وسواس و زندانیانِ وسواس زندانیان
ـ از روی سفره رد نشو!
ـ دمپاییها را جفت کن!
ـ دمپاییهایت را نکش!
ـ چای را هورت نکش!
زندان است و بدیهیترین اصول روابط انسانی زیر سوال رفته و زندانیان بر سر
کوچکترین موضوعات باهم درگیر میشوند. سر اینکه یک زندانی، اول صبح، در حالی که
هنوز تا گردن خواب است؛ جلوی تخت زندانی دیگر چمباتمه زده است؛ ناسزاگویی شروع میشود
و خیلی زود کار به زدوخورد میکشد.
زندانی با غذایی که گرسنهترین سگ ولگرد هم از خوردنش اکراه دارد مشکل ندارد
(چون نوالهی قانون و قدرت است) اما همین که زندانیِ تازه واردی میخواهد در جستوجوی
جایی برای نشستن، از پرِ سفره رد شود؛ باران فلاسک و لیوان روی سرش باریدن میگیرد:
لاشی احترام سفرهی مرتضی علی را نگهدار!
(گویا مردم این کشور، پیش از تشیُّع نه نان خوردهاند و نه سفره داشتهاند و
نه نان و سفره حرمت داشته!)
همهی قلمروهای فردی و اجتماعی مخدوش شدهاند اما #جنگ_قدرت ادامه دارد؛ جنگ
قدرت بر سر دمپایی و سفره!
مسئول بند ـ که خود را خدای زندانیان میداند - رد میشود و شرورترین زندانی،
موش میشود؛ اما همین که «ا...» پشت میکند؛ سیلِ ناسزاهای زیر لبی به جملات کشدار
و کاف دار تبدیل میشود.
چرا این باورهای بدوی اهمیت پیدا میکنند؟
چه سازـوـکاری مهمترین مبانیِ هویت فردی را به کل زایل میکند اما جزئیات بیاهمیت
را به سطح میکشد؟
دفاعهایی در کار است (فیالحال فقط میتوانم نظریهپردازی کنم؛ چرا که آزمونی
میسر نیست و من فقط یک زندانیام).
گویا آدمها از آخرین بازماندههای فردیتشان دفاع میکنند و برای آن که به این
بهانهها تقدس ببخشند دست به دامن «باورهای مذهبی» میشوند.
سلطه هم در زیرینترین لایههای ارتباطی گرم کار است؛ بینِ این همه خدای حاکم
بر زندانی، فرد باید بنده ای بینواتر از خود پیدا کند تا وجه خداییاش را از یاد
نبرد.
زندانی «کلیات» را به قدرتِ برتر باخته است و در تلاش مذبوحانه برای بقا، روی
«جزئیات» قمار میکند: آزادیاش را از دست داده است؛ اما با زندانی کردنِ فرودستان
در حصارِ باورهایش ـ با زندانبان شدن ـ برای ایجاد قلمرویی تازه دست و پا میزند و
در دنیایی تازه، با هویتی تازه، برای خود بهانهی «ماندن» و «بودن» می تراشد.
#وسواس
وسواس اینجا تجلیِ «قدرت» است (چنان که در جامعه):
من قوانینی دارم که برای «دیگران» الزامآور است. اگر #دین برای مؤمن، مناسکی
در هفده رکعت خلق میکند - با مقدماتی اجبارگونه مثل جهت ریختن آب و... - و #حکومت
برای مشغول کردنِ رعیت، او را به جزییات سرگرم میکند؛ زندانی در موقعیتی قرار میگیرد
که در قالب زندانبان به آنان برچسب بزند:
آدمهای بیادبی که نمیدانند سفره حرمت دارد.
آدمهای کثیفی که اهمیت بهداشت فردی را نمیدانند.
آدمهای بیمبالاتی که اگر من مراقبشان نباشم «بند» را به آتش میکشند.
«وسواس»
باورِ دیگریِ غالب و قاهر است؛ دیگری برتر ـحمورابی، کورشـ که به واسطهی قدرتش
میتواند دیگرانِ فرودست را، به گونهای وادار به پذیرفتنِ «اجبار» کند که بدونِ
فکر کردن در منطقِ آن، به عنوان اصلی خدشهناپذیر بپذیرندش.
*مناسک مذهبی احتمالاً به همین
صورت وارد مقولهی دستوراتِ «عبادی» میشوند و مومن، هرگز به خود اجازهی تشکیک نمیدهد.
رکعات نماز compulsionاند.
(به
یاد میآورید که زنی، همسر و فرزنداناش را وادار به چک کردنِ قفلِ در میکند. این
هم تحکیم سلطه از طریق مشغول کردن دیگران به #اجبار است.)
فیروز شادمان
سهشنبه دوم شهریور ۱۴۰۰
زندان مرکزی ...
No comments:
Post a Comment