را از جیک و پیکِ قم و فوردو و جمکران و نطنز، باخبر می‌کردند تا وقتی دوباره کسی به جنابش شک کند و روز از نو.


اما با اقامت علیرضایی در لندن و پیوستن خانواده‌اش به او، روس‌ها تقریباً از او دل کندند. شاید هم گزارش‌هایی که به آن‌ها می‌رساند قطع شده بود. در هر حال، باید علیرضایی را می‌فروختند که فروختند. 

گویا علیرضایی در زمان اقامتش در لندن، سرنوشتِ چند شهروند بریتانیایی را خوانده که «سِر» شده بودند؛ و متوجه شده‌بود که فرصت دارد تا پرزیدنت خامنه‌ای شدن را هم در رزومه‌اش قبل از سِر شدن ثبت کند. این شد که وقتی شمخانی از او دعوت کرد برای یک مذاکره حساس هسته‌ای به ایران برگردد؛ استخاره نکرد و برگشت.


داستان‌های بعد از اعدام علیرضایی باید برای مردم ایران کافی باشد. برای هر ملتی یعنی؛ که فقط یک بار در خودش فرو برود. فکر کند و یک‌پارچه آتش بشود. اصلاً چرا من زور بزنم:


چو شیری سوی جنگ آید دل او چون نهنگ آید

قیامت‌های پرآتش ز هر سویی برانگیزد

دلی خواهیم چون دوزخ که دوزخ را فرو سوزد

دو-صد دریا بشوراند ز موج بحر نگریزد

به‌جز خود هیچ نگذارد و با خود نیز بستیزد


بگذریم.


علیرضایی را در محوطه‌ی زندان اوین اعدام کردند. او تیرباران نشد. به چوبه‌ی دار سپرده شد؛ که مؤمنانه‌تر است. از مراحل شستن او فیلم‌برداری شد تا خانواده‌ی زمانی «مذهبی متوسط» او که حالا فقط مذهبی بودند؛ مطمئن شوند که فرزندشان با آداب اسلامی و با احترام کامل دفن شده است. از جسد کفن‌شده‌ی او هم فیلم گرفته شد؛ تا خاندان معظم علیرضایی، سکینه‌ی بیشتری داشته باشند؛ آن هم به خانواده نشان داده شد. بعد هم نشان قبر او را، نه در بیابان، که در بهشت زهرای تهران، به خانواده دادند. 


مسجد خیابان فاطمی یک برند است. مراسم ختم و هفت و چهل در این مسجد یعنی طرف ازمابهتری بوده که لولهنگش را ماک هم نمی‌تواند بکشد؛ که گویی آب دجله و فرات را حجبه رویش باز کرده‌اند! خلاصه که جای ختم آدمی مثل من نیست؛ که اگر سه وعده بیشتر درهفته بخواهم غذای بیرون بخورم باید یقین کرد که دوستی از سرِ رحم مهمانم کرده. 


باری، برای جناب سردار دکتر حاج اصغر علیرضایی - که بیچاره سیّد نبود - در مسجد نورِ مشهور ختم هم گرفتند. یاران سردار برای مراسم تاج‌های گل فرستادند و لابد روی آن «از طرف» هم نوشتند اما پا به مسجد نگذاشتند. 


بعید است کشوری در هیچ جای جهان، برای مرگ یک جاسوس در سطح علیرضا اکبری، تا این حد همراه با مدارا و شفقت عمل کند. جمهوری اسلامی، چنین حکومتی است. این به تنهایی تکلیف دیگران را روشن می‌کند. 


دیگران!

و چه بلاهتی از این بالاتر که دیگرانِ جمهوری اسلامی، بین خودشان هم دیگری داشته باشند.  


