پس از محمد مرادی ...
پس از خودکشیِ محمد ...
نمیتوانم. برای همین ۸ کلمه، روزها و ساعتها نوشتهام و پاک کردهام. از آتشی
زنده بیرون زدهام هزاران بار گدازندهتر از قلبِ خورشید؛ چرا که زندهماندن پس از
محمد مرادی سنگینترین وظیفهی انسان ایرانی است.
۱)
آزادیِ بشر هیچ وقت کامل نخواهد بود. ابدی بودنِ سوگِ اسطورهها برای همین است.
۲)
قاعده است که آدمهای اسطورهشده - کسانی که میشود تاریخِ زاد و مرگی برایشان در
نظر گرفت - توزرد از آب در بیایند؛ اما همیشه کسانی هستند که اسطوره شدنشان را
در کسری از ثانیه میتوان دید؛ در زمانهای که تقِ اسطورهنماها یکی-یکی دارد در
میآید.
۴)
مینویسم محمد که مُرد زمان برای همیشه ایستاد؛ اما کسی در دلم میگوید این توقف
موقّتی است.
📜 اگر مردمی که محمد برایشان «آزادی» میخواست آزادی را با تمام وجود
بخواهند «زمان» از رودی در فرانسه، تا کارون و اَرَس جریان خواهد داشت.
⬛️ اما اگر مردمی که محمد خودش را
«قربان» آنان کرد برای آزادی قیام نکنند؛ «مرگی پاک در راهی پوک» تلخترین مرگ
خواهد بود؛ به معنای واقعیْ عدم.
⬛️ پس از مرگِ محمد مرادی، آزادی به هیچ
دردی نخواهد خورد. شاندور اشتباه نمیکرد. محمدی که من به او مؤمنم؛ عشق و آزادی
را داشت اما قربان آزادیِ «ما» شد. اگر رسولی به نام محمد وجود داشته باشد مرادی
است؛ نه آن مکی-مدنیِ ...
۵)
محمد آزاد بود که بشود «پروفسور» محمد مرادی از دانشگاه «لیون» و در برنامهی
پرگار، چهلوچهار سال با کُلی «کارشناس روابط بینالمل» ـ که این چند دهه در بیبیسی،
گُه را در زَرورق پیچیدند و به خورد مخاطب دادند ـ برای ایرانشهر تز بدهد. یا «به
عبارت دیگر» پیرامونِ بسطِ تجربهی نبوی، ذیل حکومت صفوی، نظرات مشعشعی تولید کند
که هم در دوران طلاییِ پیر راحل شنونده داشت و هم حالا؛ که مؤمنانِ متقی با لمس
پهلویِ باتون خوردهی زنان هم در بهشتِ برین، سنجد غرس میکنند و غلمان میخرند
(لابد برای این که حوریان، تا رسیدنِ مؤمنان حوصلهشان سر نرود) اما خودش را...
همهی خودش را...
بیفایده است! میدانم این تضاد مرا خواهد کشت.
به درک واصل میشوم اگر خونِ محمد مرادی نتواند همهی رنگهای پرچم ایران را
بپوشاند - با شمشیر زنگزده و شیر مُرده و خورشیدِ همچنان در کسوفاش. از این غصه
جان به در نخواهم برد. حتی اگر بمانم و خلاصی ایران را از کابوس ۱۴۰۰ ساله ببینم؛
نام #محمد_مرادی برای همیشه مرا به این روزها بر خواهد گرداند. ردِّ تازیانهی
استبداد دینی روی گُردهی ما ابدی است.
----
شاید خوانندهی کمشکیب حوصله نکند. مینویسم و امید دارم که توییتخوانانِ
عصرِ مینیمال، به اینجای نوشته برسند (خوانندهی ۲۰۲۳ بیش از پیش میل دارد جویده
بخواند. گواریده. چیزی سرراست که در نگاهِ اول، آخرش را بشود پیشبینی کرد. مثلِ
قوافی غزلهای فارسی؛ که از چپ به راست سروده میشوند: اگر شاعر از شالی و شلتوکِ
پوشالی شروع کند؛ در ادامه، گلهای قالی را با وجود ایّام و لیالیِ خشکسالی آب
خواهد داد. در پایان، خواننده اگر به حوالیِ معنا نزدیک هم نشده باشد؛ توالیِ صدای
کوزههای سفالی را برای لحظاتی دنبال خواهد کرد).
باری:
این دو را میخواهم
جانم را فدا میکنم
در راه عشقم
و عشقم را
در راه آزادی
یقینْ شاعرِ مجار، وقتِ سرودن این سطرهای الهامبخش، عاشق نبوده؛ که بعدها میپرسد:
پس از مرگم آزادی به چه دردم خواهد خورد؟ یا شاعر اینجا عمیقاً عاشق است؛ یا در
وقت گفتن پارهی نخست، در تلاطمی زجر آور بین عشق و آزادی. میشد این تضاد را
تَشَری در آستانهی میانسالی فرض کرد؛ سرکوفتی به زندگیِ معناباخته. امّا شاندور
پتروویچ وقتی «با مِه یکی شد» فقط ۲۶ سال داشت.
نه! این تضاد در من خواهد ماند و تا ابد با من خواهد بود؛ چرا که هیچکس به
اندازهی «ما» نمیداند که استبدادِ دینی، چه طور میتواند شادکامی را چنان در آدمی
بکُشد که آزادی، به فرضِ محالِ تحققِ تمامیّتاش، برای همیشه بلنگد.
◾️ مسئولیتِ آزادی برای
بازماندگانِ محمد مرادی، به سنگینیِ تصمیمی است که او گرفت. آیا ایرانیان برای پذیرش
این مسئولیت آمادهاند؟
فیروز شادمان
دیماه۱۴۰۱
No comments:
Post a Comment