فیروز شادمان 

چهاردهم اردیبهشت ۱۴۰۲

ایران

Tuesday, June 6, 2023

طهرانیه

 

«طهرانیّه»

به احترام کشتگانِ خرداد ۱۴۰۲

 

«تهران یک بی‌ناموس‌خانه‌ای است که باک ندارد ناموسِ مملکتی را به باد بدهد» (عارف)

 

دوشیزه‌‌ی پرده‌بردریده

مدخوله‌ی کیرِ شیخ دیده

 

پاتختیِ سربه‌سر شکست‌اش

از عهدِ قجر به ما رسیده

 

آن قتلگهِ عشقی و عارف

سرها پیِ هرزگی بریده

 

بر خوانِ به خونِ ما فراهم

یک‌عمر چریده است و ریده

 

جز سُخره و طعن و طنز و تحقیر

ایرانی از او هنر ندیده

 

فَربه شده از هزار پهلو

یک ارزن‌اما قد نکشیده

 

هرزه‌زنِ سفله‌ی سفیهِه

نامردِ کوتوله‌ی رشیده!

 

نابالغ و خام و تیغ‌دردست

سرمست و چِت و دهن‌دریده

 

با نفتِ جنوب و گازِ مغرب

از ری به الهیه رسیده

 

نه صاحبِ سکّه و نه دیوان

نه کاتب مکتب و جریده

 

نه خاک به کف که بر سر آرَد

نی آب برای دست و دیده

 

در دود و کثافت و ترافیک

لولیده و خفته و خزیده

 

زیر عَلَمِ عقیمِ عباس

بر سینه زده؛ چو سگ لمیده

 

چون کِرم به روده‌های آخوند

در ناز و تنعّم آرمیده

 

از کَن تا به بهشت‌زهرا

از بیضه‌ی شیخ مو خریده!

 

صد داغ ز شیعه بر دلِ ریش

وز ترسْ سکوتْ برگزیده

 

زآخوندِ دوزاریِ معفّن

صد ناز به جان خود خریده

 

از نوبرِ دسترنجِ زارع

پاچالِ دکانِ خویش چیده

 

دلخوش به صناری و سه‌شاهی

بر فقرِ کسانْش بسته دیده

 

 

آخر به چه‌اید؟ در چه کارید؟

ای مردمِ درگُه‌آرمیده؟

 

جز حرفِ سخیف در صفِ نان

عالم ز شما دگر چه دیده؟

 

مأبون‌صفت‌اید و رِند-چهره

ماتحت‌تَرید و وَرپریده

 

چندین ماه است تا که ایران

فریاد به داد برکشیده

 

خونابْ ز قلب تا جگرگاه

تلخابْ به چشم آوریده

 

چشم و سر و مغز کاوه‌گان را

بر نطعِ ضحاکِ شیعه دیده

 

وز حنجرِ نالطیفِ طهران

فریاد رسا کس نشنیده

 

 

این چامه اگر تکان‌تان داد

یعنی که به مغزْ خون رسیده

 

ورنه به شما هزار لعنت

صد سِنده‌ی سگ به این قصیده

 

ملک الشعراء خزان

ایرانِ شیعه‌زده

خرداد ماه ۱۴۰۲

Wednesday, May 24, 2023

دوم خرداد و اعتماد‌به‌نفسی که خاتمی به خامنه‌ای داد

 

«دوم خرداد

و

اعتماد‌به‌نفسی که خاتمی به خامنه‌ای داد»

 

۱) شاید برای نسل جدید که علاقه‌ای به تحولات هِرم قدرت در جمهوری اسلامی ندارد؛ هلهله‌ی اصلاح‌طلبان برای مردی دادخواه، که از خونخواهی زن و فرزند مقتولش شروع کرد و به عنصری مؤثر علیه تمامیت جمهوری اسلامی رسید؛ صرفاً یک بهره‌برداری سیاسی به نظر برسد. مسأله اما ریشه‌دارتر از تاریخ ۴۵ ساله‌ی اخیر است.

۲) اصلاح‌طلبی در جمهوری اسلامی، از آغاز به هدفِ مشغول کردنِ مردم ایران به یک دوگانه‌ی مرسوم (چپ و راست) نبود. اسلام سیاسی (اگر چیزی به عنوان اسلام غیرسیاسی اساساً وجود داشته باشد) همیشه دو تاکتیک پیش‌برنده داشته است؛ أَلنصر بِالرعب و سر بریدن با پنبه! رد سابقه‌ی اختلافات «روحانیت» و «روحانیون» به تاریخی بسیار قدیم‌تر از دوم خرداد ۱۳۷۶ می‌رسد. مطالعه‌ی شیوه‌های تقابل این دو نگاه، از اعدام شیخ فضل‌الله تا وادار کردنِ نایینی به اظهار ندامت از رساله‌ی تنبیه و تنزیه، توبه‌نامی‌خوانی شریعتمداری در تلویزیون و حصر منتظری و... برای شناختن مناسبات قدرت در شعبه‌ی دوم اسلام ضرورتی همیشگی است. بدون شناخت دقیق این مناسبات، نمی‌توان دریافت که سوت و کف و هورای تاجزاده و خاتمی‌چی‌ها برای حامد اسماعیلیون، نه پوستِ خربزه‌ی اصلاح‌طلبان، زیر پای او و دوستدارانش، که چاه ویل جمهوری اسلامی، پیش پای همه‌ی مخالفان این رژیم است.

۳) دوران ریاست‌جمهوری علی خامنه‌ای تا زمان پوشاندن ردای ولایت فقیه بر تنِ علیل او، عرصه‌ی یکه‌تازی اکبر هاشمی رفسنجانی بود. رفسنجانی مسئول مستقیم اداره‌ی جنگ، در قامتِ رییس مجلس شورای اسلامی، دومین مرد قدرتمند ج‌ا پس از خمینی بود و خامنه‌ای رییس‌جمهوری تشریفاتی؛ که نه نزدِ خمینی محبوبیتِ نخست‌وزیر را داشت و نه در اذهان عمومی به اندازه‌ی «اکبرشاه» جدی گرفته می‌شد. البته او خطیب مورد تحسین امت حزب‌الله بود و در مراسم افطار و افتتاح‌های رسمی و سفرهای خارجی، آدم فوتوژنیکی هم به حساب می‌آمد. گاهی از ویکتور هوگو حرف می‌زد و آن‌جا هم که مُشتی کدکنی و سادات‌ناصری و مشفق و اوستا برای حبذاگویی در کنگره‌ی حافظ و زِر-نوشته‌خوانی در شبکه‌ی دو تلویزیون سنگ تمام می‌گذاشتند‌؛ حافظ‌شناس هم می‌شد. غرض این که در عالم سیاست کسی دُزد دستش نمی‌داد که به دوستاق‌خانه ببرد؛ اما ویترین‌پرکنِ خوبی برای نظام مقدس می‌بود.

۴) القصه، تا پیش از «خون گریستن» در آن جلسه‌ی مشهور خبرگان؛ خامنه‌ای سایه‌ای محو بود. در سال‌های ریاست‌جمهوری رفسنجانی هم، هنوز بینِ خون گریه کردن و حمام خون راه انداختن، گرفتار شکیّاتِ مبطلی، که برای سِحر نفوذ «اکبرشاه» در تمام ارکان قدرت، کاری از پیش نمی‌برد. سپاه پاسدارانی که جنگ را با خِفّت باخته بود؛ هنوز به لطف تبدیل «قرارگاه خاتم» به «کارتل» فساد و رانت، «دولتِ تفنگدار» نشده و مثل سرطان به تمام سلول‌های کشور دست نیانداخته بود‌.

۵) روبه‌رو شدن با رییس‌جمهوری مثل خاتمی، پس از نزدیک به دو دهه تحمل رفسنجانی، شروع تلاش خامنه‌ای برای خروج از سایه‌ی رقیب دیرین و همیشه پیروز بود. خاتمی برای خامنه‌ای همه‌ی شرایط لازم برای توسری خوردن را داشت و این همه‌ی چیزی بود که خامنه‌ای نیاز داشت: ملیجکی برای تفریح  و تنبیه؛ تا جایی که منتخب بیست میلیونی را شاه سلطان حسین نامید و سرداران و علما و فضلا قهقهه سر دادند و از ملاحت فقیه مشعوف شدند.

📝 انتخاب محمد خاتمی کلاه گشادی بود که جمهوری اسلامی سرِ تمام مردم گذاشت. طرفه آن‌که، همان کسانی پیرامون خاتمی و رجاله‌های اطرافش برای دست‌بوسی و عرض ارادت صف بستند که تا چندی پیش از «خدعه» خمینی شکایت داشتند! اعضای کانون نویسندگان ایران تا دفتر مهاجرانی هم رفتند. ملی‌مذهبی‌های تکفیر شده توسط خمینی، برای اظهار مراتب چاکری و نوشیدن چای با سیّدِ خندان و درج مصاحبه‌ای با روزنامه‌های زنجیره‌ای ـ از جامعه و توس تا شرق و خرداد و صبح امروز ـ سر و دست می‌شکستند. انگار نه انگار که رفسنجانی در خطبه‌های نماز جمعه تهران در توصیف همان‌ها گفته بود «روی‌شان زیاد شده بود؛ گفتیم کم کنند!».

(کسانی که در روزنامه‌های زنجیره‌ای، زرده به کون کشیدند؛ فوج‌فوج به خارجه اعزام شدند و حالا در تمام رسانه‌های جریان اصلی، منبع اخبار سیاسیون و اهل آکادمی شده‌اند؛ اصلاح‌طلبانی که هنوز عاشق عاقدِ اصلاحات‌اند)

📜اصلاح‌طلبیِ اصحاب باران - یاران آشکار و پنهان خاتمی - اژدهایی خفته است؛ نمرده، که از غم بی‌آلتی افسرده بود و همیشه مترصد فرصتی که دوباره دست نوازشی از اربابان قدرت بر سرش احساس کند‌. دریغی از این کُشنده‌تر نیست که در روزهای اعدام و شکنجه و حبس و در اوج استیصال جمهوری اسلامی، کسانی به این جماعت بی‌آزرم و عاری از شرف اعتماد کنند که برای خلاصی ایران از طاعون پس از ۵۷، زجرها کشیده و هزینه‌ها داده‌اند.

 

فیروز شادمان

دوم خرداد ۱۴۰۲

ایران

Tuesday, May 16, 2023

تکلیف ما با اسلام - به بهانۀ انتخابات ریاست جمهوری ترکیه

 

«تکلیف ما با اسلام»

(به بهانه‌ی انتخابات ریاست‌جمهوری ترکیه)

 

از قول محمد می‌گویند: دانش اگر در ثریا هم باشد مردمانی از قوم پارس به آن دست می‌یابند. دقیق گفته است؛ اما نه به این دلیل که ایرانیان باهوش‌اند؛ آنان «عربی» نمی‌دانند و همین بالاخره از سِحرِ محمد نجات‌شان خواهد داد.

1.  محمد می‌دانست که جادوی کلمات، تا ابد، ذهنِ عرب را از تشکیک در *معنا* باز می‌دارد؛ سِحری که در ترجمه‌ی قرآن، تقریباً به طور کامل باطل می‌‌شود.

(حالا کو تا اعراب بفهمند ظهورِ محمد شروع «عهد جاهلی» بود نه پایانش و قرآن متنی اهریمنی که محال است در آن «رضایت» ببینید بدون ارتکاب قتل. قرآن کتاب «خشم» و «لذت» است. اصالتِ غریزه‌ی مرگ - تاناتوس - و اصلِ لذت. کتابِ ژوییسانس. توضیح خواهم داد.)

  🖌 اظهار فضل عده‌ای از بچه‌شیعه‌ها - جماعتِ نسوانْ بیشتر - این اواخر شده بود: "کدوم یکی از ما قرآن رو به فارسی خونده؟" که یعنی اگر ایرانی قرآن را می‌فهمید الآن توکیو پایتخت‌مان بود! باعث خوشحالی بود. عرض می‌کنم چرا.

این که احمد خاتمی می‌گوید منشاء شعار زن، زندگی آزادی آیات نورانی قرآن است؛ حرف دقیقی است. از نور آیات که بگذریم؛ زن ایرانی با قرآنِ فارسی است که به کشتزاری‌اش پی می‌برد. و بُرد!

عجم باید به اندازه‌ی ملاهای طالب غرق زبان عربی شود که بتواند قرآن را درست و دقیق بخواند و به کار ببرد‌. بوعلی (و نه پورِ سینا) چنان دلباخته‌ی قرآن بود که با آن همه قدرتِ تَفَلسُف، نتوانست خرقه‌ی تسلیم را وانهد و عریان شود! او آن‌قدر عربی می‌دانست که به آن زبان، هم در ـ طب ـ کتاب بنویسد و هم در فلسفه. اعجاز کلامی قرآن حتی از هوش بوعلی هم قوی‌تر بود.

2.  خاصیت سرکنگبین این هم هست که بفهمانَد از ترکیب «ایران» و «اسلام» مُلا در می‌آید؛ که نه اسم مکان است و نه نام یک دین. بی‌وطنی است که انگل‌وار از میراث باهوش‌ترین ملایان هر عصر تناول می‌کند (باید در نظر داشت که ظهور انسانی با هوشِ کمی بالاتر از متوسط در میان ملایان، حتما حاصل جهش ژنتیکی است. این جهش یقیناً کار الله است و یکی از راه‌های اثبات وجود او: کنزِ مخفی تاب مستوری ندارد.)

مُلا به ریش‌هایش دست می‌کشد.

رنگ سیاه ۱۳۷۶ و بنفشِ ۱۳۹۶ با نظمی خاص به میان سفیدی دویده‌اند. در اولی، بلاهتِ آشکار، به «معصومیت» تعبیر می‌شود و حماسه‌ی دوم خرداد را، به رغمِ سیادتِ - حرام‌زادگی مقدس - خلق می‌کند؛ اما دیاثتِ دومی به خط غبار، روی دانه‌دانهْ ریشه‌های سفید-بنفش‌اش نوشته شده است. و برهان نظم، این‌گونه فنی و فلسفی اثبات می‌شود! مؤمن قانع می‌شود که به شکلی کاملاً «منظم» به فاک رفته؛ پس «الله» هم واجب‌الوجود است و هم به شکلی منظم، عادل! با هر اشاره‌ی ملا به الله، یک حوری می‌کشد پایین‌. مؤمنین به معاشقه‌ی الله و ملا نگاه می‌کنند - بدون قصد لذت!

3.  بارها از خودآزاری ۱۴۰۰ ساله‌ی ایرانیان گفته‌ام؛ با اسلام. اضافه کنم که مردم ایران، در آغاز از ترسِ این‌جهانی به اسلام تن دادند - می‌خواستند جان به در ببرند. اما بعد چنان در نقش فرو رفتند که ترس آن‌جهانی، ذکرِ روز و شب‌شان شد. آن‌چنان در خود فرو رفتند که می‌توانستند «ولا الضاااااااالین» را روزی ۱۷ بار و هر بار ۱۷ ثانیه طولانی‌تر از قبلی بکشند و مثل خر کیف کنند از عربی‌دانی!

«دانش» دشمنی خطرناک‌تر از دین ندارد؛ سعد بن ابی وقاصِ این جهادِ دائمی بین دین و دانشْ اسلام عزیز است.

4. محمد بی‌راه نگفته بود که «اسلام آخرین دین است و او آخرین پیامبر». دین اسلام کامل‌ترین مجموعه‌ی شرور تمام ادیان است. شری نیست که نشود از طریق قرآن به آن رسید. قرآن به معنای واقعی معجزه است: هیچ متنی تا این حد قابل تبدیل شدن به دائرةالمعارفِ شرور نیست. شنیع‌ترین جنایات را می‌توان با استناد به قرآن مرتکب شد. اگر مؤمن بخواهد به دختر شش ماهه‌اش تجاوز کند؛ حتماً مجوزش را در قرآن کریم پیدا می‌کند.

🖌  اگر به فرض محال، انجام جنایتی در قرآن منع شده باشد؛ جادوی محمد این قابلیت را دارد که عین «جواز» عمل کند و بلکه بر شنیع‌ترین افعال ردای تقدس بپوشاند.

5.  می‌پرسید که مسلمانان چه اصراری به زندگی تروماتیک دارند؟

پاسخ در قرآن است: زیباترین حوریان نصیب مؤمنانی می‌شوند که زیباترین دشمنان را کشته باشند. پاداشِ درخور به جنایت علیه بشریت؛ همان «جهاد» که یک از ده فرع دین است؛ روی کاغذ، نه پاپیروس!

 داستانی که کاغذهای سوخته‌ی کتابخانه‌ی گندی‌شاپور روایت کردند؛ آن‌چنان از خاطره‌ی ملی پاک شد که «زیارت‌نامه» به این مقام رسید که به خط طلا نوشته شود و روی دیواری از طلا، زیر گنبدی از طلا نصب شود و مردم مکرر بخوانند. مردمِ حافظ‌پرستی که وقتی پای تقدس به میان می‌آمد - تا مسلمان‌تر، آقاتر و باسوادتر به نظر برسند - هر روز (تا همین شهریور ۱۴۰۱) در مسابقه‌ی تعریف و استعراب،  در حال سگ‌دو زدن می‌بودند.

📜 سخیف‌ترین نثرهای ادبیات عرب زیارت‌نامه‌های شیعیان است.

(همین‌جا اضافه کنم که داستان «تحدی» از مهم‌ترین شیادی‌های پیامبر مسلمانان است. مبارزه‌جوییِ محمد در مورد قرآن.

کتاب محمد، هر عربی را در چند ثانیه مسحور می‌کند. برای عرب‌زبان، قرآن یک دعوت همیشگی است به خواندن. به نظر من، معنای اسلام تسلیم شدن در برابر قرآن است. و قرآن این توان را دارد که هر عربی را سر جایش متوقف سازد و هر عربِ ساکن و آرامی را در کسری از ثانیه، به خطرناک‌ترین موجود روی زمین بدل کند. اما به چه مناسبت، یک هندو یا فارس و ترک باید بتواند  کتابی هم‌پایه‌ی قرآن به عربی بنویسد؟ مگر خودِ محمد می‌توانست همان «انجیل»ِ - به ادعای پیروانش - تحریف‌شده را به لاتین بخواند؟ چه رسد به ««نوشتن»ِ کتاب‌هایی در حد عهد عتیق به عبری؛ به اوستایی، آلمانی و خط را بگیر و برو! تحدی تصریحی بر این امر هم هست که محمد در زمان شروع خطابه‌هایش هرگز به دنیای نا-عرَب فکر نمی‌کرد)

6. عرض می‌کردم که جهاد همه‌ی اسلام است. هیچ چیزی در این دینْ بالاتر از جهاد نیست. «جهاد با نفس» شعارِ مؤمنان است؛ اما از همان صدر تا ابد، در حد شعار می‌مانَد. آن‌چه اصل است و مقدس، جهاد در راه خدا است.

«مقدس» بودنِ «جهاد» به جنگِ نبوت با نبوت تقدس بخشید و فجایع صلیبی را خلق کرد. *جهاد این‌قدر نزد الله عزیز است که وقتی چکاچک صلیب و سیف را می‌بیند به ارگاسم می‌رسد.*

مؤمن اگر بخواهد روی هیتلر را کم کند و میلیون‌ها نفر را به کشتن بدهد تا حضرت حجت، جهان را در حالی که خون به رکاب اسبش رسیده از عدل و داد پر کند؛ کافی است بگوید «بسم الله».

7. هرگز نتوانستم بفهمم منظور نویسندگان از «تمدن اسلامی» چیست. اسلام انگل تمدن‌ها است؛ نمی‌تواند تمدن‌‌ساز باشد. این دین برای اثباتِ سروریِ خود و بردگیِ دیگران، وظیفه‌ی خود دانسته که با هر جلوه‌ای از تمدن و فرهنگ با ستیزه‌جویی روبه‌رو شود. فقط یک ملت اسم ببرید که در مسیرِ توسعه/تجدّد، به سدّ سدید اسلام بر نخورده‌ باشد. مهم‌تر: یک کشور عربی اسم ببرید که توانسته باشد خشت روی خشت بگذارد بدون باج دادن به الله و بندگانش - که خود را خدای عالمیان می‌دانند چون مسلم‌اند و حنیف! بِأَیّ ذَنبٍ قُتِلت خودْ مُذنِب است؛ در قتل.

[خبر نداشتم و طبعاً نخوانده بودم؛ به لطفِ دوستی شاعر و نویسنده، فهمیدم که روضه‌ی «تقدس» و «ایمان» را ـ پویا ایمانی ـ خوب منبر رفته. یکشنبه روزی بوده انگار؛ در کافه‌ای حوالی کلیسای وانک. آن‌چه من  به مددِ فروید و لکان سعی داشتم بفهمم و بفهمانم؛ او فیلسوفانه نوشته است و با قلمی خوش (خداش با همه‌ی حوریان بخواباناد). یافتنِ جستار مهم او پیرامون تقدس در اسلام و ایمان در مسیحیت نباید کار سختی باشد. مختصر این که در اسلام عنصر «ایمان» جای خود را به مفهوم متزلزلِ «تقدس» می‌دهد. داستان از این‌جا به بعد است که متفاوت می‌شود و به خردگریزیِ اسلام می‌رسد]

 

📜 انقلاب انقلاب‌ها

در روزهای پایانیِ #انقلاب۱۴۰۱ این بارقه در دلم تابید که مردم افغانستان برای دفن اسلام، ۴۴ سال وقت تلف نخواهند کرد. جدا از تجربه‌ی نفرینیِ همسایه‌‌ی غربی؛ آن‌ها به صبوری و فراخی هم‌تباران ایرانی نیستند. مردم افغانستان عموماً کم‌طاقت‌اند و تصمیم آخر را همان اول می‌گیرند: می‌جنگند (اهل پارس در این مورد شیرازی اصل‌اند: حال ندارند!).

📝 مردم افغانستان، پُرشتاب‌تر از ایرانیان، با میراث «پیامبر رحمت» خداحافظی خواهند کرد. مسیر البته آسان نیست. مردم هیچ‌یک از امارت‌های عضو سازمان کنفرانس اسلامی، به اندازه‌ی افغان‌ها برای تجربه‌ی «اسلام واقعی» اشتیاق ندارد. افغان‌ها مؤمن‌ترین مردم در میان تمام اقوام امّت اسلام هستند.

(همین جا باید گفت که خیانتِ اردوگاه چپ در حق افغانستان از همه‌ی فجایع عصر استالین شریرانه‌تر است: حمله به تجددی نوپا، که در بهشت سلفیّون، به یُمنِ پادشاهیِ دادگرانه‌ی ظاهرشاه، می‌خواست کشوری شگفت‌انگیز را به جهان معرفی کند. افغانستانی که برای تبدیل شدن به ایرانِ دهه‌ی سی تا پنجاه، ایران‌تر بود.)

8. پیش از ادامه‌ی متن، باید موقفی را با شما در میان بگذارم که به باور من باید فرض بنیادین تمام نقدها به #اسلام_ایرانی باشد؛ فرضیه‌ی صفر:

📜 ایرانیان چهارده قرن روی اسلام کار کردند شاید آن را «ایرانی» کنند و هر چه بیشتر تلاش کردند؛ مسلمان‌تر شدند.

صدها قرآنِ پارسی سروده و نوشته شد؛ اما بیرون از کاغذ، زور «الله» از «پروردگار» بیشتر بود؛ از میدان نبرد تا رختخواب؛ مِن المهد الی اللحد (اما زنگ و ظرافت و فصاحتِ «ز گهواره تا گور» کجا!). قرآن‌های فردوسی، نظامی، مولانا و حافظ و سعدی و ده‌ها نابغه‌ی دیگر، روی طاقچه‌ها در کنار مصحف نشستند و تا سفره‌ی هفت‌سین هم آمدند اما هرگز قدمی بیرون از دیوانِ محمد برنداشتند.

9. نوع بشر برای این که درستیِ این فرضیه‌ را ثابت کند قربانیان بسیار داده است. بعد از هزاران قتال و قصاص و تجاوز با نازنامِ جهاد، ناسازگاریِ اسلام با زندگی اثبات شده است؛ اما مؤمنان ناامید نمی‌شوند.

10. مؤمن با «یأس» میانه‌ای ندارد. برۀ مفلوکِ‌ کرم‌زده‌ای که ایمان به «لَا تَقْنَطُوا» چنان مدهوشش کرده که ایوب باید بوق بزند (روایت است که محمد این آیت را بسیار دوست می‌داشته). مستِ «و َلَا تَيْأَسُوا» به امید سکس‌های پنجاه هزار ساله‌ی بغداد تا ری. وَ لَسَوْفَ یُعْطِیکَ رَبکَ فَتَرْضَى‌!

🔳 مؤمن بنده‌ی ژوییسانس است و این تازه شروع ماجرا است و پایان مقدمه‌ای که معلوم نیست متن‌اش دست‌آخر چه عنوانی خواهد داشت. 

انتخابات پارلمانی و ریاست‌جمهوری ماهِ مه ۲۰۲۳ در ترکیه، نشان داد که خطبه‌های اردوغان، نوعثمانیست‌ها را از میراث آتاتورک دور کرده است. زورِ اسلام بر نجابت و تجددخواهی نوکمالیست‌ها چربیده و ردای سلطان سلیمان بر قامت اردوغان، هوش از سرِ ترک‌های آناتولی برده است. ترکیه می‌توانست - هنوز هم فرصت دارد - با انتخاب کمال قلیچدار اوغلو، پندار سروری بر جهانِ مفلوک اسلام را  کنار بگذارد و دموکراسی سکولار را برگزیند و نه تنها خود را در مسیر رستگاری - آزادی و برابری - قرار دهد که الگوی همسایه‌ی هم‌سرشتِ شرقی شود. ایران یک بار «عصر تنظیمات» ترکان را زمینه‌ی انقلاب مشروطه کرد و بعد همان را به اسلام باخت. هنوز هم می‌توان امید داشت که تجددِ ترکی، به یاری نوسازی ایرانی بیاید و دو ملّتِ دوست را سرمشق مردم خاورمیانه کند.

آیا پیوند خجسته‌ای که آتاتورک و رضاشاه بستند دوباره احیا خواهد شد؟

 

فیروز شادمان

مطالبۀ ملی «کدام ملت خواهان اخراج افغانی است؟» / در ابتذال فارسی امروز

 مطالبه‌ی ملی!                                                                        کدام ملّتْ خواهان اخراج افغانی است؟                   ...